خبر نخست را روسها منتشر کردند.
نویسنده: تاتیانا لوگونوا ـ نوگایوا، خبرنگار ویژهٔ شبکهٔ ORT روسیه در تاجیکستان و افغانستان در دههٔ ۹۰ میلادی
۲۵ سال پیش…
۱۰ سپتامبر ۲۰۰۱ برای همیشه در حافظهام باقی مانده است.
صبح از نیپال، از طریق مسکو، به دوشنبه رسیدم. نخستین کاری که کردم، رفتن به سفارت روسیه بود. شوهرم هدایایی برای دیپلماتهای آشنا فرستاده بود. سفارت به معنای واقعی کلمه به هم ریخته بود؛ رفتوآمدهای مضطربانه، هیاهو و تکههایی از گفتوگوها.
آنجا از قبل از شهادت احمدشاه مسعود در پنجشیر و چگونگی مرگ او خبر داشتند.
هنوز در ۹ سپتامبر، مسعود را که بهشدت و بهگونهٔ مرگبار زخمی شده بود، با هلیکوپتر از فرخار افغانستان به فرخار تاجیکستان انتقال داده بودند.
شورای عالی ائتلاف شمال تصمیم گرفته بود که موقتاً مرگ رهبر خود را اعلام نکند. تغییراتی در رهبری نظامی در جریان بود و اطلاعات همچنان محرمانه باقی مانده بود.
از شنیدن این خبر و درک اینکه باید سکوت کنم، احساس میکردم سرم تمام پنجاه کیلو وزن دارد. در یک لحظه، مأموریتهایم به افغانستان، راههای پرپیچوخم پنجشیر، دیدارها با احمدشاه مسعود، گفتوگوها و چهرهٔ آدمهایی که بخشی از آن زندگی شده بودند، از برابر چشمانم گذشتند.
لحظهٔ دیگری نیز به یادم آمد. زمانی از پنجشیر، با تلفن ماهوارهای سخنگوی مسعود، به شوهرم در محل کارش در سفارت روسیه در دوشنبه زنگ زدم.
او پیشتر در افغانستان خدمت کرده بود؛ در زمان ورود نیروهای شوروی به آنجا رفته بود. و مسعود نیز با مجاهدانش علیه همان نیروها میجنگید.
— تصور میکنی، همین حالا با احمدشاه مسعود مصاحبه کردم، — آن زمان به او گفتم.
شوهرم لحظهای سکوت کرد و پاسخ داد:
— برای من، این درست مثل آن است که به پدربزرگم که در جبهه جنگیده بود زنگ بزنم و بگویم که دارم با هیتلر مصاحبه میکنم…
آدمهایی که در دو سوی آن جنگ قرار گرفته بودند، یک انسان واحد را تا این اندازه متفاوت میدیدند.
از سفارت به خیابان رودکی، نزد گالینا ایوانوونا گریدنوا، خبرنگار ایتار ـ تاس، رفتم. دیدار ما کوتاه بود. گالینا ایوانوونا با همهٔ منابع ممکن تماس میگرفت و تلاش میکرد هر واقعیت را تأیید کند تا اطلاعات را به آژانس مخابره کند. و من از اینکه نمیتوانستم آنچه را که از قبل میدانستم با کسی در میان بگذارم، در عذاب بودم.
مرگ مسعود ناممکن به نظر میرسید؛ گویی اشتباهی هولناک بود که هر لحظه باید تکذیب میشد.
از پنجرهٔ باز صدای موسیقی میآمد. دوشنبه همچنان دهمین سالگرد استقلال تاجیکستان را جشن میگرفت.
من خبرهای آژانسهای اطلاعاتی را دنبال میکردم. ایتار ـ تاس نخستین خبر مرگ مسعود را منتشر کرد.
«تاس اختیار دارد اعلام کند…» — عبارتی که از دوران شوروی و فیلمی با همین نام آشنا بود. اما آن زمان دیگر نه با یک فیلم خبری روبهرو بودیم و نه با یک سناریو. این واقعیتی بود که تاریخ افغانستان را برای همیشه تغییر داد.
احمدشاه مسعود فراتر از یک فرمانده نظامی یا سیاستمدار بود. او انسانی بود که سالها پنجشیر را در برابر نیروهایی که چندین برابر از او برتری داشتند، حفظ کرد. برای بسیاری، او برای همیشه نماد ایستادگی، عزت و ارادهٔ شکستناپذیر باقی ماند.
سرنوشت چنین رقم زد که آخرین بار احمدشاه مسعود را در خزان سال ۱۹۹۸ دیدم. نه در افغانستان — در دوشنبه.
برای مراجعه به داکتر دندان به کلینیک رفته بودم که ناگهان در دهلیز سه تن از محافظان مسعود را دیدم. پنجشیر کجا، کوهها کجا، آن راههایی که زمانی در آنها قدم میزدیم کجا، و دوشنبه و یک روز عادی شهری کجا؟!
محافظان چنان آرام با من سلام و احوالپرسی کردند که گویی در این دیدار هیچ چیز غیرعادی وجود نداشت. چند دقیقه بعد، خود احمدشاه مسعود از اتاق داکتر بیرون آمد. هر دو از دیدن یکدیگر شگفتزده شدیم و به هم لبخند زدیم. معلوم شد که داکتر دندان ما یکی است؛ مردی اهل لنینآباد (خجند کنونی) و انسانی بهطرز شگفتانگیزی مهربان.
او هر بار معاینه را با قصهای روشن و دلنشین آغاز میکرد؛ گویی میخواست به بیمارانش کمک کند نگرانیهای خود را فراموش کنند و باور داشته باشند که همه چیز خوب خواهد شد.
گفتوگوی من با مسعود فقط یک دقیقه طول کشید. نه دربارهٔ سیاست حرف زدیم و نه دربارهٔ جنگ. این فقط یک گفتوگوی ساده و انسانی بود.
و آخرین چیزی که آن روز به او گفتم:
— سلامت باشید…
یک ماه بعد، من رفتم — نخست به مسکو و سپس به کشوری دیگر. و سه سال پس از آن دیدار تصادفی، او دیگر در میان ما نبود.
اکنون یک ربع قرن گذشته است. اما امروز نیز، وقتی آن روز سپتامبری در دوشنبه را به یاد میآورم، بهروشنی درک میکنم که با احمدشاه مسعود تنها یک انسان از میان نمیرفت. یک عصر کامل به پایان میرسید…

