خبر روز

مقاومت تهران در برابر ایالات متحده، وابستگی برلین را آشکار می‌سازد و جنگ را به معیاری بی‌رحمانه برای تشخیص این امر بدل می‌کند که چه کسی فرمان می‌راند و چه کسی فرمان می‌برد.

نویسنده: تاریک سیریل عمار

ترجمه مجله جنوب جهانی

نوشته‌ای از تاریک سیریل عمار، مورخ آلمانی شاغل در دانشگاه کوچ استانبول؛ متخصص در حوزه روسیه، اوکراین و اروپای شرقی، تاریخ جنگ جهانی دوم، جنگ سرد فرهنگی و سیاستِ حافظه.

حاکمیت، آن‌گونه که در حقوق بین‌الملل تعریف شده، هم امری حیاتی است و هم پیچیده. با این حال، در جهانِ واقع که بسانِ «استخرِ کوسه‌ها» در عرصه ژئوپلیتیک است، تشخیص آن دشوار نیست: اگر توانایی آن را دارید که در داخل حکم برانید و در برابر تهاجم خارجی (از سوی هر بیگانه‌ای) ایستادگی کنید، آنگاه دارای حاکمیت هستید؛ در غیر این صورت، خیر. هیچ استثنائی هم در کار نیست.
به همین دلیل است که ایران از حاکمیت برخوردار است، اما آلمان نه. ایران دو ماه در برابر یک جنگِ تجاوزکارانهٔ مزورانه و بی‌رحمانه که توسط ایالات متحده و اسرائیل به راه افتاده، ایستادگی کرده است؛ تهاجمی که به نوبهٔ خود، «صرفاً» نقطهٔ اوج دهه‌ها یورش‌ در قالب جنگ اقتصادی، کارزارهای ترور و خرابکاری محسوب می‌شود.

با این همه، ایران نه تنها سناریوی کنونیِ «جنگ برق‌آسا» (بلیتس‌کریگ) و تغییر رژیمِ اسرائیلی-آمریکایی را با موفقیت نقش‌برآب کرده، بلکه مهاجمان را نیز در موضع ضعف و انفعال قرار داده است. دستاورد تهران از هم‌اکنون تاریخی است. این ایستادگی، مسیر تاریخ را تغییر داده و باز هم تغییر خواهد داد.

در مقابل، آلمان حتی قادر به دفاع از زیرساخت‌های حیاتی خود نیست؛ همان‌گونه که خرابکاری در خط لوله «نورد استریم» و پیامدهای آن نشان داد. بدتر از آن اینکه، دولت‌های آلمان حتی اراده‌ای برای انجام چنین دفاعی نداشته‌اند. برعکس، آن‌ها با اعطای میلیاردها ثروتِ ناگفته به مهاجمان اوکراینی، به فسادِ مفرطِ کی‌یف دامن زده‌اند. حامیان آن‌ها — که قطعاً شامل ایالات متحده و لهستان، و به احتمال بسیار زیاد بریتانیا نیز می‌شود — ابداً نیازی ندارند نگران دردسری از جانب برلین باشند.

پرونده مختومه است: ایران مقتدر و دارای حاکمیت است، آلمان نه. اگر آلمانی هستید و این واقعیت برایتان ناخوشایند است، به برلین شکایت ببرید.

در چنین بستری، به شکلی غریب برازنده به نظر می‌رسد که اکنون این ایران است که نفوذ قدرتمندی بر سیاست آلمان اعمال می‌کند، بی آنکه حتی طرح و نقشهٔ عامدانه‌ای برای این کار داشته باشد؛ در حالی که فراخوان‌های آلمان خطاب به تهران (یا در همین زمینه، خطاب به مسکو یا پکن) برای انجام این کار و واگذاشتن آن کار — که از زبان یوهان وادپول، وزیر امور خارجه، با فقدانِ مضحکِ خودآگاهی بیان می‌شود — شرم‌آور جلوه می‌کند: نمایش‌های غم‌انگیزی از ناتوانی که حتی خود را نیز نمی‌شناسد.

از سوی دیگر، ایران اکنون تأثیری ملموس بر آنچه متأسفانه همچنان مهم‌ترین رابطهٔ سیاست خارجی آلمان باقی مانده، گذاشته است. در واقع، از آنجا که آلمانِ کنونیِ پس از «اتحاد» ۱۹۹۰ (که در حقیقت یک توسعه‌طلبی بود و این واژه هنوز تعبیری مودبانه است)، همان آلمان غربیِ دوران جنگ سرد در ابعادی بزرگتر (و البته در حال زوال) است، رابطه با ایالات متحده برای آن فراتر از صرفاً «مهم» است. از منظر تاریخی، این رابطه به معنای واقعی کلمه «بنیادین» بوده است.

و اکنون به اینجا رسیده‌ایم: به دلیل مقاومت ایران است که این رابطه وارد یک بحران عمیق شده است. البته عوامل دیگر نیز نقش داشته‌اند (یا باید می‌داشتند): برای نمونه، جنگ اقتصادیِ وحشیانه و فراجناحیِ واشینگتن علیه مشتریِ کلیدیِ قدیمی‌اش (تعبیری مودبانه) در اروپا؛ که شامل دست‌کم همدستی در نابودی زیرساخت‌های حیاتی انرژی و گزینه‌های تأمین آن (بایدن، دموکرات‌ها) از طریق ایجاد انگیزه‌های کلان برای انتقال صنایع آلمان به ایالات متحده (بایدن، دموکرات‌ها) تا ویرانگری به وسیلهٔ تعرفه‌ها (ترامپ، جمهوری‌خواهان) می‌شود.

اما اکنون بر سر مسئلهٔ ایران است که اوضاع به نقطهٔ انفجار رسیده است: فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، آشکارا از نحوهٔ هدایت جنگ توسط واشینگتن انتقاد کرده و دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، یکی از حملات شبکه‌های اجتماعی خود را آغاز کرده و به مرتس و آلمان تاخته است؛ آن هم به تعبیر پیت هگست، وزیر جنگ (جنایات جنگی)، بدون ذره‌ای «امان دادن».

ترامپ حتی در عمل تهدید کرده است که نزدیک به ۴۰ هزار نیروی نظامی آمریکا را از آلمان خارج می‌کند. انجام چنین کاری برای ایالات متحده احمقانه و آسیب‌رسان خواهد بود، اما خب، این دولتِ ترامپ است. برای شفافیت کامل می‌گویم: به عنوان یک آلمانی، امیدوارم آن‌ها این کار را انجام دهند.

ترامپ همچنین مرتس را به خاطر تمایل به دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای توبیخ کرده است (که از دو جهت نادرست است: نخست اینکه ایران در حال ساخت سلاح نیست، و دوم اینکه مرتس رهبری بله‌قربان‌گو است که هرگز جرئت مخالفت با ایالات متحده و اسرائیل را ندارد) و همچنین او را به دلیل ضعف در ادارهٔ آلمان سرزنش کرده؛ امری که باید گزنده باشد، چرا که اکثر آلمانی‌ها با آن موافق‌اند. مرتس به تازگی بدترین نرخ محبوبیت را در میان تمامی صدراعظم‌های تاریخ آلمان به دست آورده است.

او اوضاع را حتی بدتر از این کرده است — بله، مرتس از پسِ این کار برمی‌آید — و آن هم با انتشار مصاحبه‌ای در بدترین زمانِ مازوخیستیِ ممکن، تا اساساً شکایت کند که هیچ‌کس او را دوست ندارد. حقیقت دارد، اما گفتنِ آن تنها سونامیِ ملیِ استهزا را برانگیخته است: اکنون او نه تنها به شدت غیرمحبوب است، بلکه به عنوان یک آدم «ضعیف‌نفس» تحقیر می‌شود؛ کسی که عاشق صدور دستورات سخت‌گیرانه و ریاضت‌های بی‌رحمانه است، اما تابِ تحمل پاسخ را ندارد.

ویدئوی کوتاهی از «جعل عمیق» (دیپ‌فیک) مرتس در حال اجرای طنزی از اثر کلاسیک ام‌سی همر (You can’t touch this) با خواندن عبارت «هیچ‌کس مرا دوست ندارد»، در حال وایرال شدن است. در یک نشست عمومی، صدراعظم آشکارا مورد تمسخر قرار گرفت. رسانه‌های جریان اصلی شروع به صحبت از بحرانی کرده‌اند که به اندازه کافی برای پایان دادن به دولت فعلی عمیق است و حتی بدتر برای مرتس، سخن از زمزمه‌های شورش در داخل حزب خود او، یعنی اتحادیه دموکرات مسیحی (CDU)، به میان آمده است.

تمام این‌ها به این دلیل است که مرتس اظهاراتی دربارهٔ جنگ ایران داشت. اما اشتباه نکنید: فریدریش مرتس، که هنوز به دلیل تشویقِ «کارِ کثیفِ» (Drecksarbeit) اسرائیل در ایران در تابستان گذشته بدنام است، به ناگاه صاحب وجدان نشده است. به سخنان اخیر او که در میان گروهی از دانش‌آموزان دبیرستانی ایراد شده با دقت گوش دهید، آنگاه متوجه می‌شوید که گلهٔ واقعی صدراعظم از آمریکا این است که واشینگتن «کار کثیفِ» فعلی‌اش را به سرعت و فراتر از آن، با موفقیت انجام نداده است. هیچ‌کس بازنده را دوست ندارد، حتی فریدریش مرتس، که چاکریِ پیشین او در برابر ترامپ حتی در آلمان هم تعجب‌آور بود.

با این حال، انگیزه‌های پلید مرتس هرچه که باشد، گامی به عقب بردارید و به این تصویر از دریچهٔ «تاریخ در حال وقوع» بنگرید: اینجا با صدراعظم آلمانی روبرو هستیم که ادعا می‌کند آماده است کشورش را به رهبر اروپا بدل کند (بله، ایدهٔ چندان خوبی نیست، اما فعلاً از آن بگذریم)، دولتی که بر بزرگترین ریخت‌وپاشِ بدهی و تسلیحاتِ آلمان از زمان جنگ جهانی دوم ریاست می‌کند (آن هم در بستر یک بحران اقتصادی عمیق)، و او اکنون بر سرِ موضوع ایران در حال تلوتلو خوردن است. این است وضعیتِ ظهور چندجانبه‌گرایی و افول اروپا.

نه به این دلیل که تهران چنین هدفی داشته است؛ در واقع، رهبری ایران احتمالاً زمان بسیار اندکی برای فکر کردن به برلین دارد — جز اینکه برای آینده به خاطر بسپارد که آلمان در عمل به عنوان یک همدست وفادار در جنگ تجاوزکارانهٔ آمریکا و اسرائیل عمل می‌کند. خیر، دلیل اینکه ایران اکنون بر رابطهٔ آمریکا و آلمان تأثیر می‌گذارد و آن را می‌لرزاند، این است که تهران در حال شکست دادنِ ایالات متحده است و به همین ترتیب، کشورِ پیرو، یعنی آلمان، با بروز نشانه‌های فوری از تزلزل در فرمانبرداری، در حال ثبتِ «تحقیرِ» عمومیِ آمریکا (تعبیرِ مرتس) است.

در این تصویر، چه کسی در حال بازطراحیِ امور است؟ و چه کسی تحت تأثیرِ این بازطراحی قرار گرفته؟ این هم شیوهٔ دیگری برای تعریف حاکمیت است. و آلمان باز هم بازنده است.

 


سیاست