خبر روز

چرا بسیاری از فارسی‌زبانان شرق فلات ایران، از بلخ و بدخشان گرفته تا کابل و زابل، بامیان و هرات، پیوند طبیعی خویش را با آن بخش از حافظهٔ تمدنی که در اوستا، شاهنامه‌ها، سیاست‌نامه‌ها و هزاران هزار اثر مکتوب بازتاب یافته است، از دست داده‌اند؟

نویسنده: فیاض بهرمان نجیمی، تحلیلگر امور منطقه‌ای و بین‌المللی، عضو شورای مشاوران «سنگر»

زمانی که من نظریه «عادی‌سازی ایران شرقی» را مطرح کردم، انتظار داشتم که این بحث به گفتگویی درباره حافظه تاریخی، آگاهی تمدنی و جایگاه شرق فلات ایران در روایت‌های تاریخی ما بینجامد. اما واکنش‌هایی که در برابر آن شکل گرفت، نشان داد که بخش بزرگی از جامعه هنوز این مفهوم را در چارچوبی در کُل متفاوت درک می‌کند. برخی آن را طرحی برای تغییر نام یک کشور پنداشتند، برخی آن را نوعی نوستالژی تاریخی تلقی کردند، گروهی آن را با پروژه‌های سیاسی و جغرافیایی آینده درآمیختند و شماری نیز کوشیدند آن را در چهارچوب منازعات رایج هویتی تفسیر کنند. این واکنش‌ها برای من بیش از آنکه نشانه مخالفت باشند، نشانه وجود یک مسئله عمیق‌تر بودند: ما درباره حافظه تاریخی خود زبان مشترکی نداریم حتا آن را نمیدانیم!

در واقع، سوءتفاهم اصلی از آنجا آغاز می‌شود که «ایران شرقی» بیشتربه مثابه یک نام فهمیده می‌شود، در حالی که در اندیشه من، «ایران شرقی» پیش از آنکه یک نام باشد، یک پارادایم حافظه‌ای است. موضوع اصلی این نظریه نه تغییر نقشه است و نه جابه‌جایی نام‌ها؛ بلکه بازاندیشی در رابطه جامعه با گذشته خویش است. پرسش بنیادین این نیست که یک سرزمین چه نامی داشته باشد، بلکه این است که چرا بخشی از حافظه تاریخی ما از آگاهی جمعی حذف شده و چگونه می‌توان آن را دوباره به حوزه آگاهی بازگرداند.

از همین رو، نظریه عادی‌سازی «ایران شرقی» را باید در حوزه فلسفه حافظه و جامعه‌شناسی آگاهی تاریخی فهمید، نه در سطح مجادله‌های معمول سیاسی. این نظریه تلاشی است برای بازگرداندن بخشی از حافظه‌ای که زمانی در آثار تاریخ‌نگاران، پژوهشگران و روشنفکران این سرزمین حضور داشت، اما به تدریج از ذهنیت عمومی کنار زده شد. به بیان دیگر، مسئله من نه تولید یک هویت تازه، بلکه احضار حافظه‌ای است که پیش از ما وجود داشته، اما پیوند جامعه با آن گسسته شده است.

من هنگامی که از «ایران شرقی» سخن می‌گویم، در پی آن نیستم که نامی را بر نامی دیگر ترجیح دهم. مسئله من آن است که چرا بخشی از حافظه تاریخی ما چنان از آگاهی جمعی حذف شده است که حتی یادآوری آن نیز برای بسیاری شگفت‌آور به نظر می‌رسد. چرا جامعه‌ای که قرن‌ها در متن یکی از بزرگ‌ترین حوزه‌های تمدنی جهان زیسته است، امروز تا این اندازه از ریشه‌های حافظه خویش فاصله گرفته است؟

چرا بسیاری از پارسی‌زبانان شرق فلات ایران، از بلخ و بدخشان گرفته تا کابل و زابل، بامیان و هرات پیوند طبیعی خویش را با آن بخش از حافظه تمدنی که در اوستا، شاهنامه ها، سیاستنامه ها و هزاران هزار آثار مکتوب بازتاب یافته، از دست داده‌اند؟

این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به وضعیت دیگر حافظه‌های موجود در این جغرافیا بنگریم. پشتونیسم تنها یک ایدئولوژی سیاسی نیست بلکه یک حافظه زنده و سیالی است، که در آن از کُد پشتونوالی تا نامهای حقیفی مانند میرویس هوتکی، احمدشاه ابدالی، خوشحال‌ختک تا ملالی در ذهن هر افغان یا پشتون به حیث نام ها از دوران کودکی حضور پیدا می کنند. اینها گره‌های حافظه‌اند. هر یک از این نام‌ها شبکه‌ای از معنا، افتخار، روایت و تعلق را فعال می‌کنند. به همین دلیل، حافظه پشتونیستی نیازی ندارد هر روز مشروعیت خویش را اثبات کند؛ زیرا به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است.

ترکستان جنوبی نیز وضعیتی مشابه دارد. ترکستان برای بسیاری از ترک‌زبانان تنها یک اصطلاح جغرافیایی نیست. حافظه‌ای است که از جغرافیای سمرقند و تاشکنت تا نامهای غزنویان، سلجوقیان یا تیموریان و غیره را به یکدیگر پیوند می‌دهد. حتی هنگامی که این حافظه از نظر سیاسی در حاشیه قرار دارد اما از از نظر فرهنگی و روانی در درون گرایش پان ترکیستی آنها حضور دارد. افراد خود را در آن بازمی‌یابند و از طریق آن به گذشته خویش متصل می‌شوند.

اما پارسی‌زبانان شرق فلات ایران و در جغرافیای نامنهاد افغانستان با وضعیتی متفاوت روبه‌رو اند. آنان زبان مشترک دارند، اما حافظه مشترک آنان به صورت نظام‌مند بازتولید نشده است. آنان شاعران بزرگی دارند، اما میان این شاعران و زندگی روزمره‌شان شکاف پدید آمده است. آنان تاریخ بزرگ دارند، اما این تاریخ به صورت حافظه زنده در درون ذهن آنها غایب است. نتیجه آن شده است که بیشتر پارسی‌زبانان درباره زبان خویش سخن می‌گویند، اما کمتر درباره حافظه خویش می‌اندیشند.

مشکل درست ازهمین‌جا آغاز می‌شود؛ زیرا ملت‌ها تنها با زبان زنده نمی‌مانند. ارچند زبان «خانه هستی» و ظرف است، اما حافظه محتواست. اگر محتوا از میان برود، ظرف نیز دیر یا زود تهی خواهد شد. از همین رو است که من بارها گفته‌ام تنها با پارسی، پارسی گفتن راه رهایی در پیش نداریم. آنچه می‌تواند جامعه‌ای ما را به یک سوژه تاریخی مبدل سازد، نه زبان، بلکه حافظه‌ای است که آن را معنا می‌بخشد.

در اینجا مفهوم حافظه جمعی که جامعه شناس فرانسوی موریس هالبواکس مطرح می‌کند اهمیت بنیادی پیدا می‌کند. هالبواکس نشان می‌دهد که حافظه امری فردی نیست. انسان‌ها گذشته را در چارچوب‌های اجتماعی به یاد می‌آورند. آنچه یک جامعه به یاد می‌آورد و آنچه فراموش می‌کند، تصادفی نیست. حافظه همواره در میدان قدرت شکل می‌گیرد. از همین رو، فراموشی نیز تنها فقدان یادآوری نیست بلکه فرایندی اجتماعی و تاریخی است.

اگر از این زاویه به وضعیت پارسیان ما در جغرافیای نامنهاد افغانستان بنگریم، درمی‌یابیم که بحران اصلی آنان نه بحران زبان، بلکه بحران حافظه است. ما نه تنها بخشی از گذشته دور خویش را فراموش کرده‌ایم، بلکه حتی حافظه نزدیک خود را نیز از دست داده‌ایم. نمونه روشن آن همین مسئله «ایران شرقی» و جایگاه میرغلام‌محمد غبار است.

امروز بسیاری از کسانی که در برابر پارادایم «ایران شرقی» موضع می‌گیرند، حتی از این واقعیت آگاهی ندارند که این مفهوم ریشه‌ای شناخته‌شده در تاریخ اندیشه معاصر ما دارد. از روایت آصف آهنگ برمی‌آید که میرغلام‌محمد غبار در نامه‌ای به محمدنعیم، در پیوند با تغییر نام رسمی «پارس» به «ایران»، موضوع «ایران شرقی» را مطرح ساخته بود. اهمیت این نامه در آن نیست که غبار خواهان تغییر نام افغانستان بوده است؛ اهمیت آن در این است که او پیامدهای حافظه‌ای یک دگرگونی بزرگ را درک کرده بود.

با رسمی شدن نام «ایران» برای کشوری که پیش از آن در سطح بین‌المللی بیشتر با نام پارس شناخته می‌شد، بخشی از میراث تاریخی و نمادین جهان ایرانی به صورت طبیعی در پیرامون آن دولت متمرکز می‌گردید. غبار به خوبی می‌دانست که این تمرکز نمادین، اگر با بازتولید یک روایت تاریخی در شرق همراه نشود، می‌تواند به تدریج به حاشیه‌رفتن سهم شرق فلات ایران از حافظه تمدنی مشترک بینجامد. از همین رو، هنگامی که از «ایران شرقی» سخن می‌گفت، در واقع می‌کوشید رشته‌ای از حافظه تاریخی را زنده نگه دارد؛ حافظه‌ای که از شاهنامه، از سنت‌های کهن ایرانی، از روایت‌های ملی و از جایگاه تاریخی بلخ، زابلستان، کابلستان و تخارستان نیرو می‌گرفت.

در این معنا، «ایران شرقی» برای غبار یک نام جایگزین نبود، بلکه نوعی مقاومت در برابر فراموشی بود. او دریافته بود که اگر شرق فلات ایران نتواند روایت خویش را از گذشته حفظ کند، به تدریج از متن حافظه تاریخی جهان ایرانی به حاشیه رانده خواهد شد. آنچه او می‌دید، خطر گسست میان پارسی زبانان جغرافیای جعلی افغانستان با گذشته تمدنی آن ها بود؛ خطری که شاید در زمان خودش چندان آشکار به نظر نمی‌رسید، اما امروز می‌توان پیامدهای آن را به روشنی مشاهده کرد.

اهمیت غبار درست در همین نکته نهفته است. او بنیان‌گذار یک نام تازه نبود؛ بلکه ادامه‌دهنده یک سنت فکری بود. سنتی که ریشه‌های آن را می‌توان در روایت‌های تاریخی این سرزمین و در خودآگاهی فرهنگی بخشی از روشنفکران پارسی‌زبان جستجو کرد. از این منظر، «ایران شرقی» یک ابداع ناگهانی یا یک واکنش مقطعی نیست بلکه بخشی از حافظه روشنفکری این سرزمین است که به تدریج از آگاهی عمومی کنار زده شد.

شاید یکی از پایدارترین و بارزترین دستاورد سلطه افغانی در بیش از یک سده گذشته، نه تصرف جغرافیا، بلکه مداخله در حافظه تاریخی پارسی‌زبانان بوده باشد. قدرت زمانی به کامل‌ترین شکل خود عمل می‌کند وقتا که تنها بر اکنون حکومت نکند، بلکه رابطه یک جامعه را با گذشته‌اش نیز بازتعریف و یا قطع نماید.

پارسی‌زبانانِ جغرافیای نامنهاد افغانستان با چنین فرایندی مواجه شدند و نه تنها از حوزه تاریخی و میراث های تمدنی شان دور شدند، بلکه به تدریج حافظه نزدیک و روشنفکری را نیز از دست دادند. امروز به روشنی می‌بینیم که بخش بزرگی از نسل‌های آموزش‌دیده، حتی نام و محتوای طرح پارادایمی «ایران شرقی» میرغلام‌محمد غبار را نمی‌شناسند و از مباحثی که او در پیوند با جایگاه تاریخی شرق فلات ایران مطرح کرده بود آگاهی ندارند. همان‌گونه که بسیاری از آنان هرگز با کتاب ارزشمند احمدعلی کهزاد، «افغانستان در شاهنامه؛ شاهنامه در خراسان یا شاهنامه در آریانا» روبه‌رو نشده‌اند و از کوشش‌های فکری روشنفکران پارسی‌زبان که در نیمه دوم سده بیستم برای دفاع از حافظه، تاریخ و هویت فرهنگی خود قلم زده‌اند، شناختی ندارند. این فراموشی تنها یک خلأ دانشی نیست بلکه نشانه گسست زنجیره انتقال حافظه است. هنگامی که حافظه انتقال نیابد، هر نسل ناگزیر می‌شود از نقطه صفر آغاز کند، همان پرسش‌های پیشین را دوباره مطرح سازد و همان راه‌های پیموده‌شده را بار دیگر بیازماید.

در چنین وضعیتی، اندیشه به سنت تبدیل نمی‌شود، تجربه تاریخی انباشته نمی‌گردد و آگاهی جمعی به جای آنکه بر شانه نسل‌های پیشین بایستد، همواره به آغاز بازمی‌گردد. بزرگ‌ترین پیروزی نظام های هژمونیک و سلطه گر اینست که مردمان «غیر» را از حافظه تاریخی شان جدا ساخته و آنها را به آلزایمر ها مبدل سازند تا فراموش کنند که پیش از آنان نیز کسانی بودند که می اندیشیدند، می نوشتند و برای حفظ رشته های تاریخی خویش مبارزه می کردند.

از همین رو، هنگامی که من از عادی‌سازی «ایران شرقی»سخن می‌گویم، هدفم عادی‌سازی یک نام نیست بلکه عادی‌سازی یک حافظه است. سخن از بازگرداندن بخشی از آگاهی تاریخی به مردم است که از زندگی فکری جامعه پارسیان حذف شده است.

ملتی که حافظه کوتاه‌مدت خود را از دست بدهد، دیر یا زود حافظه بلندمدت خود را نیز از دست خواهد داد. و جامعه‌ای که پیوندش با حافظه تاریخی‌اش گسسته شود، حتی اگر زبان خود را حفظ کند، همچنان در معرض بی‌ریشگی و سرگردانی تاریخی باقی خواهد ماند.

اگر «ایران شرقی»را تنها یک اصطلاح جغرافیایی بدانیم، درک چندانی از معنای آن به دست نخواهیم آورد. اهمیت «ایران شرقی»در این نیست که روی نقشه در کجا قرار داشته است، بلکه در این است که چگونه در حافظه تمدنی ما باید حضور داشته باشد.

هر تمدنی برای ادامه حیات خویش به یک مرکز حافظه نیاز دارد؛ به مکانی که اسطوره، تاریخ، دین، حماسه و تخیل جمعی در آن به هم گره بخورند و احساس تداوم تاریخی را پدید آورند. برای یونانیان باستان چنین نقشی را هومر ایفا می‌کرد، برای یهودیان روایت‌های توراتی و برای ایرانیان این جایگاه بیش از هر متن دیگری در شاهنامه متجلی شده است.

اما شاهنامه تنها روایت شاهان و جنگ‌ها نیست. بلکه شاهنامه در کنار موضوع های فلسفی خردورزانه در بنیاد خود نقشه حافظه ایرانیان است. هنگامی که این نقشه را با دقت می‌خوانیم، درمی‌یابیم که کانون نخستین روایت‌ها نه در غرب فلات ایران، بلکه در شرق آن قرار دارد. این موضوع تنها یک تصادف ادبی نیست و نمی‌توان آن را به انتخاب شاعر فروکاست. فردوسی وارث سنتی بود که پیش از او سده‌ها در حافظه ایرانیان زیسته بود؛ سنتی که ریشه‌هایش تا جهان اوستایی امتداد می‌یافت.

در کهن‌ترین لایه‌های حافظه ایرانی، شرق تنها یک جهت جغرافیایی نیست، بلکه خاستگاه نظم جهان ایرانی است. در آنجاست که شاهان کیانی ظهور می‌کنند، در آنجاست که نبرد اهورامزدا و اهریمن و یا میان ایران و توران معنا می‌یابد و در آنجاست که قهرمانان بزرگ وارد صحنه تاریخ و اسطوره می‌شوند. بلخ، زابلستان، کابلستان و تخارستان در این روایت ها تنها شهر و سرزمین نیستند؛ آن جاها صحنه‌های آفرینش حافظه‌اند. به همین دلیل است که شرق در آغاز شاهنامه حضوری پررنگ‌تر از هر ناحیه دیگر دارد.

اگر به ساختار روایی شاهنامه بنگریم، درمی‌یابیم که بزرگ‌ترین قهرمان آن نیز از همین قلمرو برمی‌خیزد. رستم نه از پارس می‌آید، نه از ماد و نه از آذربادگان؛ او فرزند زابل و کابل است. این نکته تنها یک جزئیات داستانی نیست. حافظه جمعی هرگز قهرمان بنیادین خویش را به صورت تصادفی انتخاب نمی‌کند. اینکه نیرومندترین نماد حماسی شاهنامه از شرق سر برمی‌آورد، بازتاب جایگاهی است که این حوزه در تخیل تاریخی ایرانیان داشته است.

با این همه، اهمیت این موضوع در اثبات مالکیت هیچ سرزمینی بر شاهنامه نیست. تلاش برای تقسیم شاهنامه میان دولت‌های مدرن امروزی، خود نشانه‌ای از فقر فهم تاریخی است. شاهنامه متعلق به یک دولت معاصر نیست؛ متعلق به یک حوزه تمدنی است. اما همین حوزه تمدنی نیز دارای لایه‌ها و مراکز گوناگون بوده است و یکی از مهم‌ترین مراکز آن در شرق فلات ایران و بخش بزرگ جغرافیای نامنهاد افغانستان در قرار داشته است. نادیده گرفتن این واقعیت به همان اندازه نادرست است که انکار نقش پارس، ماد یا دیگر بخش‌های جهان ایرانی.

مسئله‌ای که من مطرح می‌کنم، نه تصاحب فردوسی است و نه مصادره تاریخ. فردوسی نیازی به مالک ندارد. آنچه نیازمند بازاندیشی است، رابطه ما با حافظه‌ای است که فردوسی حامل آن بوده است. پرسش این نیست که فردوسی به کدام کشور امروز تعلق دارد؛ پرسش این است که چرا مردمانی که بخش بزرگی از جغرافیای اساطیری شاهنامه در میان آنان شکل گرفته، دیگر خود را در آن حافظه بازنمی‌شناسند.

در اینجا مفهوم عادی‌سازی «ایران شرقی» معنای ژرف‌تری پیدا می‌کند. عادی‌سازی یعنی بازگرداندن پیوندی که زمانی طبیعی بوده و سپس گسسته است. یعنی زمانی که یک پارسی‌زبان از بلخ سخن می‌گوید، در پس آن تنها یک شهر امروزی را نباید دید، بلکه لایه‌های متراکم تاریخ، اسطوره و فرهنگ را نیز باید احساس کرد. یعنی زابلستان تنها نامی در کتاب‌های درسی نباشد، بلکه بخشی از حافظه زنده جامعه گردد. فردوسی، ناصرخسرو، مولانا، سنایی، جامی و دیگران به صورت جزایر جداگانه در ذهن مردم حضور نداشته باشند، بلکه درون یک منظومه معنایی مشترک قرار گیرند.

این همان چیزی است که پشتونیسم توانسته است برای خود ایجاد کند. این همان چیزی است که حافظه ترکستانی نیز تا اندازه زیادی بدان دست یافته است. آنان تنها تاریخ ندارند؛ آنان تاریخ خویش را به حافظه روزمره تبدیل کرده‌اند. تفاوت میان داشتن تاریخ و داشتن حافظه، تفاوت میان کتابخانه و زندگی است. تاریخ ممکن است در کتاب‌ها باقی بماند، اما حافظه در زبان، نمادها، افتخارات، احساس تعلق و تخیل جمعی جاری می‌شود.

«ایران شرقی»در اندیشه من تلاشی برای تبدیل بخشی از تاریخ فراموش‌شده به حافظه زنده است.

تلاشی برای آنکه پارسی‌زبانان شرق فلات ایران بتوانند بار دیگر خود را در امتداد یک روایت تاریخی ببینند؛ روایتی که از جهان اوستایی آغاز می‌شود، در شاهنامه به اوج می‌رسد، در دوران معاصر در آثار غبار و کهزاد بازتاب می‌یابد و می‌تواند در آگاهی نسل‌های آینده نیز تداوم پیدا کند. عادی‌سازی «ایران شرقی» در نهایت چیزی جز بازگرداندن این تداوم تاریخی به زندگی روزمره نیست تا حافظه از حالت متن خارج شده و دوباره به بخشی از آگاهی زنده مردم ما مبدل گردد.

دلیل آنکه من از ایران شرقی سخن می‌گویم و نه از خراسان، نیز در همین مسئله حافظه نهفته است. خراسان در حافظه تاریخی ما بیشتر یک مفهوم جغرافیایی و سیاسی وبیشتر متعلق به دوره اسلامی است، در حالی که ایران شرقی امکان پیوند زدن لایه‌های گوناگون حافظه را از جهان اوستایی و شاهنامه‌ای تا دوران معاصر فراهم می‌سازد. از این رو، «ایران شرقی» برای من تنها نام یک سرزمین پهناور نیست، بلکه چارچوبی برای بازسازی تداوم حافظه تاریخی است که در گذرگاه زمان از هم گسسته و بخش بزرگی جامعه پارسی‌زبان پیوند طبیعی خود را با آن از دست داده است.
جامعه‌ای که حافظه اش را از دست بدهد، حتی اگر زبان خود را حفظ کند، همچنان از نوعی بی‌خانمانی تاریخی رنج خواهد برد؛ زیرا زبان بدون حافظه، حامل آگاهی تمدنی نخواهد بود!

از همین رو، نظریه عادی‌سازی «ایران شرقی» تلاشی برای بازسازی تداوم تاریخی است؛ تلاشی برای پیوند دوباره گذشته، حال و آینده در آگاهی جمعی پارسی‌زبانان. این نظریه از حسرت بازگشت به گذشته برنخاسته است، همان‌گونه که در پی بازسازی هیچ نظم تاریخی از دست‌رفته‌ای نیز نیست. بنیاد آن بر این درک استوار است که آینده آگاهانه تنها زمانی امکان‌پذیر می‌شود که یک جامعه بتواند رابطه‌ای زنده و طبیعی با حافظه خویش برقرار کند.

در این معنا، «ایران شرقی» نه یک نام و نه یک جغرافیا، بلکه صورت‌بندی یک حافظه زنده است؛ حافظه‌ای که از جهان اوستایی و شاهنامه‌ای آغاز می‌شود، در آثار تاریخ‌نگاران و اندیشمندان ما تداوم می‌یابد و می‌تواند دوباره به بخشی از آگاهی روزمره پارسی‌زبانان بدل شود. عادی‌سازی «ایران شرقی» در نهایت کوششی است برای آنکه این حافظه از حاشیه به متن بازگردد؛ زیرا هیچ ملتی بدون حافظه تاریخی نمی‌تواند به خودآگاهی تمدنی دست یابد و هیچ خودآگاهی تمدنی نیز بدون تداوم حافظه پایدار نخواهد ماند

«ایران شرقی»، در نهایت، نام یک آرزوی سیاسی نیست بلکه تلاش برای پایان دادن به این بی‌خانمانی تاریخی است و کوششی برای آنکه حافظه دوباره به خانه اش بازگردد.

جامعه‌ای که حافظه خویش را بازمی‌یابد، پیش از آنکه به قدرت دست یابد، به آگاهی دست یافته است؛ و هیچ سرمایه‌ای برای آینده یک ملت، بنیادی‌تر از آگاهی تاریخی آن نیست!


سیاست

مقاومت دوم

15-خرداد-1405 By admin

مخالفین بی‌خریدار

چرا هیچ‌کس از مخالفین طالبان حمایت