سیاستمداران «نسل دوم» ازبکهای افغانستان را به کجا میبرند؟
نویسنده: فرید احمد، سردبیر «سنگر»
برخی از سیاستمداران مشهور به «نسل دوم» ازبکهای افغانستان ناگهان به ترویج ایده «ترکستان جنوبی» آغاز کردهاند. اما این ایده تا چه اندازه بیاساس است و تا چه حد ازبکهای عادی را در سراسر افغانستان در معرض خطر قرار میدهد؟
موضوع «ترکستان جنوبی» که از سوی نقیبالله فایق، والی فاریاب در دوران جمهوری، مطرح شد و همچنین توسط سردار رحمان اوغلی، احمد تایانچ و بابر فرهمند، که آنان نیز از مقامهای پیشین دوره جمهوری بودند، حمایت گردید، در جامعه حساس افغانستان واکنش شدید احساسی، اگر نگوییم شوک واقعی، به وجود آورد.
در واقع، زمانی که پشتونها سرنوشت یک کشور کامل را بر ایده «لروبر» (دو سوی خط دیورند) یا «پشتونستان بزرگ» از راه اتحاد با همتباران پاکستانی خود بنا میکنند، زمانی که هزارهها رؤیای «هزارستان» را در سر دارند و تاجیکها ایده «خراسان» را در کنار افغانستان یا به جای آن مطرح میکنند، چرا ازبکها نباید حق داشته باشند که بر «سرزمین موعود» خود ادعا داشته باشند؟
منطقی است؟ بلی. آنان کاملاً این حق را دارند. هرچند ممکن است بیرحمانه به نظر برسد، این دقیقاً همان وضعیت سیاسی ـ روانی، یعنی حالت یأس عمومی است که حاکمیت طالبان به وجود آورده است.
با این حال، پرسشهایی درباره مکان، زمان و البته جغرافیای بهاصطلاح «ترکستان جنوبی» مطرح میشود.
«ترکستان جنوبی» بیش از آنکه یک طرح عملی باشد، یک کارزار رسانهای هدفمند است که از سوی سرویسهای اطلاعاتی خارجی، بهویژه ترکیه، دامن زده شده است. این ایده در راهروهای MIT (سازمان اطلاعات ملی ترکیه) شکل گرفت و از طریق حلقههای سیاستمداران مهاجر ازبک در ترکیه گسترش یافت. «ترکستان جنوبی» (در کنار ترکستان شرقی و ترکستان شمالی) رؤیای ترکیه درباره «ترکستان بزرگ» را فراتر از آسیای مرکزی و قفقاز گسترش میدهد.
هدف این هیاهوی رسانهای چیست؟ دادن وزن و اهمیت بیشتر به نشست سازمان کشورهای ترک در ولایت ترکستان قزاقستان، که ماهیتی غیررسمی داشت. خود این نشست با دو رویداد مهم ــ سفرهای تاریخی دونالد ترامپ (۱۳ تا ۱۴ می) و ولادیمیر پوتین (۱۹ تا ۲۰ می) به چین ــ همزمان شد. ظاهراً این موضوع نمیتوانست بدون رضایت و شاید همکاری استخبارات آمریکا صورت گرفته باشد؛ همان نهادی که میخواست به مهمان آنسوی اقیانوس وزن بیشتری بدهد و به «امپراتور سرزمین میانه» یادآوری کند که «پاشنه آشیل» او، یعنی منطقه خودمختار سینکیانگ اویغور (ترکستان شرقی)، یکششم یا ۱۷ درصد خاک چین را تشکیل میدهد.
«ترکستان بزرگ» نیز برای مسکو ــ رقیب دیگر ایالات متحده ــ بهشدت نامطلوب است، زیرا تقریباً تمام مناطق مرکزی و شرقی روسیه تا اقیانوس آرام در «نقشه رؤیاهای» اردوغان بهعنوان «ترکستان شمالی» ترسیم شدهاند.
«ترکستان جنوبی» ــ بخش جنوبی ترکستان بزرگ ــ پدیدهای تازه، اما مصنوعی و ساختگی است (که در اسناد تاریخی وجود ندارد) و هیچ آینده خوبی برای ازبکهای افغانستان در پی ندارد. بعید نیست که سیاستمداران ازبک در این بازی خطرناک، روی دیگر ملتهای ترکتبار، بهویژه ترکمنهای افغانستان نیز حساب باز کرده باشند؛ ترکمنهایی که برای نمونه بیش از نیمی از جمعیت ولایت «ازبکی» جوزجان را تشکیل میدهند. با این حال، تا کنون هیچ سیاستمدار شناختهشده ترکمن درباره این موضوع اظهارنظر نکرده است.
ردپای ترکیه در جنبه دیگری نیز آشکار است: بهجز احمد تایانچ، که او را از افراد نزدیک به مارشال عبدالرشید دوستم میدانند، هیچیک از اطرافیان «رهبر ازبکها»، از جمله فرزندانش که گاهی «شوق سیاستبازی» پیدا میکنند، در این باره سخنی نگفتهاند. احتمالاً آنان درک میکنند که این راه، راهی بیبازگشت است و اگر در نقش جداییطلب ظاهر شوند، ممکن است هم اعتبار و هم آینده سیاسی خود را در افغانستان بر باد دهند. فایق، رحمان اوغلی و فرهمند نیز روابط خوبی با دوستم ندارند، اما این به آن معنا نیست که از دید MIT دور مانده باشند. جالب آنکه دقیقاً سرویسهای اطلاعاتی ترکیه رهبرانی را که برای مارشال دردسرساز هستند نیز کنترل میکنند. از سوی دیگر، دیگر مخالفان دوستم ــ نظامالدین قیصاری و احمد ایشچی ــ به این ماجراجویی نخواهند پیوست، زیرا در داخل کشور یا بیرون از ترکیه باقی ماندهاند.
نگاهی سطحی و گذرا به مراکز قدرت ازبکهای افغانستان کافی است تا به این نتیجه برسیم: نخست، پرچمداران «ترکستان جنوبی» نمیتوانستند با نادیده گرفتن واقعیتهای داخلی و خارجی، خود را مضحکه ساخته و درهای سیاست را به روی خود ببندند؛ دوم، تز «ترکستان جنوبی» از سوی سرویسهای اطلاعاتی ترکیه در دهان آنان گذاشته شده است ــ دقیقاً به همان دلایلی که در بالا ذکر شد.
اکنون به خود طرح «ترکستان بزرگ» بپردازیم؛ طرحی که بریتانیا ــ همان نیرویی که زمانی خودِ «اخوانی» اردوغان را به قدرت رساند ــ در پشت آن قرار دارد. امپراتوری فراموششده بار دیگر از طریق چنین پروژههایی به «بازی بزرگ» در آسیای مرکزی بازمیگردد. جالب اینکه دولتها، امارتها، خلافتها، جمهوریها، احزاب و هر آنچه با عنوان «اسلامی» ساخته شده، محصول «تفکر استخباراتی بریتانیا» بودهاند.
«ترکستان بزرگ» خود ایدهای تازه نیست، بلکه طرحی فراموششده از بیش از یک قرن پیش است. ترکیه اردوغان با حمایت طرفداران پانترکیسم نوین و استخبارات بریتانیا، بلافاصله پس از رسیدن به قدرت، این طرح را دوباره روی دست گرفت. بیش از صد سال پیش نیز این پروژه از سوی بریتانیا از طریق «ترکان جوان» حزب «اتحاد و ترقی» در ترکیه و از راه دستنشاندگان آنان ــ پانترکیستها، جدیدیها و جوانبخاراییها ــ در آسیای مرکزی و همچنین در مناطق ترکزبان روسیه و قفقاز ترویج میشد.
باسماچیها ــ «مجاهدان آزادیخواه» ــ ارتش «ترکستان بزرگ» بودند. عالمخان، امیر فراری بخارا، در سال ۱۹۲۱ انورپاشا، وزیر پیشین جنگ ترکیه و «داماد خلیفه و جانشین پیامبر» را بهعنوان «فرمانده کل تمامی سپاه اسلام»، یعنی نیروهای باسماچی، منصوب کرد. انورپاشا و دیگر اعضای «تریومویرات» ترکیه نیز رؤیای «ترکستان بزرگ» و سپس «خلافت اسلامی» را در سر داشتند، اما او در کوههای تاجیکستان به دست یک فرمانده ارمنی ارتش سرخ کشته شد. او یکی از سازماندهندگان «نسلکشی ارامنه» در ترکیه بود.
اکنون روشن میشود که مانورهای پیشین ترکیه از طریق رهبران جمهوری سابق افغانستان، از جمله مارشال دوستم، در چارچوب طرح «داعشیسازی» افغانستان نیز اهداف درازمدتی را دنبال میکرد. احتمالاً دقیقاً به همین دلیل روسیه، چین و ایران از طالبان حمایت کردند و دقیقاً به همین سبب این «محور شرقی» هرگز اجازه نخواهد داد که افسانه «ترکستان بزرگ» به واقعیت تبدیل شود. این بدان معناست که سیاستمداران «نسل دوم» ازبک، آگاهانه یا ناآگاهانه، ازبکهای افغانستان را ــ که بنا بر ادعای خودشان ۱۰ درصد جمعیت کشور را تشکیل میدهند ــ به کام اژدها و خرس میرانند.
در مقابل، کشورهای ترکتبار آسیای مرکزی نیز نسبت به طرح «ترکستان بزرگ» مشکوکاند. چرا؟
کشورهای آسیای مرکزی، سازمان کشورهای ترک را بهعنوان ابزاری برای تابعیت از ترکیه نمیبینند. آنان بر یکپارچگی اقتصادی، توسعه مسیر ترانزیتی «کریدور میانی» و همکاری دیجیتال تمرکز دارند. بهویژه، ایجاد مسیرهای ترانزیتی برای گسترش تجارت، بهخصوص صادرات منابع انرژی به بازارهای جهانی، برایشان اهمیت دارد. برای نمونه، قزاقستان و آذربایجان نفت و گاز خود را از طریق خط لوله باکو ـ تفلیس ـ جیهان به ترکیه و از آنجا به اروپا، اسرائیل و حتی ایالات متحده صادر میکنند. این امر به آنان کمک میکند تا خطوط لوله سنتی عبوری از روسیه، رقیب اصلیشان در بازار انرژی اروپا، را دور بزنند.
با وجود تلاشهای ترکیه، همه این کشورها از یک اتحاد سیاسی، نظامی و حتی فرهنگی خشنود نیستند. برای نمونه، هیچیک از این کشورها «جمهوری ترک قبرس شمالی» را به رسمیت نمیشناسد و همگی از تمامیت ارضی جمهوری قبرس حمایت میکنند. کشورهای عضو سازمان کشورهای ترک آشکارا اعلام میکنند که این سازمان نباید به یک ائتلاف ژئوپولیتیکی یا نظامی تبدیل شود. این موضع منطقی است: ترکیه عضو ناتو است، در حالی که قرقیزستان و قزاقستان عضو سازمان پیمان امنیت جمعی (ОДКБ) هستند. ترکمنستان نیز تنها بهعنوان ناظر در سازمان کشورهای ترک حضور دارد. جایگاه بیطرفی دائمی این کشور، که از سوی سازمان ملل به رسمیت شناخته شده، مشارکت آن را در هرگونه بلوک نظامی ـ سیاسی ناممکن میسازد.
اسلام کریماف، رهبر پیشین ازبکستان، در نخستین نشست سازمان کشورهای ترک حضور یافت، اما پس از آن از شرکت در نشستهای بعدی خودداری کرد. او تنها با ایجاد «بازار واحد تُرکی» موافقت نمود. وی پیشنهاد ایجاد کنفدراسیون کشورهای ترک یا «اتحادیه تُرکی» در آسیای مرکزی را، که در سال ۱۹۹۲ مطرح شده بود، رد کرد. برخی منابع ادعا میکردند که اسلام کریمافِ تاجیک، ازبکستان را کشوری صرفاً ترکتبار نمیدانست، اما در واقع او در پشت این طرح اهداف و بلندپروازیهای گستردهتر ترکیه و غرب را میدید؛ فراتر از یک «وحدت برادرانه» ساده که قرار بود کشورهای مستقل آسیای مرکزی را به اقمار و مهرههایی در رقابت با روسیه و چین تبدیل کند.
کشورهای آسیای مرکزی نیازی به «برادر بزرگ» ندارند. قزاقستان کشوری در حال توسعه و بزرگترین کشور مسلمان از نظر وسعت سرزمینی با اقتصادی قدرتمند و رو به رشد است. ترکمنستان و قرقیزستان نیز کشورهایی خودکفا هستند و جایگاه و اهمیت ویژه خود را در سیاست جهانی دارند. افزون بر این، همسایگی، شراکت و گستره همکاری کشورهای آسیای مرکزی با روسیه و چین ــ دو ابرقدرتی که بهمراتب مهمتر از ترکیهاند ــ عملاً تمام «رؤیاهای تُرکی» را نقش بر آب میکند.
در زمینه نزدیکی فرهنگی نیز موفقیت چشمگیری دیده نمیشود. ترکیه بر الفبای واحد و زبان مشترک پافشاری میکند؛ چیزی که هیچیک از این کشورها به آن نیازی ندارند، زیرا هرکدام الفبا و ویژگیهای ملی خود را دارند و طبیعی است که نمیخواهند آنها را در چارچوب «هویت تُرکی» از دست بدهند.
علاوه بر روسیه و چین، ایران نیز با بدگمانی به طرحهای تُرکی در همسایگی خود مینگرد. هیچکس قصد ندارد شمال افغانستان را به حوزه نفوذ ترکیه و بریتانیا و بعدها، اگر بخت یار باشد، ایالات متحده واگذار کند. پاکستان هنوز تصمیم نگرفته است که در این بازی در کنار کدام طرف قرار گیرد.
و در چنین شرایطی، سیاستمداران ازبک افغانستان پرچمی را برافراشتهاند که ممکن است به چوبه دار خودشان تبدیل شود. آیا ازبکها، حتی در اتحاد با ترکمنها و هزارهها، خواهند توانست بار این بازی را بر دوش بکشند؟
بحثهایی که پس از اظهارات سیاستمداران ازبک، بهویژه در میان پشتونها و تاجیکها شکل گرفت، نشان میدهد که آنان نیز ظاهراً در خرد فایق و دیگران دچار تردید شدهاند. در شمال افغانستان، تاجیکها اکثریت را تشکیل میدهند (حتی ۴۳ درصد جمعیت ولایت «ازبکی» فاریاب را نیز شامل میشوند) و پشتونها نیز اجازه تجزیه افغانستان خود را نخواهند داد.
از همینرو یک پرسش کاملاً مستقیم مطرح میشود: اگر این دو نیرو (تقریباً ۸۰ درصد جمعیت کشور) متحد شوند، آنگاه چه بر سر ازبکها خواهد آمد؟ کشورهای تُرک منطقه، برای آنکه در «دام افغانستان» گرفتار نشوند، به آنان کمک نخواهند کرد و ترکیه و غرب نیز قادر به حمایت از آنان نخواهند بود، زیرا در سوی دیگر سه قدرت بزرگ ــ روسیه، چین و ایران ــ قرار خواهند گرفت.
این همان مسیری است که «نسل دوم» سیاستمداران برای ازبکهای افغانستان ترسیم کردهاند. تنها میتوان امیدوار بود که ایده «ترکستان جنوبی» در بهترین حالت، بخشی از طرح «افغانستان فدرالی» شود؛ طرحی که نماینده برجسته «نسل اول» ــ دوستم ــ دهههاست از آن سخن میگوید و اکنون در سکوتی بحثبرانگیز فرو رفته است.
باید اعتراف کرد که «نسل دوم» در مقطعی حساس از بازی بزرگ ژئوپولیتیکی، «دستور» استخبارات خارجی را بسیار ماهرانه اجرا کرد؛ اما هیچ تضمینی وجود ندارد که طالبان چنین گستاخیای را ببخشند.