چرا «شاهنامه» برای اخوانیها خطرناک است؟
نویسنده: فیاض بهرمان نجیمی، تحلیلگر امور منطقه و بینالملل، عضو شورای مشاوران «سنگر»
قسمت اول
فردوسی و اخوانیسم
قسمت دوم
ـ سوم ـ
اخوانیسم افغانستانی و شکست تاریخی حوزه پارسی
۱. بحران اصلی؛ نخبگانی بدون حافظه تمدنی
یکی از تراژیکترین واقعیتهای تاریخ معاصر حد اقل ۴ دهه اخیر در جغرافیای نامنهاد افغانستان این است که بخش بزرگی از نخبگان سیاسی پارسیزبان، در حساسترین مرحله تاریخ خود، فاقد یک آگاهی تمدنی مستقل بوده و استند. آنان به زبان پارسی سخن گفته اند، در جغرافیای خراسان تاریخی زیسته و از بستر اجتماعی تاجیکها و دیگر اقوام پارسیزبان برخاسته اند، اما دستگاه فکریشان نه بر بنیاد تاریخ و فلسفه پارسی، بلکه بر محور اسلامگرایی سیاسی و ایدئولوژی اخوانالمسلمین و دیگر ایدئولوٰی ها شکل گرفته است.
در نتیجه، میان «هویت زبانی» و «آگاهی تمدنی» شکافی عمیق پدید آمده است.
این جریانها هرگز نتوانستند پارسیبودن را به یک پروژه سیاسی و تاریخی تبدیل کنند. تاجیکبودن برای بسیاری از رهبران آنان بیشتر یک موقعیت اجتماعی بود تا یک آگاهی تاریخی. آنان به جای آنکه مسئله سلطه قومی، تمرکزگرایی افغانستانی و بحران هویت را تحلیل کنند، همهچیز را در چارچوب «امت اسلامی» و «وحدت دینی» حل کردند.
این همان نقطهای است که اخوانیسم افغانستانی، در عمل به بازوی ناخواسته تداوم ساختار سلطه پشتونی بدل شده است.
۲. جمعیت اسلامی؛ از مقاومت تا انحلال هویتی
جمعیت اسلامی افغانستان در آغاز، برای بسیاری از تاجیکها و پارسیزبانان، نماد مقاومت در برابر اقتدارگرایی قومی پشتونی و بعدها اشغال شوروی بود. اما مشکل بنیادین این جریان از همان ابتدا در بنیان نظری آن نهفته بود. ایدئولوژی اصلی جمعیت اسلامی نه بر محور عدالت قومی و حق تعیین سرنوشت، بلکه بر بنیاد قرائت اخوانی از اسلام سیاسی شکل گرفته بود.
در چنان ساختاری:
-
هویت قومی امری فرعی تلقی میشد،
-
مسئله زبان به حاشیه میرفت،
-
و تاریخ پیشااسلامی در کُل بیاهمیت شمرده میشد.
رهبران این جریان، حتی زمانی که از بدنه تاجیک و پارسیزبان برخاسته بودند، خود را پیش از هر چیز «اسلامگرا» میدانستند، نه حاملان یک پروژه تمدنی پارسی.
همین مسئله باعث شد که جمعیت اسلامی، علیرغم برخورداری از بزرگترین سرمایه انسانی حوزه پارسی، هرگز نتواند به یک جنبش رهاییبخش تاریخی تبدیل شود. این جریان نه تنها موفق به بازتعریف جغرافیای جعلی افغانستان نشد، بلکه در بسیاری موارد، ناخواسته به بازتولید همان ساختار «افغانستان واحد و اسلامی» کمک کرد؛ ساختاری که بر محور سلطه تاریخی پشتونیسم بنا یافته است.
۳. اخوانیسم و افغانستانگرایی
در ظاهر، اسلامگرایی اخوانی با قومگرایی تفاوت دارد؛ اما در افغانستان، این دو در عمل به شکلی پیچیده در هم تنیده اند. اخوانیسم افغانستانی در حوزه پارسیان، به دلیل ناتوانی در فهم مسئله ملیتها و تمدنها، در عمل به نوعی «افغانستانگرایی اسلامی» گرایش داشته است.
افغانستانگرایی در میان آنها فقط یک مفهوم جغرافیایی نبود؛ بلکه پروژهای سیاسی برای حفظ دولت متمرکز، انکار تکثر تمدنی و حل همه هویتها در قالب «ملت افغان» بود.
اخوانیهای تاجیک به جای نقد این ساختار، آن را مقدس کردند؛ زیرا بقای «امت اسلامی افغانستان» برای آنان مهمتر از مسئله عدالت تاریخی بود. به همین دلیل:
-
هرگونه سخن از فدرالیسم یا حق تعیین سرنوشت، تجزیهطلبی پنداشته شده و می شود؛
-
نقد پشتونیسم، تضعیف وحدت اسلامی تلقی گردید؛
-
و مسئله زبان پارسی به سطح یک مطالبه فرهنگی فرعی تقلیل یافته است.
در نتیجه، اخوانیسم نهتنها به رهایی حوزه پارسی کمک نکرده، بلکه آن را از شکلگیری یک سوژه سیاسی مستقل بازداشه است.
۴. فلجسازی جبهه مقاومت
پس از سقوط جمهوریت و بازگشت طالبان، بحران نظری این جریان آشکارتر شد. جبهه مقاومت ملی، با وجود برخورداری از سرمایه عظیم تاریخی، انسانی و عاطفی، فاقد یک پروژه روشن تمدنی و سیاسی بود. این خلأ اتفاقی نبود؛ بلکه نتیجه دههها سلطه تفکر اخوانی بر ذهنیت بخش بزرگی از نخبگان پارسیزبان آن بود.
مشکل اصلی این بود که رهبران این جریان:
-
هنوز افغانستان را مقدس دانسته و میدانند،
-
هنوز از نقد ریشهای ساختار قومی دولت میترسند،
-
و هنوز میان اسلامگرایی و رهایی تمدنی سرگردان اند.
در نتیجه، مقاومت به جای آنکه به جنبشی برای بازتعریف نظم سیاسی و احیای حق تعیین سرنوشت تبدیل شود، در سطح واکنش نظامی باقی ماند.
اخوانیسم، حوزه پارسی را از تولید «فلسفه مقاومت» ناتوان ساخت؛ زیرا این ایدئولوژی آن بر امتگرایی بنا شده و نمیتواند مسئله تمدن مستقل پارسی را بپذیرد.
۵. چرا شاهنامه برای اخوانیها خطرناک است؟
در اینجا بار دیگر باید به فردوسی بازگشت. همانطور که پیشتر یادآور شدم دلیل حساسیت پنهان بخشی از اسلامگرایان نسبت به شاهنامه، تنها ادبی یا تاریخی نیست؛ بلکه سیاسی و معرفتی است.
شاهنامه به پارسیزبان میآموزد که:
-
مشروعیت از داد میآید، نه در تنها از دین؛
-
انسان مسئول سرنوشت خویش است؛
-
و مقاومت در برابر بیداد، وظیفهای اخلاقی است.
بنابرین شاهنامه حافظهای مستقل خلق میکند که چیزی جز حافظه پارسی و هویتی نیست.
۶. اخوانیسم و بحران خرد
یکی از مهمترین نتایج سلطه اخوانیسم در افغانستان، تضعیف سنت خردورزی در میان نخبگان پارسیزبان بوده است. این جریان، به جای آنکه میراث فلسفی خراسان ـ از فارابی و ابنسینا تا سهروردی و ناصرخسرو ـ را احیا کند، بیشتر به سمت ادبیات تعبدی، ایدئولوژیک و شعاری رفت.
در چنین فضایی:
-
فلسفه به حاشیه رانده شد،
-
نقد تاریخی سرکوب گردید،
-
و هویت تمدنی جای خود را به شعارهای امتگرایانه داد.
نتیجه این روند، شکلگیری نسلی بود که زبان پارسی داشت اما حافظه تاریخی پارسی نداشت؛ نسلی که میتوانست شاهنامه بخواند اما جهانبینی فردوسی را درک نکند.
این همان بحران عمیقی است که امروز حوزه پارسی افغانستان با آن روبهروست.
۷. شکست تاریخی پروژه اخوانی
امروز، پس از دههها جنگ، مهاجرت، فروپاشی و بازگشت طالبان، میتوان با صراحت گفت که پروژه اخوانی در افغانستان شکست خورده است. این شکست فقط نظامی یا سیاسی نیست؛ بلکه شکست یک جهانبینی است.
اخوانیسم نتوانست:
-
عدالت قومی ایجاد کند،
-
دولت مدرن بسازد،
-
طالبانیزم را مهار کند،
-
یا حتی هویت مستقل پیروان خود را حفظ نماید.
در نهایت، این جریان میان دو نیروی بزرگ خُرد شد:
-
از یکسو بنیادگرایی قبیلهای پشتونی طالبان،
-
و از سوی دیگر ساختار تاریخی پشتونیسم دولتی.
دلیل این شکست روشن است: جریانی که حافظه تمدنی خود را انکار کند، در لحظه بحران فاقد ستونهای مقاومت خواهد بود.
۸. ضرورت بازگشت به خرد تمدنی پارسی
حوزه پارسی زبان در جغرافیای نامنهاد افغانستان برای خروج از بحران تاریخی شان، نیازمند بازگشت به سرچشمههای خرد تمدنی خویش است؛ نه بازگشت به گذشته به معنای نوستالژیک، بلکه بازخوانی انتقادی سنتی که:
-
خرد را بر تعبد مقدم بداند،
-
عدالت را معیار مشروعیت بشمرد،
-
و انسان را مسئول سرنوشت خویش سازد.
این سنت را میتوان در پیوند میان:
-
فردوسی،
-
ناصرخسرو،
-
ابنسینا،
-
سهروردی،
-
و حتی جنبشهای معاصر حقطلبانه از جمله «جنبش حق تعیین سرنوشت برای پارسی زبانا» مشاهده کرد.
بدون احیای این حافظه، حوزه پارسی همچنان در چرخه شکست و انفعال باقی خواهد ماند.
آنچه امروز ضرورت دارد، نه بازتولید اخوانیسم و نه تکرار افغانستانگرایی، بلکه تولد دوباره یک آگاهی تمدنی مستقل است، که در آن آگاهیا بتواند:
-
از حق تعیین سرنوشت مردمان ما دفاع کند،
-
ساختار سلطه حاکم افغانی را به چالش بکشد،
-
و انسان پارسیزبان را دوباره به سوژه تاریخ و فلسفی خویش مبدل سازد!
فرجام
بحران حوزه پارسیان در جغرافیای نامنهاد افغانستان، تنهابحران قدرت سیاسی نیست؛ بلکه پیش از آن، بحران آگاهی تاریخی و تمدنی است. جامعهای که حافظه خود را از دست داده باشد، حتی اگر زبان، جمعیت و جغرافیا داشته باشد، در لحظههای سرنوشتساز ناتوان از تولید اراده تاریخی خواهد بود. آنچه در دهههای اخیر بر تاجیکها و دیگر پارسیزبانان در جغارفیای به نام افغانستان گذشت، بیش از هر چیز محصول همین گسست حافظه بود، که بخش مهمی از آن به سلطه ایدئولوژی های کمونیستی، اخوانی و افغانستانگرایی بازمیگردد.
یک بخش بزرگ جریانهای اخوانی، با وجود آنکه از بطن جامعه پارسیزبان برخاسته بودند، هیچگاه نتوانستند مسئله هویت و تمدن را بهگونهای مستقل درک کنند. آنان همواره کوشیدند پارسیبودن را چارچوب امت اسلامی تعریف کنند و تاریخ حوزه خراسان را نه بهعنوان یک تداوم تمدنی مستقل، بلکه بهمثابه بخشی از تاریخ خلافت اسلامی بازخوانی نمایند. هم اکنون هم اکثریت مطلق خراسان خواهان در جغرافیای به نام افغانستان دید فراتر از خراسان اسلامی ندارند!
در چنین دستگاه فکری، فردوسی ناگزیر به یک شاعر تقلیل مییابد، شاهنامه از مقام مانیفست تمدنی پایین میافتد و نقش فقیهان و سرداران خلافت برتر از حافظه تاریخی یک ملت معرفی میشود.
اما حقیقت تاریخی چیز دیگری است.
اگر زبان پارسی تنها با فتوای فقیهان زنده مانده بود، امروز اثری از آن وجود نداشت. آنچه این زبان را از میان ویرانیهای سیاسی، حملات نظامی، سلطه خلافت، یورش مغول و استبدادهای متوالی عبور داد، فقط ساختار قدرت نبود؛ بلکه حافظه تمدنی و فلسفه زندگی نهفته در آن بود، که دهگانان آن را نگهداری می کردند ـ به قول فردوسی: «ز گفتار دهقان یکی داستان ـ بپیوندم از گفتهی باستان » یآنها طبقه متوسط، نگهدارندگان و راویان اسطوره هاه، حافظه تاریخی و داستانهای باستان بودند. فردوسی آن حافظه ها را به زبان حماسه صورتبندی کرد و شاهنامه را به بزرگترین سنگر مقاومت فرهنگی در تاریخ مشرقزمین بدل ساخت.
به پندار من، بشاهنامه کتاب گذشته نیست، بلکه برنامه برای آینده هست. زیرا در بنیاد آن، چند اصل جاودان وجود دارد:
-
اصالت خرد در برابر تعبد؛
-
مشروعیت داد در برابر استبداد؛
-
مسئولیت انسان در برابر تاریخ؛
- و مقاومت در برابر اهریمن سیاسی.
شهنامه سندیست در برابر تمام افکار عرفانی و صوفیگری به ویژه از دوران مغول ها به بعد که روح مقاومت را در حوزه ما از هم پاشاند.
شاهنامه انسان را به سوژهای آزاد، خردمند و مسئول مبدل میسازد. همین ویژگی است که آن را جریانهای بنیادگرا برنمیتابد.
شکست پروژه اخوانی در افغانستان نیز درست از همینجا آغاز می شود. این جریان، چون فاقد حافظه تمدنی مستقل بوده است، نتوانست در برابر طالبانیزم و ساختار تاریخی سلطه حاکم افغانی، مقاومت فکری تولید کند. چهره های شاخص بازمانده جریان میتوانستند مقاومت نظامی کنند، اما فاقد فلسفه رهایی بودند. در نهایت نیز، میان افغانستانگرایی، امتگرایی و واقعیت سلطه قومی سرگردان باقی ماندند.
حوزه پارسی امروز در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد:
- یا همچنان در چارچوب ایدئولوژیهای فرسوده و دولتمحور افغانستانی باقی بماند؛
- یا به بازسازی آگاهی تمدنی مستقل خویش روی آورد.
این بازسازی، بدون بازگشت انتقادی به سرچشمههای خرد پارسی ممکن نیست؛ سرچشمهای که از ابنسینا و فردوسی تا سهروردی و نظام الملک امتداد یافته است. مقصود از بازگشت، تکرار نوستالژیک گذشته نیست، بلکه احیای روحی است که انسان را مسئول تاریخ خویش در شرایط جدید نماید که برخورد تمدن ها یک بخش پروژه ای آن می باشد.
حوزه پارسی زبانان ما در جغرافیای نامنهاد افغانستان نیازمند چند تحول بنیادین برای بقا و رهایی خویش است:
۱. بازسازی حافظه تاریخی
باید تاریخ خراسان و جهان پارسی از زیر سایه روایت های رسمی افغانستانی و اسلامگرایانه بیرون کشیده شود. نسلهای جدید باید بدانند که هویت آنان تنها در چارچوب شبه دولت مدرن افغانستان تعریف نمیشود، بلکه ریشه در یک تمدن چند هزار ساله دارد.
۲. عبور از امتگرایی سیاسی
امت اسلامی، در تجربه افغانستان نامنهاد، نتوانست عدالت قومی، آزادی یا برابری ایجاد کند. برعکس، در بسیاری موارد به پوششی برای استمرار سلطه استبدادی و نابرابری بدل شد. تکثر ملی و تمدنی در جغرافیای به نام افغانستان ناممکن است؛ زیرا قرارداد اجتماعی میان قومی برای شکل دهی حاکمیت از پایین در آن نه وجود نداشته است.
۳. احیای فلسفه خرد
حوزه پارسی باید دوباره با سنت فلسفی خویش آشتی کند. جامعهای که فلسفه، نقد و خرد را کنار بگذارد، ناگزیر اسیر تعبد، شعار و بنیادگرایی خواهد شد.
۴. تبدیل پارسیزبانان به سوژه سیاسی مستقل
تا زمانی که پارسیزبانان تنها نیروی انسانی پروژههای دیگران باشند، بحران ادامه خواهد یافت. آنان باید بتوانند بر بنیاد منافع تاریخی و تمدنی خویش، پروژه سیاسی مستقل تعریف کنند؛ پروژهای که بر عدالت، تکثر و حق تعیین سرنوشت استوار باشد ـ جنبش حق تعیین سرنوشت برای پارسی زبانان برای بار نخست چنین اقدامی را در سند راهبردی و ده ها سند و طرح های تحلیلی انجام داده است.
۵. بازخوانی شاهنامه بهعنوان متن مقاومت
شاهنامه باید از قفسه ادبیات صرف بیرون آورده شود و دوباره بهعنوان متن زنده فلسفه سیاسی، اخلاق مقاومت و حافظه تمدنی خوانده شود ـ آنچه را که در گذشته ایران نمود و آیت الله خامنه ای کتاب زیر بالین هر ایرانی نامیده بود و اکنون امام علی رحمان و مردم تاجیکستان انجام میدهند. زیرا فردوسی نه فقط گذشته را روایت کرد، بلکه الگویی برای بقا در دوران فروپاشی ساخت. این الگو بقا را مردم ایران در دو جنگ علیه اسرائیل و آمریکا نشان داد!
در نهایت، مسئله اصلی فقط دفاع از فردوسی نیست بلکه دفاع از حق یک تمدن برای حفظ حافظه و تعریف خویش است. نزاع واقعی، نزاع میان دو جهانبینی است:
-
جهانبینی تعبد، امت و انقیاد؛
-
و جهانبینی خرد، داد و آزادی تاریخی.
حوزه پارسی اگر بخواهد از چرخه شکست بیرون آید، ناگزیر است بار دیگر جانب خرد را بگیرد؛ همان خردی که فردوسی هزار سال پیش آن را برترین گوهر هستی نامید:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد.

