آیا زهدان طا لبان بهتر از هبت الله میزاید؟
نویسنده: محمد محق، تحلیلگر (افغانستان)
مطلب قبلی را این جا بخوانید:
اکنون این پرسش در میان است که آیا زهدان جماعتی که طا لبان خوانده میشود قابلیت زایش رهبری بهتر از هبت الله را دارد؟ آیا دایههای استخباراتی نزدیک و دور که ملیونها دالر را هفتهوار در کام آن میریزند سرانجام موفق خواهند شد به زایمانی کمک کنند که دست کم کسی مانند ابو محمد جولانی از آن زاده شود، یا چنین امیدی از پایه واهی است و حتی سزاریَنی دردناک جز به موجودی ناقص الخلقه نخواهد انجامید که زحمت دایهها به هدر نرود؟
یافتن پاسخ قطعی برای چنین پرسشی دشوار است، اما با چیدن قطعاتی از یک پازل در کنار هم میتوان به نمای واضحتری از یک تصویر دست یافت. ظهور کسی بهتر از هبت الله در میان طا لبان مستلزم پیششرطهایی است که به آنها اشاره میکنم.
نخست، درکی متفاوت از جهان. کسی که مانند هبت الله بیندیشد، یعنی جهان را به دو اردوگاه سیاه و سفید یا خیر و شر تقسیم کند و خود را سردمدار سفیدی و خیر و همه نیروها و گروههای بیگانه از خود را سیاهی و شر بداند او هنوز در زهدان تنگ ایدئولوژی هبتاللهی گرفتار است و پا به دنیای واقعی که بسیار فراختر و رنگارنگتر است ننهاده و توان درک متفاوتی از جهان را ندارد. همه ایدئولوژیها زهدانهای تنگیاند که پیروانشان را از دیدن جهان آنچنانکه هست ناتوان میکنند.
هنوز در میان طالبان کسی که از تنوع در جامعه سخن بگوید و وقوف خود را به رنگارنگی عالَم نشان بدهد ندیدهایم. رسیدن به چنین درکی نیازمند اعتراف به “دیگری” است که به آن دگرپذیری میگویند. جماعتی که کارش را بر بنیاد بیعت خواستن از دیگران و اطاعت کورکورانه از رهبر کورمغزش نهاده است هنوز به انسانیت دیگران باور پیدا نکرده است، بلکه همه را گوسفندانی میانگارد که باید رام و آرام در برابر تصامیم چوپان رمه “سمع و طاعت” نشان بدهند!
شماری از رهبران این جماعت که به کمک استخبارات کشورها به دبی و قطر و مسکو رفتهاند و شماری که پنهان به شانگهای و دهلی و جاهای دیگر هم میروند با چشم سر میبینند که جهان به کجا رسیده و چه تفاوت عظیمی با آنها دارد، اما برای آنان این جنبه از موضوع اهمیتی ندارد و حتی کسی از آنان را به تاملی جدی وانمیدارد تا سر در گریبانش کند و لحظاتی بیندیشد که مردم از کشتار و انتحار به این پیشرفتها نرسیدهاند و باید راهی بهتر از افتخار به کندکهای انتحاری پیدا کرد!
حتی شماری از آنان که اکتهای زیرکمآبانه بیشتری میکند و گاهی با احتیاط میگوید دختران هم حق دارند درس بخوانند، وقتی در مقام تحلیل اوضاع جهان نظر میدهد میگوید در دنیا دو ابرقدرت وجود دارد یکی امریکا و دیگری طالبان! او که خود به زور دالرهای اعانهای نفس میکشد با چنین عقلانیت خام و کودکانهای آیا به درکی متفاوت از جهان رسیده است؟
اینان هنگام قدم زدن در پای آسمانخراشهای دبی و دوحه با خود میگویند “زور خدا را ببینید، ما که دیروز در مدرسهها بودیم و باید از این دروازه به آن دروازه میرفتیم تا نانی برای شب خود جمع کنیم، اکنون با امیران سرمایهدار عرب همکاسه شدهایم”!
این بهتزدگی گرهی است که در ذهن بسته آنان گشوده نمیشود و از بلاهتی که بر آن مستولی شده چیزی نمیکاهد، بلکه آنان را بر تعصب و تنگاندیشیشان محکمتر و بر برکت جهاد و شهادت برای رسیدن به چنین ناز و نعمتی استوارتر میگرداند. آنان مطمئن میشوند که با همین قوطیهای نسوار میتوانند به برجهای مدرن جهان بالا شوند و با همین پیراهن و تنبانی که نشانه هیچ تمدنی در تاریخ نیست عکس دیپلماتیک بگیرند. آنان تنها به جهاد و انتحار مصممتر میشوند.
دوم، برای ظهور شخصیتی متفاوت درک متفاوت کافی نیست، بلکه شجاعت کافی لازم است. در همه جماعتهای گرفتار تعصب ایدئولوژیک از حزب کمونیست شوروی در دوران استالین تا حزب نازی آلمان هیتلری تا حزب کمونیست چین دوران مائو و تا نظام ولایت فقیه ایران، همواره کسانی وجود داشتند که در دل شان به غلط بودن ایدئولوژی حاکم و به نادانی رهبران رژیم و به مصیبتبار بودن سیاستهای آنان واقف بودند، اما شجاعت ایستادن در برابر آن را نداشتند. محمد خاتمی در ایران به مراتب داناتر از عناصر به اصطلاح معتدل طالبان و بسیار فرهیختهتر از آنان بود، و توانست با همراهی جماعتی شعار ایران برای همه ایرانیان را بالا کند و نوید روزهای بهتری را به مردم بدهد، اما چون شجاعت کافی برای ایستادن در برابر استبداد را نداشت، کارنامهاش در نشر کتاب “آیین و اندیشه در کام خودکامگی” خلاصه شد و اکنون آن کشور پس از چند دهه در انتظار روزهای تلختر و سیاهتری نشسته و به روزگار از دسترفتهاش زار میزند.
به عکس خاتمی، در چین، دینگ شیائوپینگ این قدر شجاعت داشت که در اثر مخالفت با سیاستهای مائوتسهدونگ تن به سلب قدرت و تبعید چندین ساله بدهد و همان جرقه اصلاحاتی در نظام آن کشور شد که پسانتر اندکی از چنبره سیاستهای مائو راهی به رهایی پیدا کرد، و گرنه با ادامه آن سیاستها امروز موش هم برای خوردن در آن کشور پیدا نمی شد.
اگر در میان طا لبان کسانی باشند که واقعا متفاوت از هبت الله بیندیشند باید خطوط گفتمانی خود را حد اقل در حد اصلاحطلبان ایران روشن کنند، هرچند شجاعتی بیش از خاتمی نداشته باشند، و آماده باشند که مانند او خانهنشین و یا مانند شیائوپینگ تبعید شوند. اگر نشانههایی از این دو ویژگی در کسانی از طالبان نمایان شود، آنگاه میتوان امیدوار بود که این جماعت به مرز زایمان رسیده و از زهدان تنگ هبتاللهی پا به دنیای فراختری خواهد گذاشت. هر امیدی بدون وجود نشانهای قابل اتکا خوشباوری سادهلوحانه است، حتی اگر سیاستمدارانی کارکشته گرفتارش شوند.
موارد دیگری نیز برای مقایسه و فهم موضوع وجود دارد که برای جلوگیری از اطاله بحث صرف نظر میکنم، و گر نه لازم بود توضیح داده شود که آموزش مدارس به ویژه از نوع دیوبندیاش چه بلایی بر سر ذهن و روان آدمی میآورد و چگونه چشمههای ادراک آدمی را کور میکند و چگونه محصول طبیعی آن وزارت امر به معروف و نهی از منکر میشود. آنان حتی از اندیشیدن به اینکه چرا جهان ابو محمد جولانی را با آن کارنامهاش امروز تمجید میکند و این جماعت را تقبیح، ناتوانند.

