کشورهای اسلامی به چنان چاله ای رانده می شوند که چاره ای جز انتخاب یکی از دو شر ندارند.
نویسنده: نورالله ولیزاده، تحلیلگر
در این روزها مقایسه بین سوریه و افغانستان و به تبع آن مقایسه بین گروههای شبهنظامی اسلامگرای سوریه که تازه در آنجا به قدرت رسیدند با طالبان افغانستان، رواج یافته است. بسیاری از رهبران جهان در توصیف وضعیت سوریه، اشاره به افغانستان میکنند. در واقع افغانستان یک معیار مقایسه شده برای مقایسه هر کشور جنگزده دیگر با آن. جالب است که در دوره جمهوریت، برخیها نگران سوریهای شدن افغانستان بودند. حالا سوریهایهاه نگران افغانستانی شدن وضعیت کشور شان هستند.
این مقایسهها، مرا به یاد قصهای انداخت که مجاهدین افغانستان در زمان جهاد از مجاهدین تاجیکستان میکردند. مجاهدین قصه میکردند که یک گروه از مجاهدین افغانستان رفته بودند به کمک مجاهدین تاجیکستان و جهاد در این کشور. در اثنای جنگ و درگیری، گروه مجاهدین افغانستان راکت آر پی جی را به سمت کدام ساختمان مکتب نشانه میگیرد، پیش از شلیک، مجاهدین تاجیکستانی که درکنارش ایستاده بودهاند، مانع شلیک راکت به ساختمان مکتب میشوند. وقتی مجاهدین افغانستانی دلیل آن را میپرسند، مجاهد تاجیکستانی در جواب میگوید که ما برای تغییر رژیم حاکم میجنگیم نه برای ویرانی وطن ما. مجاهد افغانستانی میگوید که اینگونه جنگ و جهاد نمیشود و تفنگ خود را زمین گذاشته و بر میگردد به افغانستان. جایی که مجاهدین پروایی از ویران شدن مکتب و کلینیک و...نداشتند. البته همه مجاهدین افغانتسان چنین نبودند اما به هرحال در بین شان زیاد بود کسانیکه پروای ویرانی کشور را نداشتند.
حالا هم در مقایسه میان طالبان و گروههای شبهنظامی سوریه میتوان گفت که هرچند طالبان با گروههای شبهنظامی سوریه شابهتهای زیادی دارند، اما تفاوت عمده شان در این است که شورشیان سوریهای، جنگ شان را به تغییر رژیم در کشور شان متمرکز کرده بودند اما نمیخواستند/نمیخواهند که به اقداماتی متوسل شوند که باعث زیانهای جبرانناپذیر به کشور و جامعه شان گردد. مثلاً آنان مانع درس و تحصیل دختران نشدند و بلکه اعلام کردند که از زنان و حقوق شان دفاع میکنند. در تازهترین مورد، آنان یک زن را به عنوان رییس بانک مرکزی سوریه انتخاب کردند.
اما این تفاوت از کجا میآید؟ یکی از تفاوتها، آنگونه که جولانی رهبر گروه شبهنظامی تحریر شام اشاره کرده، در قبیلهای بودن افغانستان است. جامعه افغانستان قبیلهای است و قبیله رسوم و عنعنات ناپسند و غیرعقلانی را حفظ میکند. گرچه همه جامعه افغانستان قبیلهای نیست و به ویژه اقوام غیرپشتون از حالت قبیلهای بیرون شده و به سمت مدنی شدن و شهروند شدن و فردگرایی مراحل رشد و تکامل اجتماعی خود را پیمودهاند اما از آنجاییکه اکنون طالبان به عنوان یک گروه پشتونی حاکم کشور شدهاند، رسوم قبایلی حاکم میان پشتونها بر کل جامعه تحمیل میکنند.
اما باور من این است که خشونت نهادینه شده در جامعه افغانستان که طالبان آن را به خوبی نمایندگی میکنند، بیشتر ریشه در جهالت دارد. تفسیر و تعبیری که طالبان از دین اسلام دارند، بسیار متفاوت از تعبیر و تفسیری است که مثلا گروههای شبهنظامی اسلامگرای دیگر در خاورمیانه از دین دارند. طالبان دین را در بستر خشونتهای ساختارمند قبیلهای تفسیر میکنند. یک تفسیر جاهلانه از دین، بسترساز خشونت است. اما جهالت بازهم در بستر اجتماعی قبیلهای زمینه رشد و ماندگاری بیشتر دارد. دریک ساختار قبیلهای تاکید زیادی به حفظ رسوم و عنعنات میشود. مهم نیست که این رسوم چقدر عقلانی و درست و اخلاقی باشد. آنچه برای قبیله مهم است، حفظ رسوم و فرهنگ برساخته قبیله است.
هرچند پشتونهایی که شهرنشین شده و به خارج از کشور رفتهاند، از اطلاق صفت قبیلهای بودن به خود شان میشرمند و فرهنگ قبیلهای را نقد میکنند اما به نظر میرسد، جایی که نفع شان در میان باشد، به نیروهایی برخاسته از بستر قبیله افتخار میکنند. در واقع اینجا ما با یک تناقض مواجه هستیم. دیدیم که خیلی از پشتونهای شهری، بر رهبر تحریر شام برآشفتند که چرا افغانستان را قبیلهای گفته است، اما همین شهرنشینها و خارجنشینهای پشتون از طالبان با ساختار و تفکر قبیلهای شان حمایت میکنند، زیرا که باور دارند که طالبان حاکمیت پشتونها را تمثیل میکنند.
با این حال، قصد تبریه خشونتها و جنایات ارتکابی گروههای شبهنظامی مثل تحریر شام را نداریم. صرف نظر از تفاوتها، اگر به شباهتهای طالبان و گروههای شبهنظامی اسلامگرای منطقه نگاه کنیم، همه مسیرهای قهقرایی را برای از بین بردن ثبات و توسعه و ترقی جوامع خود پیمودهاند. اینها اکنون بیشتر از هر زمان دیگری بازیچه دست قدرتهای استعماری شدهاند و به انواع مختلف به کشورها و جوامع خود آسیب میرسانند. البته قصد دفاع از دیکتاتوریهای منطقه هم در بین نیست. متاسفانه منطقه ما در وضعیتی قرار گرفته که مردم یا باید دولتهای سرکوبگر و مستبد و عقبگرا را تحمل کنند یا باید حاکمیت گروههای شبهنظامیای را تحمل کنند که بوسیله قدرتهای استعماری حمایت میشوند و اهداف آنان را دنبال میکنند.
اما بدبختی افغانستان این است که حتا تروریستهایش بدترین تروریستهای روی زمیناند. تروریست سوریه، تبعیض جنسیتی ندارد، تبعیض قومیتی ندارد و به آینده با ثبات سوریه از ورای مشارکت همه نیروها و شهروندان سوریه فکر میکند. اما تروریستهای افغانستان، با همه شهروندان و اقوام افغانستان دشمنی دارند و غیر از خود شان کس دیگری را قبول ندارند. زنان را از زندگی حذف کردند و مردان را نیز به انواع مختلف تقسیم کرده و یک رژیم سرکوبگر را بنانهادند که حتا شورشیان سوریه به آن تمسخر میکنند.
اما چه باید کرد؟ باید مشکل قومی را در افغانستان حل کرد. همه باید به حل معضل قومی فکر کنند. حل معضل قومی از اعتراف به وجود مشکل قومی آغاز میشود. تا اینجا کار پشتونها با استفاده از ابزارهای تعصب قومی و تهیج قومگرایان عاری از منطق و عقلانیت مدرن و با ارتکاب خشونت و تقلب قدرت را در دست گرفته و به کمک خارجیها اقوام دیگر را از قدرت بیرون کرده و انگار این پیروزی را همه طیفهای پشتون آشکار و نهان جشن میگیرند.
غیرپشتونها نیز در فقدان روایت واضح قومی به سر میبرند. عدهای از آنان با حذف شعور و تعهد قومی از منظومه فکری و اعتقادی شان، به تعامل و مشارکت سودجویانه در ساختارهای پشتونی قدرت فکر میکننده و عدهای دیگر که صاحب دیدگاه و تعهد قومی هستند و به قضایا عمیق نگاه میکنند، در تجرید و انزوا به سر میبرند. عامل قومی در بحران به انواع مختلف انکار شده است. این انکار، به نفع تداوم بحران تمام شده است.









