یک تحلیل سیاسی در باره بر خاستگاه، ماهیت و صعود حزب «جایگزینی برای آلمان» (Alternative für Deutschland – AfD)

نویسنده: فیاض بهرمان نجیمی، تحلیلگر امور منطقه‌ای و بین‌المللی، عضو شورای مشاوران «سنگر»

از اواخر قرن بیستم، مرزهای سنتی میان چپ و راست سیاسی به تدریج دگرگون شد. اریک هابس‌باوم (Eric Hobsbawm)، مورخ برجسته مارکسیست، از جمله کسانی بود که زودتر از بسیاری از دیگران بحران مفهوم کلاسیک دولت ـ ملت و دگرگونی جایگاه ملی‌گرایی را تشخیص داد. او در آثار متأخر خود نشان داد که ملی‌گرایی دیگر نمی‌تواند با همان مفاهیم قرن نوزدهم و بیستم فهمیده شود؛ زیرا دولت‌های ملی از یک سو زیر فشار نیروهای فراملی مانند جهانی‌شدن و نهادهای بین‌المللی قرار گرفته‌اند و از سوی دیگر با مطالبات فرو‌ملی، قومی و منطقه‌ای روبه‌رو هستند.

تحولات سیاسی قرن بیست‌ویکم نشان داد که این دگرگونی فقط به بحران دولت ـ ملت محدود نمانده است. مرزهای قدیمی میان چپ و راست نیز در بسیاری از جوامع درهم ریخته‌اند. جریان‌هایی پدید آمده‌اند که در حوزه اقتصادی و اجتماعی از برخی خواست‌های سنتی چپ، مانند حمایت از طبقات فرودست، تأمین اجتماعی، خدمات عمومی و مخالفت با قدرت سرمایه جهانی، استفاده می‌کنند، اما همزمان در زمینه ملت، مهاجرت، مرزها و حاکمیت سیاسی به مواضعی نزدیک به راست ملی‌گرا می‌رسند. به این ترتیب، سیاست قرن بیست‌ویکم بیش از گذشته از قالب ساده «چپ در برابر راست» بیرون آمده است.

این دگرگونی را می‌توان در جریان‌هایی مانند دونالد ترامپ (Donald Trump) در ایالات متحده آمریکا، مارین لوپن (Marine Le Pen) و اجتماع ملی (Rassemblement National – RN) در فرانسه و حزب «جایگزینی برای آلمان» (Alternative für Deutschland – AfD) در آلمان مشاهده کرد. البته این جریان‌ها از نظر تاریخ، ساختار و برنامه یکسان نیستند. وجه مشترک آنان بیشتر در این است که توانسته‌اند بخشی از نارضایتی‌های اجتماعی و اقتصادی را با دفاع از ملت، حاکمیت ملی، مرزها و مخالفت با بخش‌هایی از نظم جهانی‌شده پیوند دهند. از همین رو، رشد آنها را نمی‌توان تنها نتیجه نفوذ یک ایدئولوژی واحد دانست؛ بلکه باید آن را در چارچوب دگرگونی رابطه میان مردم و ساختارهای سیاسی موجود فهمید.

حزب «جایگزینی برای آلمان» AfD را نیز نمی‌توان با یک برچسب ساده توضیح داد. نه درست است که آن را تنها یک حزب عادی محافظه‌کار و ملی‌گرا بدانیم و نه هم می‌توان تمام آن را با ناسیونال‌سوسیالیسم و فاشیسم تاریخی یکی دانست. در عین حال، انکار وجود جریان‌های راست افراطی، نژادگرا و قوم‌محور در درون این حزب نیز با واقعیت سیاسی امروز آلمان سازگار نیست.

حزب «جایگزینی برای آلمان» AfD در سال ۲۰۱۳ از سوی گروهی از اقتصاددانان، استادان دانشگاه و محافظه‌کارانی شکل گرفت که با سیاست‌های مربوط به نجات یورو و جهت‌گیری‌های اتحادیه اروپا مخالف بودند. این حزب در آغاز بیشتر یک جریان یورو ـ شکاک، محافظه‌کار با گرایش محض اقتصاد لیبرال و خواهان بازگشت بخشی از اختیار تصمیم‌گیری اقتصادی به دولت ملی بود. اما خواست آن به تدریج تغییر کرد. به‌ویژه پس از بحران مهاجرت در سال ۲۰۱۵، مسئله مهاجرت و پناهندگی به یکی از محورهای اصلی سیاست حزب تبدیل شد و نیروهای ملی‌گرا و راست افراطی توانستند در درون آن نفوذ بیشتری پیدا کنند. به این ترتیب، AfD از یک حزب بکلی یورو ـ شکاک به حزبی راست پوپولیست تبدیل شد که در بخش‌هایی از آن گرایش‌های آشکار راست افراطی نیز قدرت گرفت. پژوهش‌های سیاسی در آلمان نیز این دگرگونی را نشان میدهند.

از این رو، پرسش اساسی درباره AfD این نیست که آیا باید آن را «خوب» یا «بد» نامید. بلکه پرسش مهم‌تر این است که چگونه این حزبی با چنین خاستگاهی توانست در مدت کوتاهی به یکی از نیرومندترین نیروهای سیاسی راست آلمان مبدل شود و چرا به‌ویژه در بخش‌هایی از آلمان شرقی چنین پایگاه گسترده‌ای پیدا کند. شناخت این پدیده به معنای همدلی با AfD نیست؛ بلکه شرط فهم درست آن و در نتیجه، شرط برخورد مؤثر با آن است.

یکی از خطاهای رایج در این گستره آن است که هر نوع ملی‌گرایی یا محافظه‌کاری را با فاشیسم یکی می‌گیرند. فاشیسم تاریخی پدیده‌ای مشخص با ویژگی‌های تاریخی، ایدئولوژیک و سازمانی ویژه بود و نمی‌توان هر جریان راست‌گرایی را به دلیل ملی‌گرایی با فاشیسم یکی گرفت. از سوی دیگر اینگونه تفکیک را نباید نشانه انکار گرایش‌های راست افراطی در درونAfD انگاشت. در بخش‌هایی از حزب نگرش‌های قوم‌گرایانه و بیگانه‌ستیزانه و دیدگاه‌هایی درباره تعلق ملی بر پایه فرهنگ و تبار دیده می‌شود و برخی چهره‌های آن از مفاهیمی استفاده کرده‌اند که در سنت راست افراطی سابقه داشته اند.

بنابراین، توصیف AfD به عنوان یک حزب راست پوپولیست با جریان‌های نیرومند راست افراطی، دقیق‌تر از دو برداشت افراطی است: یکی اینکه تمام حزب را فاشیست دانست و دیگری اینکه وجود راست افراطی را در آن انکار کرد. این تمایز همچنین اجازه می‌دهد که میان نقد یک جریان سیاسی و شناخت علل اجتماعی قدرت‌گرفتن آن تفاوت گذاشته شود.

بخشی از قدرت AfD از آنجا می‌آید که راست جدید دیگر از الگوی اقتصادی راست سنتی پیروی نمی‌کند. در کنار ملی‌گرایی و سیاست سخت‌گیرانه در برابر مهاجرت، از خواست‌هایی سخن می گوید که در گذشته بیشتر در ادبیات چپ دیده می‌شد: حمایت از خانواده، کاهش هزینه زندگی، مسکن، بازسازی مدارس و زیرساخت‌ها، تقویت خدمات عمومی و حمایت از مناطق محروم. مخالفت با قدرت سرمایه جهانی و انتقاد از نخبگان اقتصادی ـ این ها گفتمان های اند که در برنامه های راست جدید جای مهمی دارند.

این ترکیب به این معنا نیست که AfDبه گونه نمونه یک حزب چپ است. بلکه برعکس، باید میان سیاست اجتماعی یک حزب و جایگاه کلی آن در نظام سیاسی تفاوت گذاشت. مهم این است که چگونه مطالبات اجتماعی با برداشت آن حزب از ملت، مهاجرت، دولت، فرهنگ، مرز و رابطه میان شهروند و بیگانه ترکیب می‌شوند. همین ترکیب تازه است که بخشی از ویژگی‌های سیاست راست جدید را شکل داده است.

بحران احزاب سنتی زمینه مهم دیگری برای رشد چنین جریان‌هایی است. در بسیاری از دموکراسی‌های لیبرال غربی، احزاب قدیمی، دیگر مانند گذشته نماینده روشن طبقات و گروه‌های اجتماعی نیستند. جهانی‌شدن، جابه‌جایی سرمایه، مهاجرت، دگرگونی فرهنگی و گسترش نهادهای فراملی مانند اتحادیه اروپا بخشی از جامعه را به این احساس رسانده‌اند که تصمیم‌های مهم درباره زندگی آنان در فاصله‌ای دور از آنان گرفته می‌شود. هنگامی که شهروندان احساس کنند انتخابات تغییر مهمی در زندگی آنان ایجاد نمی‌کند و احزاب سنتی نیز زبان و خواست‌های آنان را نمایندگی نمی‌کنند، زمینه برای رشد نیروهای تازه فراهم می‌شود.

در چنین شرایطی، پوپولیسم به ابزاری مؤثر برای تبدیل نارضایتی اجتماعی به نیروی سیاسی تبدیل می‌شود. «مردم عادی» در برابر «نخبگان سیاسی، اقتصادی و فرهنگی» قرار داده می‌شوند و حزبی که بتواند خود را سخنگوی مردم نادیده‌گرفته‌شده معرفی کند، می‌تواند رأی اعتراضی گسترده‌ای به دست آورد. این همان زمینه‌ای است که در کشورهای مختلف اروپا و در ایالات متحده آمریکا نیز به ظهور یا قدرت‌گیری جریان‌های جدید انجامیده است. بنابراین، AfD را باید بخشی از یک دگرگونی گسترده‌تر در سیاست غرب دانست، نه پدیده‌ای جدا از تحولات فرانسه، ایتالیا یا ایالات متحده.
با این همه، توضیح صعود AfD تنها با مهاجرت و بیگانه‌ستیزی کافی نیست. اگر چنین بود، نمی‌توانستیم بفهمیم چرا این حزب در شرق آلمان چنین پایگاه نیرومندی پیدا کرده است. برای فهم این موضوع باید به تاریخ وحدت آلمان بازگردیم.

اتحاد دو آلمان در سال ۱۹۹۰ از نظر حقوقی و سیاسی یکپارچگی کشور را به وجود آورد، اما یکسان‌شدن تجربه زندگی، منزلت اجتماعی و احساس تعلق مردم شرق و غرب به همان سرعت اتفاق نیفتاد. بخش بزرگی از ساختارهای اقتصادی، اداری و دانشگاهی جمهوری دموکراتیک آلمان (Deutsche Demokratische Republik – DDR) از میان رفتند و الگوهای نهادی جمهوری فدرال آلمان (Bundesrepublik Deutschland – BRD) بر سراسر کشور گسترش یافت. برای بسیاری از مردم شرق، این روند نه همچون اتحاد دو جامعه برابر، بلکه بیشتر به صورت بلعیدن یک جامعه توسط نظام دیگری بود.

این تجربه هنوز در حافظه بخشی از جامعه شرق آلمان زنده است. بسیاری احساس می‌کنند دستاوردهای زندگی آنان در دوران DDR به‌طور کامل نادیده گرفته شده و پس از وحدت، مردم شرق از نظر منزلت اجتماعی و فرصت‌های زندگی در جایگاه پایین‌تری قرار گرفته‌اند. واژه «اوسی» (Ossi)، که در اصل نامی غیررسمی برای مردم شرق بود، در مواردی بار تحقیرآمیز پیدا کرد و لهجه‌ها و شیوه‌های زندگی مردم شرق نیز گاه موضوع شوخی و تمسخر قرار گرفت.

از این رو، شکاف شرق و غرب فقط اقتصادی نیست بلکه شکاف در منزلت، حافظه تاریخی و احساس تعلق نیز هست. هنگامی که برخی سیاستمداران و پژوهشگران از «استعمار داخلی» در شرق آلمان سخن می‌گویند، بهتر است این تعبیر را نه به عنوان یک واقعیت حقوقی و تاریخی قطعی، بلکه به عنوان بیان یک تجربه اجتماعی و احساس سیاسی فهم کنیم. برای بخشی از مردم شرق، وحدت آلمان به معنای قرارگرفتن دو جامعه برابر در کنار یکدیگر نبود؛ بلکه چنین احساس شد که نهادها، معیارها و تعریف موفقیتِ غربی بر جامعه شرق تحمیل شده است.

این احساس نادیده‌گرفته‌شدن، همراه با مشکلات اقتصادی و کاهش برخی فرصت‌های اجتماعی، زمینه‌ای فراهم کرد که بعدها AfD بتواند از آن بهره ببرد. به همین دلیل، رأی به این حزب در شرق آلمان را نمی‌توان در همه موارد رأی مستقیم به نژادپرستی یا ناسیونالیسم افراطی دانست. بخشی از این رأی می‌تواند رأی اعتراضی علیه احزاب حاکم، رأی ناشی از احساس تحقیر و رأی برای بازگرداندن صدای مناطقی باشد که خود را در نظام سیاسی موجود کم‌نماینده می‌بینند. البته این توضیح به هیچ وجه به معنای نادیده‌گرفتن کسانی نیست که در زٰفا با دیدگاه‌های راست افراطی و ضد مهاجرتی AfD همدل‌اند. هر دو واقعیت می‌توانند همزمان وجود داشته باشند.

پیروزی اخیر AfD در زاکسن-آنهالت (Sachsen-Anhalt) نمونه روشن این روند است. در انتخابات ایالتی ۶ سپتامبر ۲۰۲۶، AfD با نزدیک به ۴۴ درصد آرا بزرگ‌ترین پیروزی انتخاباتی تاریخ خود را در یک انتخابات ایالتی به دست آورد و ۳۹ کرسی پارلمان ایالتی از ۸۳ را از آن خود ساخت. این نتیجه به حزب اکثریت مطلق نداد، اما آن را به نیرومندترین نیروی سیاسی ایالت تبدیل کرد.

در مرکز این پیروزی، اولریش زیگموند (Ulrich Siegmund)، نامزد اصلی AfD در زاکسن آنهالت، قرار داشت. زیگموند سیاستمداری ۳۵ ساله است که پس از وحدت در آلمان شرقی زاده و بزرگ شده و توانسته است با شیوه‌ای متفاوت با بخشی از رأی‌دهندگان، به‌ویژه نسل جوان، ارتباط برقرار کند. حضور گسترده او در شبکه‌های اجتماعی، به‌ویژه تیک‌تاک (TikTok)، و زبان ساده و مستقیم او، به وی امکان داده است با نسلی ارتباط برقرار کند که رابطه‌اش با احزاب سنتی و رسانه‌های سیاسی با نسل‌های گذشته تفاوت دارد. او در حوزه انتخاباتی خود نیز ۴۹ درصد رأی نخست را به دست آورد.

جذابیت انتخاباتی زیگموند را نیز نمی‌توان تنها با مواضع سخت‌گیرانه او در زمینه مهاجرت توضیح داد. او در کارزار انتخاباتی وعده‌هایی مانند کاهش هزینه دریافت جواز رانندگی برای جوانان که درس میخوانند، گسترش مهدکودک‌ها، بازسازی مدرسه‌ها و بهبود زیرساخت‌های منطقه داد. این وعده‌ها به گونه مستقیم به زندگی روزمره خانواده‌ها و جوانان مربوط می‌شوند. همین‌جا تفاوت بخشی از راست پوپولیست جدید با راست محافظه‌کار سنتی آشکار می‌شود. این جریان جدید نمی‌خواهد فقط مدافع نظم، سنت و کاهش مالیات معرفی شود، بلکه می‌کوشد خود را سخنگوی کسانی معرفی کند که احساس می‌کنند هزینه تغییرات اقتصادی و اجتماعی را می‌پردازند، اما از منافع آن به اندازه کافی بهره‌مند نمی شوند.

این مسئله درباره نسل جوان اهمیت بیشتری دارد. اگر بخشی از جوانان به AfD رأی می‌دهند، نمی‌توان آن را تنها نتیجه «بازگشت نازیسم» دانست. نسل جوان امروز تجربه مستقیم ناسیونال‌سوسیالیسم را ندارد و در شرایط دیگری اجتماعی رشد کرده است. نگرانی‌های او بیشتر با هزینه زندگی، مسکن، آینده شغلی، تغییرات سریع فرهنگی و بی‌اعتمادی به احزاب سنتی پیوند دارد. از آنجایی که نیروهای سیاسی موجود نتوانستند برای نسل جوان زبان و پاسخ سیاسی مناسبی پیدا کنند، طبیعی است که نیروهای تازه فضای خالی را پر کردند به ویژه که AfD به شدت خواستار برگشت به سیاست عنعنوی نزدیکی با روسیه، پایان نظامیگیری آلمان و قطع کمک به اوکراین و برگشت انرژی ارزان روسیه است.

در این میان، یک تناقض مهم در AfD وجود دارد. حزب می‌تواند خود را صدای مردم عادی و مناطق نادیده‌گرفته‌شده معرفی کند، اما در درون آن جریان‌هایی وجود دارند که نگاه بسیار سخت‌گیرانه‌ای نسبت به مهاجران و پناهندگان دارند و تعریف فرهنگی ـ قومی خاصی از ملت آلمان ارائه می‌کنند. استفاده برخی چهره‌های این حزب از واژگان و مفاهیمی با سابقه در ادبیات راست افراطی نیز موضوعی نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. اگر واژه‌ای مانند «Umvolkung» به کار رود، باید آن را در زمینه تاریخی و سیاسی خودش سنجید؛ استفاده پیشین از چنین مفاهیمی از سوی سیاستمداران دیگر، حساسیت تاریخی آنها را از میان نمی‌برد.

در عین حال، حضور شهروندان دارای پیشینه مهاجرت در میان اعضا رهبری یا رأی‌دهندگان AfD نشان می‌دهد که تحلیل این جریان با الگوهای ساده قومی نیز ممکن نیست. این واقعیت به خودی خود ثابت نمی‌کند که AfD ضد خارجی نیست، اما نشان می‌دهد که ملی‌گرایی سیاسی جدید فقط بر پایه تبار زیستی تعریف نمی‌شود. ممکن است فردی دارای پیشینه مهاجرتی باشد، اما خود را بر اساس تعلق فرهنگی، شهروندی و پذیرش یک تعریف خاص از ملت، بخشی از همان جریان ملی‌گرا بداند. بنابراین، برای فهم این پدیده باید میان تبار، تابعیت، هویت فرهنگی و موضع سیاسی تفاوت گذاشت.

نمونه دیگری از درهم‌ریختن مرزهای سنتی چپ و راست را می‌توان در حزب «اتحاد سارا واگن‌کنشت» (Bündnis Sahra Wagenknecht – BSW) دید. سارا واگن‌کنشت (Sahra Wagenknecht)، که پدرش ایرانی بود و در آلمان شرقی بزرگ شد، از سنت چپ رادیکال می‌آید، اما در برخی موضوع‌ها، از جمله مهاجرت، جنگ اوکراین و رابطه با روسیه، مواضعی دارد که در مواردی با بخش‌هایی از راست پوپولیست هم‌پوشانی پیدا می‌کند. این هم‌پوشانی نشان می‌دهد که مرزبندی سیاسی امروز همیشه بر محور ساده چپ و راست شکل نمی‌گیرد. یک جریان می‌تواند از نظر اقتصادی و اجتماعی چپ باشد، اما در زمینه ملت، مهاجرت یا سیاست خارجی به مواضعی نزدیک شود که بیشتر در جناح راست دیده می‌شود.

در نتیجه، صعود AfD را باید در پیوند چند عامل دید: دگرگونی مرزهای چپ و راست، بحران نمایندگی سیاسی، نارضایتی از جهانی‌شدن، مسئله مهاجرت، ضعف احزاب سنتی، احساس نادیده‌گرفته‌شدن در شرق آلمان و توانایی نیروهای پوپولیست در تبدیل این نارضایتی‌ها به یک روایت سیاسی ساده و قابل فهم.

مسئله اساسی برای دموکراسی لیبرال این است که هنگامی که بخش بزرگی از شهروندان احساس کنند انتخابات چیزی را در زندگی آنان تغییر نمی‌دهد، هر جریانی که بتواند خشم، ترس، تحقیر یا امید آنان را به زبان سیاسی تبدیل کند، فرصت رشد پیدا می‌کند، AfD در این زمینه توانایی قابل توجهی از خود نشان داده است. اما موفقیت انتخاباتی یک حزب به معنای درست‌بودن پاسخ‌های آن نیست. یک حزب ممکن است یک مشکل واقعی را تشخیص دهد و در عین حال برای آن پاسخ‌هایی نادرست، تبعیض‌آمیز یا خطرناک ارائه کند.

از این رو، یکی از ضعف‌های سیاست رسمی آلمان این است که گاهی به جای پاسخ‌دادن به علت‌های اجتماعی رشد AfD، بیشتر به محکوم‌کردن آن می‌پردازد. محکوم‌کردن گرایش‌های راست افراطی ضروری است، اما به تنهایی برای حل مسئله کافی نیست. اگر مردم شرق آلمان احساس کنند تجربه تاریخی آنان تحقیر شده است، اگر جوانان آینده اقتصادی روشنی نبینند، اگر خانواده‌ها با هزینه‌های سنگین زندگی روبه‌رو باشند، اگر دستمزد ها پس از بیش از ۳۵ سال برابر نشده است و اگر رأی‌دهندگان احساس کنند احزاب سنتی زبان آنان را نمی‌فهمند، تنها گفتن اینکه AfD «افراطی» است، چیزی در تغییر رأی آنان به وجود نمی آورد.

اگر دموکراسی آلمان می‌خواهد از بازگشت تجربه‌های تاریک قرن بیستم جلوگیری کند، باید بتواند میان مبارزه با راست افراطی و فهم جامعه‌ای که به آن رأی می‌دهد تفاوت بگذارد. دفاع از دموکراسی تنها با دفاع از ساختارهای موجود ممکن نیست؛ دموکراسی زمانی پایدار می‌ماند که شهروندان احساس کنند دیده می‌شوند، صدای آنان شنیده می‌شود و می‌توانند از راه‌های دموکراتیک بر آینده خود اثر بگذارند.

از همین منظر، پیروزی AfD در زاکسن آنهالت را نباید نه یک حادثه گذرا دانست و نه به تنهایی نشانه بازگشت ناسیونال‌سوسیالیسم. این پیروزی نشانه بحرانی عمیق‌تر در نظام نمایندگی سیاسی آلمان است، که در شرق کشور آشکارتر شده، اما ریشه‌های آن تنها در شرق نیست. اگر احزاب سنتی بخواهند این بحران را تنها با یک دیوار سیاسییا دیوار آتشین Firewall در برابر AfD مهار کنند، ممکن است مدتی از ورود آن به حکومت جلوگیری کنند، اما علت نارضایتی اجتماعی را از میان برده نمی توانند.

پرسش اصلی برای آینده آلمان، بنابراین فقط این نیست که AfD تا کجا پیش خواهد رفت. پرسش مهم‌تر این است که چرا میلیون‌ها شهروند آلمانی به این نتیجه رسیده‌اند که برای شنیده‌شدن باید به حزبی رأی بدهند که بخش بزرگی از نظام سیاسی آن را راست افراطی می‌داند. پاسخ به این پرسش نیازمند نگاهی فراتر از برچسب‌های سیاسی است، که هم خطر واقعی راست افراطی را ببیند و هم نارضایتی واقعی جامعه را انکار نکند.

در این معنا، فهم AfD به معنای دفاع از AfD نیست. برعکس، تنها با فهم دقیق خاستگاه اجتماعی، تاریخی و سیاسی آن می‌توان با این جریان به گونه‌ای مؤثر، دموکراتیک و عقلانی برخورد کرد. دموکراسی آلمان زمانی می‌تواند در برابر افراط‌گرایی پایدار بماند که نه از شنیدن صدای جامعه بترسد و نه از نقد ساختارهای سیاسی‌ای که بخشی از مردم را به سوی جریان‌های افراطی رانده‌اند.


سیاست