خبر روز

 آیا فرصت طلای جبهه مقاومت ملی فرا رسیده است؟

کسی بخواهد یا نخواهد، جبهه تاجیکی یگانه نیرویی است که قادر به مقاومت در برابر طالبان است.

نویسنده: رستم روشنگر، تحلیلگر، مخصوص برای “سنگر”

منابع آگاه می‌گویند که این روزها بحث‌های پشت صحنه سیاست افغانستان تب و تاب بیشتری به خود گرفته است. تنش‌های مرزی میان پاکستان و طالبان، به ویژه با موضوع واخان، دید و وادیدهای مقام‌های تاجیکستان و پاکستان، تحول قدرت در امریکا، تنش‌های سربسته‌تر میان ایران و طالبان، تشدید تضاد طالبان با مطالبات مردمی داخلی و...

این‌ها باعث شده که احتمال پیش آمدن یک حالت غیرمترقبه تقویت شود.

جبهه مقاومت ملی به گفته منابع آگاه این روزها بیشتر در معرض توجه بازیگران منطقه‌ای و جهانی قرار گرفته است. در جبهه مقاومت ملی نیز این سوال با جدیت بیشتر مطرح است که چه پاسخ در خوری برای شرایط احتمالا جدید و سناریوهای مطروحه ارایه شود.

هرچند بسیاری‌ها میل دارند که جبهه مقاومت را نادیده بگیرند و این نادیده گرفتن به انواع مختلف تا کنون ادامه داشته است اما واقعیت این است که هنوزم جبهه مقاومت یگانه ساختار نظامی-سیاسی بدیل در برابر طالبان است که نادیده گرفتن آن، غیرمنصفانه و غیرواقع‌بینانه است. تحرک کمتر، امکانات کم و شیوه‌های عملیاتی جبهه از عواملی است که باعث نادیده گرفتن آن می‌شود. اما سوای این، یک نوع نادیده گرفتن، عمدی است. یعنی برخی از کشورها و قدرت میل دارند که حتا در صورت نبود عوامل فوق‌الذکر بازهم جبهه مقاومت را نادیده بگیرند. در این مورد، نادیده گرفتن، بیشتر به پالیسی‌ها و راهبردهای کشورها ربط دارد. یعنی چون جبهه مقاومت و اهداف تعیین شده جبهه با راهبردهای شان سازگاری ندارد، می‌خواهند که چشم خود را بر روی جبهه ببندند و اعلام کنند که جبهه‌ای وجود ندارد.

در فرآیند پاسخ گفتن به شرایط جدید یا تغییرات احتمالی، تا جایی که من ارزیابی می‌کنم، پاسخ می‌تواند متمرکز به دو دیدگاه باشد. یک دیدگاه این است که جبهه باید یک پاسخ افغانستان شمول ارایه کند. یعنی از خود نگوید و برای کل کشور حرف بزند. دیدگاه دومی اما این است که جبهه از خود بگوید. این‌که برای جبهه چه چیزی مهم و اولویت است. البته برای حفظ و بقای جبهه منحیث یک ساختار نظامی-سیاسی.

موجودیت دو دیدگاه یاد شده، باعث شد که در اوایل به قدرت رسیدن طالبان، جبهه و طالبان نتوانند به توافقی دست یابند. طالبان بعدها بارها گفتند که ما خواستیم با احمد مسعود در باره پنجشیر و یک حوزه خاص گپ بزنیم اما او میخواست در باره کل افغانستان با ما حرف بزند. البته که طالبان حرف زدن در باره کل افغانستان را مسوولیت و صلاحیت احمد مسعود نمی‌دانستند. به نظر می‌رسد که این موضوع هنوز نیز جای بحث دارد.

من البته طرفدار دیدگاه دومی هستم. جبهه باید از خود بگوید. از یک جغرافیای خاص حرف بزند. چه با طالبان اگر فرصت گفت‌وگو پیش آمد و چه با بازیگران خارجی. حسن این دیدگاه این است که صراحت و شفافیت دارد و محدود و قابل دسترس است. معضلات افغانستان، زیاد، پیچیده و بزرگ است که حل آن در کوتاه مدت مقدور نیست. در کوتاه مدت، جبهه مقاومت متمرکز به یک منطقه خاص باشد. یک جغرافیا برای خود مشخص کند و آن را یا به صلح یا به جنگ به دست آورد. وقتی یک جغرافیا بدست آمد، بعدها زمینه گفت‌وگوی کلان ملی در باره کل مشکلات کشور نیز فراهم می‌شود.

چه بخواهیم، چه نخواهیم سیاست در افغانستان و البته معضلات کشور ما ماهیت قومی پیدا کرده است. در گفتمان قومی، مثلا هزاره‌ها، ازبیک‌ها و پشتون‌ها آدرس‌های سیاسی خاص خود را دارند. جبهه مقاومت نیز به رغم تمایل به این‌که قومی تلقی نشود، قومی تلقی می‌شود. اقوام غیرتاجیک، جبهه مقاومت را یک ساختار تاجیکی می‌دانند. این یکی از حدود و ثغوری است که کلان روایت‌ها و کلان ساختارهای سیاسی بر یک ساختار نظامی-سیاسی تحمیل می‌کند و گریز از آن در کوتاه مدت نه مقدور است، نه معقول است و نه هم منطقی.

جبهه مقاومت باید این حدود و ثغور را بپذیرد و با پذیرش این حدود، می‌تواند در یک جغرافیای مشخص زمینی و اجتماعی، جایگاه و پایگاه خود را تثبیت کند. وقتی این پایگاه تثبیت شد، جبهه مقاومت می‌تواند منحیث یک طرف اصلی قضایا، دیدگاه‌ها و برنامه‌های ملی خود را از طریق تفاهم با سایر طرف‌ها عملی کند.

من البته با قطعیت باور دارم که اگر در بگومگوهای پشت پرده سیاست، جبهه مقاومت هم‌چنان حرف‌های کلان ملی بزند و به اصطلاح شیشه ناموس عالم را در بغل داشته باشد، نمی‌تواند به هیچ توافق اصول و قابل اجرا با طرف‌های داخلی و خارجی برسد.

اکثریت پشتون‌ها تصمیم خود را گرفته‌اند که طالبان را به عنوان نماینده و حاکم خود بپذیرند. این یک واقعیت است. به آن باید تمکین کرد. اقوام دیگر، نیز تا حدودی نمایندگی‌های سیاسی شان مشخص است. این‌که نمایندگی‌های سیاسی اقوام مشکلات خود را دارند و در یک فرآیند دموکراتیک انتخاب نشده‌اند، بحث جداست. این امر نباید دلیلی برای عدم موجودیت نمایندگی‌های سیاسی مشخص در میان اقوام در نظر گرفته شود.

نیروهای سیاسی و مدنی و مترقی در میان همه اقوام که التزامی به نمایندگی‌های سیاسی قومی موجود نشان نمی‌دهند، نیروهای سیال و شناوراند که نقش چندانی در تعیین زمین بازی ندارند. آنان صاحب دیدگاه‌های خوبی هستند که آرزو دارند از چارچوب قومی فراتر بروند، اما این نوعی رمانتیزم سیاسی است تا اینکه بازتابی از واقعیت عینی سیاست در زمین افغانستان باشد. روی این دیدگاه‌ها می‌شود، بعدها بحث کرد.

خارجی‌ها و استراتیژیست‌هایی که در مورد افغانستان راهبرد نویسی می‌کنند، نیز بسیار واضح افغانستان را به اقوام تقسیم می‌کنند و شاخصه اصلی شناختی که آنان از سیاست و اجتماع افغانستان دارند، همین عنصر قومیت است. با این همه نمی‌توان یک تنه مقابله کرد و گفت که من پروای هیچ کدام این‌ها را ندارم و به ساز خودم می‌رقصم.

چنان‌که گفتم، این تصور و تفکر خوب و ممکن شریفانه باشد اما از آنجایی‌که با واقعیت عینی ناسازگار است، غیرعملی و در نتیجه غیر سیاسی است و به درد شعر و نویسندگان رمانتیست می‌خورد نه به درد رهبران سیاسی جوان که جهان و مردم انتظاری از آنان برای بیرون کردن افغانستان از بحران و بن‌بست کنونی دارند.


سیاست