جهان چند قطبی با فروپاشی ناتو متولد می شود
نویسنده: عبدالناصر نورزاد، پژوهشگر سیاست و ژئوپلیتیک، مخصوص برای «سنگر»
اظهارات دونالد ترامپ مبنی بر اینکه «بدون ایالات متحده، پیمان آتلانتیک شمالی چیزی جز یک ببر کاغذی نیست»، بیش از آنکه یک موضعگیری مقطعی سیاسی باشد، نشانهای از شکاف عمیق در ساختار امنیتی غرب به شمار میرود. انتقاد او از کشورهای اروپایی عضو پیمان آتلانتیک شمالی و متهمکردن آنها به ناتوانی یا بیمیلی در مواجهه با بحرانهایی چون تنش با ایران، در واقع بازتاب واگرایی راهبردی میان دو سوی آتلانتیک است؛ واگراییای که ریشه در تفاوت منافع، اولویتها و درک تهدید دارد.
پرسش اساسی این است که آیا میتوان از پیمان آتلانتیک شمالی بدون امریکا یا امریکای بدون این پیمان سخن گفت. چنین سناریویی از نظر نظری ممکن است، اما در عمل با هزینههای سنگین و پیامدهای عمیق برای نظم بینالمللی همراه خواهد بود. این پیمان از پایان جنگ جهانی دوم و در بستر رقابت ایدئولوژیک و ژیوپولیتیک میان امریکا و اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفت و ایالات متحده در آن نقش محوری، چه در حوزه نظامی و چه در سطح هماهنگی سیاسی، ایفا کرده است. شبکه گسترده پایگاههای نظامی امریکا در جهان، ابزار اجرایی این برتری بوده و هنوز نیز بخش مهمی از توان بازدارندگی غرب به آن وابسته است.
با این حال، پیمان آتلانتیک شمالی امروز دیگر همان ائتلاف دوران جنگ سرد نیست. در آن دوران، تهدیدی مشخص و مشترک وجود داشت که انسجام ائتلاف را تضمین میکرد، اما امروز تهدیدها پراکنده، چندلایه و در بسیاری موارد مورد اختلاف میان اعضا هستند. اروپا طی دو دهه اخیر با مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و امنیتی مواجه بوده است؛ از پیامدهای بحران مالی جهانی گرفته تا تبعات همهگیری کرونا و شوک ناشی از جنگ اوکراین. این تحولات نهتنها توان اقتصادی اروپا را تحت فشار قرار داده، بلکه وابستگیهای راهبردی آن، بهویژه در حوزه انرژی، را نیز آشکار ساخته است.
در چنین شرایطی، مفهوم «استقلال راهبردی اروپا» بیش از گذشته مطرح شده، اما همچنان در سطحی نیمهکاره باقی مانده است. اروپا از یک سو به چتر امنیتی امریکا نیاز دارد و از سوی دیگر تلاش میکند وابستگی خود را کاهش دهد. این وضعیت نوعی دوگانگی ساختاری ایجاد کرده که مانع از شکلگیری یک سیاست امنیتی منسجم و مستقل شده است. در واقع، اروپا از نظر ظرفیت اقتصادی و صنعتی توان بالقوه تبدیلشدن به یک بازیگر مستقل را دارد، اما فقدان اراده سیاسی واحد، این ظرفیت را بالفعل نکرده است.
در سوی دیگر، ایالات متحده نیز با چالشهای جدی مواجه است. برخلاف تصور سادهانگارانهای که کاهش نقش این پیمان را به معنای افول کامل قدرت امریکا میداند، مشکل اصلی واشنگتن نه از دست دادن قدرت، بلکه کاهش مشروعیت و مقبولیت جهانی آن است. امریکا همچنان یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی جهان باقی میماند، اما اعمال این قدرت بدون همراهی متحدان، پرهزینهتر و از نظر سیاسی دشوارتر خواهد شد. تجربههای مداخله نظامی در دهههای اخیر و افزایش بیاعتمادی متحدان، این روند را تشدید کرده است.
در همین حال، بازیگران دیگری در حال بازتعریف نظم جهانی هستند. چین با تمرکز بر ابزارهای اقتصادی و روسیه با رویکردی امنیتی و تقابلی، هر یک تلاش دارند خلأهای ایجادشده در نظام بینالملل را پر کنند. ائتلافهایی مانند گروه بریکس نیز گرچه هنوز به یک بدیل کامل برای نظم غربی تبدیل نشدهاند، اما نشانهای از تمایل کشورهای غیرغربی برای کاهش وابستگی به ساختارهای تحت رهبری امریکا هستند.
در این میان، اروپا بیش از آنکه یک بازیگر تعیینکننده باشد، به میدان رقابت قدرتهای بزرگ شباهت پیدا کرده است. از یک سو با فشار امریکا برای همراستایی در برابر چین و روسیه مواجه است و از سوی دیگر، به دلیل وابستگیهای اقتصادی و انرژی، نمیتواند بهطور کامل از این بازیگران فاصله بگیرد. همین وضعیت، تصمیمگیری راهبردی را برای کشورهای اروپایی دشوار و گاه متناقض ساخته است.
بنابراین، بحران کنونی این پیمان را نمیتوان صرفاً به اختلافات سیاسی یا اظهارات تند رهبران تقلیل داد. مسئله اصلی، بحران در تعریف «تهدید مشترک» و در نتیجه، بحران در انسجام راهبردی است. در غیاب یک دشمن واحد و روشن، ائتلافها بهتدریج از حالت پایدار به ساختارهایی انعطافپذیر، موقتی و موضوعمحور تبدیل میشوند.
در نهایت، آنچه در حال شکلگیری است نه فروپاشی فوری این پیمان و نه انزوای کامل امریکا، بلکه گذار تدریجی از یک نظم تکقطبی به نظمی چندقطبی و سیال است. در این نظم جدید، قدرت نهتنها میان بازیگران مختلف توزیع میشود، بلکه مشروعیت، اقتصاد و فناوری نیز به اندازه توان نظامی در تعیین جایگاه کشورها نقش ایفا میکنند. این تحول، آینده روابط میان امریکا و اروپا را در وضعیتی مبهم اما تعیینکننده قرار داده است؛ وضعیتی که میتواند سرنوشت توازن قدرت جهانی را در دهههای آینده رقم بزند.