خبر روز

یادداشت: منصور حلاج، صوفی معروف قرن دهم، به دلیل اعلام "انا الحق" به معنای "من حقیقت هستم" یا "من خدا هستم" در بغداد به دار آویخته شد.

نویسنده: اسماعیل فروغی، تحلیلگر

چه زمانی آیا فریاد و دادخواهی چند زن معدود درکابل ، مردان و زنان تحت ستم افغانستان را تکان خواهد داد؟

چه زمانی آیا تمام مردم، همانند این چند زنِ معدود دربرابر بربریت و بیداد، دلیرانه به پا خواهند خاست؟

آن گاهی که منصورحلاج را بدستور ابوالفضل جعفر مقتدرـ خلیفه ی عباسی، پای چوبه ی دار می بردند، به خواهرش گفتند برای وداع بیاید .

خواهرش آمد؛ اما بدونِ روسری.

مردها همه بانگش زدند که: پس حجابت کو؟

او گفت: من این جا مردی جزمنصورنمیبینم... اگر شما مردی جز منصورمیبینید نشانم دهید تا مویم را از او بپوشانم.

وقتی این درس ارزشمند تاریخی را یاداشت می کردم، به این می اندیشیدم که:

ــ مبادا آرام آرام زمان ما با زمان حلاجِ آزاده خوی شباهت یافته باشد!

ــ مبادا ما همه به خواهران حلاج مبدل شده باشیم!

ــ مبادا آرام آرام مردم با درنده خویی، با تندروی و تعصب دینی ــ قومی طالبان عادت کرده، جهانِ "سیل بین" و بی عدالت نیزدرمعامله با بزرگترین گروه تروریستی دینی ـ قومی، افغانستان و مردم مظلوم آن را بار دیگر در آزمایش ویرانگر دیگری بسوی نابودی کامل سوق بدهند!

ــ به این می اندیشیدم که چرا نقش مردم به خواب رفته ی ما در تعین سرنوشت شان همواره صفر بوده است؟ چرا مردم ما زود فریب می خورند و ازدادخواهی می ترسند؟

ــ آیا این ترس، ترس از همان استبداد دینی است که قرنهاست ما را درخود فرو برده و دست و پای ما را با ریسمانِ ریا بسته است!

هم اکنون جامعه در تاریکی مطلق فرو رفته است. ستاره ی هنر و فرهنگ درآسمان سرزمین ما افول کرده و زنان از زنده گی حذف شده اند. فقرو تنگدستی درسرتاسرافغانستان بیداد می کند و شلاق زنی پشت در پشت زنان و مردان، تیرباران کردن و به دارآویختن درملای عام و درحضور بلندپایه ترین رهبران حکومتی، به نمایش روزمره مبدل شده است؛ اما به جز چند زن مظلوم درکابل، میلیون ها مرد و زن وطن همچون تماشاگران بی طرف و بی خاصیت، به ناروایی ها و مظالم دژخیمان بیدادگر خیره خیره نگاه میکنند و حتا لب به شکایت و انتقاد هم نمی گشایند.

آیا این چند زن مظلوم و دادخواه در کابل به خواهران همان حلاج تاریخی همانند نشده اند؟

هنوز در اندیشه ی تنهایی خواهران حلاج بودم که با غزل زیبایی از جاوید فرهاد شاعر فرهیخته ی ما سر خوردم . اواین فضای دودآلود و تنهایی خواهران حلاج را اینگونه توصیف مینماید:

آب خشکید، سبزه زارم فوت کرد
برگ برگ هرجا بهارم فوت کرد.

نبض امواج از تلاطم باز ماند
روحِ دریا در جوارم فوت کرد.

سخت آمد زنده گی بسیار سخت
مادرم وقتی کنارم فوت کرد.

دسته با خشمِ تبر همراه گشت
قامت سبزِ چنارم فوت کرد.

آسمان ابری شد و باران نشد
آبها در رودبارم فوت کرد.

یک پرنده آمد و غمگین نشست
بعد بر روی مزارم فوت کرد.


سیاست