"زیرا آنها باد را کاشته اند، و آنها گردباد را درو خواهند کرد. " -هوشع 8:7
نویسنده: آلن نید سابروسکی (دوکتورای، پوهنتون میشیگان) ده سال در صف لشکر دریای ایالات متحده بود. او در صف لشکر اول دریایی در ویتنام خدمت کرده، فارغالتحصیل کالج جنگی ارتش ایالات متحده است، www.unz.com
سوریه، یکی از مهمترین نقاط بحران زده در خاورمیانه، بعنوان یک جبهه جنگ پیچیده در مواجهه با نیروهای خارجی و داخلی شناخته میشود. در این راستا، سقوط حکومت بشار اسد در سوریه بعنوان یک رخداد کلیدی میتواند پیامدهای گستردهای برای آینده منطقه و نیز قدرتهای جهانی به همراه داشته باشد. تحلیلها و نگرشهای مختلفی درباره علت و تبعات این سقوط مطرح شدهاند، اما آنچه را که نوشتهٔ آلن سابروسکی برجسته میکند، توجه به عوامل خارجی و نقشی است که قدرتهای جهانی، بخصوص اسرائیل و ایالات متحده، در تشدید بحران سوریه و دامنزدن به سیاستهای تغییر رژیم ایفا کردهاند. در این نوشتار، سابروسکی به بررسی روابط پیچیده میان سوریه، اسرائیل و ایالات متحده، و همچنین نیروهای جهادی و شبه نظامیان میپردازد و تحلیل میکند که چگونه سقوط اسد میتواند به تحقق طرح «اسرائیل بزرگ» کمک کند.
برای درک ابعاد گستردهتر تحولات سوریه و تأثیر آن بر آینده سیاسی و نظامی منطقه، آلن سابروسکی، که خود دارای تجربه نظامی و تحصیلات عالی در زمینه جنگ و سیاست بینالملل است، به دقت زوایای پنهان این بحران را بررسی میکند. انتشار این مطلب در «ندای پرچم»، که به مسائل خاورمیانه و سیاستهای جهانی توجه ویژه دارد، میتواند به خوانندگان این امکان را دهد که با درک بهتر از تحولات کنونی، تأثیرات آنها بر آینده منطقه و جهان را تجزیه و تحلیل کنند.
آلن سابروسکی مینویسد: سقوط حکومت بشار اسد در سوریه بدون شک با رضایت فراوان در اورشلیم و واشنگتن همراه خواهد بود. هر دو پایتختی که بعنوان هم پیمانان صهیونیستی شناخته میشوند، مدتها است که به خانواده اسد همانگونه نگاه میکنند که به صدام حسین در عراق و معمر قذافی در لیبیا نگاه میکردند. هر سه بعنوان موانعی در برابر طرح های اسرائیل در منطقه تلقی میشدند.
هر سه این حکومت ها همچنین اهداف سیاست شوم "تغییر رژیم" بودند که پس از ۱۱ سپتامبر توسط ایالات متحده بطور برجسته دنبال شد. این سیاست شامل چهار کشور دیگر در منطقه نیز میشد. اکنون آخرین حکومت از این سه نیز سقوط کرده است، هرچند بسیار دیرتر از آنچه نئومحافظه کاران عمدتاً یهودی (که به دلیل حمایت از جنگ بدون داشتن تجربه خدمت نظامی، به "بازهای مرغی" معروف بودند) در سال ۲۰۰۱ پیشبینی کرده بودند.
پس چه چیزی باعث سقوط شد؟
بدون شک دینامیکهای داخلی در سوریه نقش خود را ایفا کردند، اما من در اینجا بر عوامل خارجی تمرکز میکنم. یکی از دلایل اصلی، فشار بیوقفه و منابع قابل توجهی بود که به گروههای مختلف شبه نظامی و جهادی برای سرنگونی رژیم سوریه سرازیر شد. پول نقشی کلیدی ایفا کرد و در اینجا صدای بلندی داشت. حملات هوایی و توپخانهای مکرر اسرائیل به خاک سوریه نیز تأثیر قابل توجهی داشت.
نیروهای روسیه در سوریه، با وجود حضورشان، به دلیل محافظتهایی که آمریکا از اسرائیل انجام میداد، کار چندانی برای حمایت از متحد خود نمیتوانستند انجام دهند.
علاوه بر این، حضور نظامی کوچک اما از نظر سیاسی مهم و نامحدود ایالات متحده در خاک سوریه تأثیر خود را داشت. حملات نظامی محدود اما استراتژیک ایالات متحده و سایر کشورهای ناتو به نیروها و تأسیسات دولت سوریه نیز نقش مهمی ایفا کرد.
تصویر و برداشت عمومی اهمیت دارد، و در اینجا این مسئله بسیار تأثیرگذار بود.
بشار اسد در سوریه هرگز نمیتوانست با این عوامل مقابله کند. تنها روسیه (آن هم به میزان بسیار محدود) و ایران (به میزان حتی کمتر) اقدامات قابل توجهی انجام دادند. اما روسیه درگیر بحران اوکراین است و ایران نیز با پیشبینی احتمال "تغییر رژیم" در خود آمریکا، تلاش میکند مواضع خود را متوازن نگه دارد.
کمبود متحدان قوی و نسبتاً قابل اعتماد نیز نقش مهمی داشت، و اینجا هم تأثیرگذار بود، اما نه به نفع سوریه.
دوم، سوریه جنگ اطلاعات و تبلیغات را بطور گسترده و قاطعانهای باخت. رسانههای تحت سلطه یهودیان در آمریکا و بیشتر اروپا اطمینان حاصل کردند که تقریباً هر ادعایی، حتی اگر مضحک باشد، از سوی جهادیها و دیگر عناصر ضد حکومت سوریه بعنوان حقیقت مطلق تلقی شود.
رسانههای سنتی بندرت ادعاهای آنها را زیر سؤال بردند، هرچند بسیاری از این ادعاها در رسانههای جایگزین و پلتفرمهای شبکههای اجتماعی مورد نقد قرار گرفتند.
این کافی نبود. اسرائیل میتواند غزه را ویران کند و دهها هزار غیرنظامی را بکشد، اما هرگونه انتقاد از جنایات واقعی جنگی آن تقریباً بطور جهانی در رسانهها و پایتختهای غربی بعنوان "یهودستیزی بیرحمانه" محکوم میشود که باید سرکوب و مجازات شود. این انتقادات چیزی جز بیان واقعیت نبودند، اما میزان فوقالعاده نفوذ یهودیان در سراسر غرب را نشان میدهند. این مسئله همچنین درستی این اصل را تأیید میکند که «حقیقت نخستین قربانی جنگ است»، بخصوص زمانی که اسرائیل یا منافع آن در میان باشد.
سوم، قابل ذکر است که در این رویداد، شبه نظامیان شورشی و جهادیهای محلی همان کاری را با نیروهای دولتی سوریه انجام دادند که مجاهدین تحت حمایت آمریکا با دولت افغانستان و متحدان شوروی آن کردند، و بعداً طالبان (که وارثان عملیاتی مستقیم مجاهدین اصلی بودند) با دولت دیگری در افغانستان و حامی آمریکایی آن انجام دادند.
به نظر میرسد که دولتهای محلی در برابر شورشیانی که پناهگاه خارجی، حمایت خارجی، یا هر دو را دارند، بطور جدی با مشکل مقاومت مواجه هستند.
در هر سه موردی که در بالا ذکر شد، شورشیان از هر دو مزیت پناهگاه خارجی و حمایت خارجی برخوردار بودند. در سوریه، نیروهای دولتی همچنین مجبور بودند با حملات مستقیم نظامی اسرائیل، ایالات متحده و سایر کشورهای ناتو مقابله کنند.
آنچه اوضاع را برای آنها دشوارتر میکرد، این بود که اساساً مجبور بودند با یک دست بسته در برابر این نیروهای خارجی بجنگند.
جز در موارد دفاعی، نیروهای دولتی سوریه فقط میتوانستند در برخی موارد به دوئلهای توپخانهای با اسرائیلیها بپردازند، اما قادر به پاسخ متقابل به حملات هوایی نبودند. روسها نیز نمیتوانستند فراتر از کمکهای دفاعی به سوریه کمک کنند.
هرگونه تلاش برای پاسخ مستقیم به حملات آمریکا، اسرائیل یا دیگر کشورها به معنای رویارویی مستقیم با ایالات متحده، اسرائیل تحت حمایت آمریکا، یا ناتو بود. سوریها بتنهایی توان انجام این کار را نداشتند، و سوریه برای روسیه آنقدر اهمیت نداشت که خطر چنین درگیری مستقیمی را بپذیرد.
تأملات
زمانی طول خواهد کشید تا پیامدهای همه این رویدادها روشنتر (شاید بهتر باشد بگوییم "کمتر مبهم") شوند. انتظار میرود که مقامات فعلی دولت سوریه و فرماندهان ارشد نظامی این کشور اکنون در این فکر باشند که آیا هفته آینده همچنان زنده خواهند بود یا نه.
من متخصص امور سوریه نیستم، اما سوابق تاریخی در چنین شرایطی نمیتواند برای آنها دلگرم کننده باشد.
با این حال، انتظار دارم که یکی از ملاحظات اصلی برندگان این نبرد، نقشی باشد که حامیان خارجی آنها برایشان در نظر گرفتهاند. آیا میخواهیم دولت جدید سوریه بنوعی شبیه مصر باشد، حداقل از منظر روابط با اسرائیل؟ یا اینکه برنامه دیگری در کار است؟ هرچه باشد، نیروهای شورشی – حتی آنهایی که بشدت نفوذی شدهاند – نشان دادهاند که پیشبینی، کنترل یا حتی تأثیرگذاری بر آنها پس از رسیدن به قدرت بسیار دشوار است.
به یاد بیاورید که همان افرادی که ایالات متحده برای جنگ با شوروی در افغانستان مسلح کرد، به طالبان تبدیل شدند و از برخی از همان سلاح ها و تکنیکها استفاده کردند تا یک شکست تحقیرآمیز دیگر را بر آمریکا تحمیل کنند. تجربه اسرائیل با این مسائل حتی مشکل سازتر بوده است. در دهه ۱۹۸۰، یک افسر ارشد اسرائیلی به من گفت که آن ها توانستهاند بطور موفقیتآمیزی در تمام دولتها و جنبشهای عربی نفوذ کنند و عمدتاً بر یهودیان سفاردی تکیه داشتند.
بنابراین، زمانی که اسرائیل در دهه ۱۹۸۰ حماس را بعنوان وزنه تعادلی در برابر سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO) ایجاد کرد، احتمالاً فکر میکرد که معامله خوبی انجام داده است. با این حال، حماس نیز در طول سال ها تغییر کرد. نفوذی باشد یا نه، این جنبش چالشهایی برای اسرائیل به وجود آورده که بیشتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشت.
موضوع داعش و جهادیهای سوریه حتی جالب تر است. عملیات "پرچم دروغین" (حمله به کسی بگونهای که مردم باور کنند شخص دیگری مسئول آن است) به نوعی تخصص اسرائیل محسوب میشود. شعار موساد، شناخته شده ترین سازمان اطلاعاتی اسرائیل، بخوبی این روش را بازتاب میدهد: "با فریب، جنگ خواهی کرد."
موساد و سازمانهای همپیمان آن از زمان تأسیس اسرائیل بر اساس این شعار عمل کردهاند. آنها در سراسر جهان توسط شهروندان دوتابعیتی اسرائیلی، یا یهودیان بدون تابعیت اسرائیل، برخی از صهیونیستهای مسیحی، و مزدوران آشکار مورد حمایت قرار گرفتهاند.
موارد متعددی از عملیاتهای مشابه وجود دارد. سه نمونه مرتبط با ایالات متحده شامل ماجرای لاون در مصر (۱۹۵۴)، حمله به کشتی یواساس لیبرتی (۱۹۶۷) و حملات ۱۱ سپتامبر (۲۰۰۱) هستند. این موارد ارزش بررسی دارند (اما به هیچوجه به ویکیپدیا یا موتور جستجوی گوگل اعتماد نکنید!). درباره آخرین مورد، باید به جزییات بیشتری پرداخت.
موضوع داعش حتی پیچیدهتر است. اگرچه بهعنوان یک سازمان اسلامی تندرو معرفی میشود، بنظر میرسد که در ضربه زدن به اهداف اسرائیلی یا آمریکایی در هر نقطه از جهان با دشواریهای غیرعادی مواجه است. این در حالی است که القاعده، با منابع کمتر، چنین مشکلی نداشت.
با وجود منابعی که امکان تجهیز کاروانهای موترهای تویوتا سفیدرنگ با سلاحهای سنگین و تجهیزات دیگر را فراهم میکرد، داعش بطرز عجیبی در ضربه زدن به دشمنان اصلی خود، یعنی اسرائیل و آمریکا، ناکام بوده است. این موضوع جالب نیست؟
جای تأمل دارد که چه تعداد از رهبران داعش ممکن است با تماسهای موساد و سازمان سیا نوشیدنی مشترک صرف کرده باشند.
آخرین گروه، جهادیهای سوری هستند که براحتی میتوان گفت جذابترین بُعد از معمای سوریه را تشکیل میدهند. به ما مرتباً گفته میشود که این افراد افراطگرایان اسلامی هستند که شبها در رؤیای کشتن غیرمسلمانان سپری میکنند و روزها در تلاش برای انجام آن (شاید هم برعکس باشد؟).
اما ظاهراً "جهادیهای خوب" و "جهادیهای بد" وجود دارند. "خوبها" کسانی هستند که مطابق خواسته دولتهای غربی (از جمله اسرائیل) عمل میکنند و به کشورهای مسلمان حمله میبرند. در حالی که "بدها" ظاهراً آنهایی هستند که چنین کاری نمیکنند.
نگاهی به آینده
پیشبینی اینکه پس از شکست دولت سوریه چه پیش خواهد آمد، حداقل در بهترین حالت خطرناک است. حداقل انتظار میرود که حاکمان جدید دستور اخراج روسها را صادر کنند. البته، ممکن است روسها نروند، همانطور که ایالات متحده از درخواستهای بسیاری از دولتهای ضعیفتر برای خروج بیتوجهی کرده است. قدرتهای امپریالیستی، حتی اگر در حال ضعیف شدن باشند و در دنیای آشفتهای قرار بگیرند، اغلب چنین هستند.
ممکن است چیزهای بیشتری درباره داعش و این "جهادیهای خوب" در سوریه یاد بگیریم. دقیقاً وقتی که به قدرت برسند چه خواهند کرد؟ آیا مانند طالبان در افغانستان خواهند بود؟ اگر نه، این چه معنایی درباره شخصیت واقعی آنها و رهبرانشان دارد؟ زمانهایی تفکربرانگیز، در بهترین حالت.
آنچه که روشنتر است این است که آنچه در سوریه رخ داده، اسرائیلیها را جسورتر خواهد کرد تا با فلسطینیها در داخل و لبنان و حزبالله در خارج برخورد کنند، بخصوص زمانی که ترامپ رئیسجمهور شود و حاکمیت اسرائیل بر قدس شرقی و کرانه باختری را به رسمیت بشناسد. ترامپ حتی بیشتر از بیشتر روسای جمهوری ایالات متحده به اسرائیل وابسته است و اسرائیل از این فرصت استفاده خواهد کرد.
علاوه بر این، با حذف سوریه تحت حکومت اسد از معادله، ایران بطور جدیتر وارد کانون توجه منطقهای خواهد شد. هیچکس در ایالات متحده اکنون نمیتواند کاندیدای جدی برای ریاستجمهوری باشد مگر اینکه در جیب اسرائیل باشد، چه برسد به اینکه به این سمت انتخاب شود، اما دو جناح سیاسی آمریکایی اولویتهای متفاوتی دارند.
این بدین معناست که نئو محافظهکارانی که در دولت ترامپ حضور دارند، احتمالاً این را فرصتی طلایی برای تکمیل دستورکار ۲۰۰۱ خود و بیاثر کردن ایران خواهند دید. با دانستن این موضوع، آنها و پول یهودی ترامپ را تحت فشار قرار خواهند داد (شاید بهتر باشد بگویم "هل دهند") تا یکی از سه کار را انجام دهد: (۱) حمایت از اسرائیل در حمله به ایران، (۲) پیوستن به اسرائیل در این حمله، یا (۳) حمله به ایران بدون اسرائیل.
اثر نهایی این خواهد بود که سال ۲۰۲۵ بسیار خطرناکتر از سالهای اخیر خواهد بود، و سالهای اخیر هم دقیقاً خوشایند نبودهاند. ما با ناآرامیهای داخلی در خانه و جنگهای بیشتر در خارج مواجه خواهیم بود، اگر ترامپ واقعاً دستورکار خود را عملی کند. برای اسرائیل، شکست سوریه و ریاست جمهوری ترامپ خبرهای خوبی برای مسیر آن به سوی "اسرائیل بزرگتر" دارد. برای فلسطینیها، لبنانیها و بسیاری دیگر در منطقه، اوضاع از بد به بسیار بدتر تبدیل شده است. برای آمریکاییها، زمانهای چالش برانگیزی در پیش است.






