«بچه دگروال دوست محمد دگه چی میخواهد؟»
نویسنده: جنرال بابه جان زاهد، یکی از افسران کادری حکومت کمونیستی و سپس دولت اسلامی افغانستان
بیستوپنج سال از شهادت آمر صاحب احمدشاه مسعود بزرگ، قهرمان ملی کشور گذشت.
سال های مقاومت و پیش از آن، یکی از پر افتخار ترین دوره های زندگی من به شمار میرود. از آن سال ها خاطرات بسیاری در ذهن دارم خاطراتی که هر کدام بخشی از تاریخ تلخ و پرافتخار مقاومت مردم ماست. امروز میخواهم از این فرصت استفاده کرده، یکی از خاطرات و مکالمات خود با آمر صاحب را با شما شریک سازم.
خوب به یاد دارم؛ جوزای سال ۱۳۷۶ بود. صفحات شمال در پی یک سلسله اختلافات میان رهبری جنبش ملی، دچار شکست شد. شهر مزارشریف و بخشهای وسیعی از صفحات شمال سقوط کرد.
بنده در آن زمان با حدود صد نفر از پرسنل، که بیشتر شان از بگرام بودند، در تونل سالنگ، گراری اول و اولنگ مستقر بودیم.
از طریق مخابره به ما اطلاع داده شد که در قرارگاه سالنگ جلسه اضطراری برگزار می شود و من نیز باید در آن جلسه اشتراک کنم.
زمانی که با یک بادیگارد و راننده به محل جلسه رسیدم، بیش از پنجاه تن از قوماندانان و سرگروپ های پروان، به شمول مسئولین جبهه در جلسه حضور داشتند.
از ذکر نام همه کسانی که در آن تحولات شمال کشور و سالنگ نقش داشتند، به دلیل رفاقت و شناخت شخصی، خود داری می کنم؛ امیدوارم کسی از این موضوع آزرده نشود.
به هر صورت، من بدون اطلاع دقیق از تحولات جبهه در آن جلسه حضور یافته بودم.
ناگهان مسئول مخابره، عبدالله از پنجشیر، وارد جلسه شد و گفت:
«جمشید، مسئول مخابره آمر صاحب، میگوید آمر صاحب میخواهد در مورد تحولات و تغییرات اخیر با اعضای این مجلس صحبت کند.»
اما هیچ کس حاضر نشد با آمر صاحب صحبت کند.
یکی گفت:
«بچه دگروال دوست محمد دگه چی میخواهد؟»
یکی دیگر از فرماندهان جمعیتی گفت:
«مه هیچ دگه جمعیتی نیستم.»
یکی دیگر پکول خود را از سر برداشت و گفت:
«این چرمک دگه به درد نمی خوره؛ ما دگه به نام کسی بالای خود آمر نداریم.»
فضای جلسه کاملاً متشنج شده بود.
بالاخره عبدالله، مسئول مخابره، گفت:
«جنرال صاحب بابه جان هم اینجا حضور دارد.»
در همان لحظه مخابره را به من دادند. همه حاضران با اشاره به من گفتند:
«خودت یک کاری بکن.»
نام شبکه مخابره ای آمر صاحب «خالد» بود و از من در آن زمان ( مرکز ) (البته در سطح قطعه خود ما) آمر صاحب نام شبکه مخابره ای مرا نمی دانست.
وقتی ارتباط برقرار شد، گفت:
«جنرال، میشنوی؟»
گفتم:
«خالد، میشنوم.»
آمر صاحب گفت:
«وضعیت سالنگ خراب است. یک تعداد معامله کرده اند. عاجل برو و تونل سالنگ را مسدود کن.»
گفتم:
«آمر صاحب، گپ را گرفتم. اینجا همه برادران، قوماندان صاحب ها و مجاهدین حضور دارند. همه گپ را شنیدند؛ حتماً اجراآت میکنیم.»
این موضوع دو بار از طرف آمر صاحب تکرار و تأکید شد و من نیز همان پاسخ قبلی خود را تکرار کردم.
آمر صاحب عصبانی شد. طنین صدایش بلندتر شد و گفت:
«جنرال گنس! معامله صورت گرفته. عاجل همان چیزی را که گفتم، اقدام کن.»
در آن لحظه ناگزیر مخابره را قطع کردم. تازه از طریق همان مکالمه با آمر صاحب از یک واقعیت تلخ و یک عمل انجام شده باخبر شده بودیم.
چند دقیقه همان جا ماندیم. سپس به بهانه وضو گرفتن از جلسه بیرون شدم.
یکی از سرگروپ های سالنگ مرا به گوشه ای برد و در حرکت مخفیانه ام به طرف تونل با من همکاری کرد؛ نامش را به دلایل امنیتی در اینجا نمیآورم.
عبدالله، مسئول مخابره، که در آن زمان دفترش در منطقه ای به نام قلاتک سالنگ بود، نیز با خود به طرف تونل بردم.
ما توانستیم پیشروی طالبان را برای چند روز متوقف کنیم و عملیات انسداد تونل سالنگ را با موفقیت به انجام برسانیم بدین ترتیب از اتصال نیروهای طالبان جلوگیری کردیم. با انسداد تونل مقاومت بار دیگر جان گرفت و فرصت تازه ای برای سازمان دهی و ادامه مقاومت فراهم شد.
از حوادث و خاطرات پس از انسداد تونل سالنگ نیز داستان های بسیار دارم اما بماند برای فرصتی دیگر.
نوت: پس از حادثه سالنگ، آمر صاحب نام شبکه مخابرهای مرا «فرهاد» گذاشت؛ چون میگفت:
«مثل فرهاد که کوه را کند.».

