با مبارزهٔ عینی برای تمدن خود در برابر تمدن جهانیِ شیطانی، به دیگر تمدنها کمک میکنیم تا همان کار را انجام دهند.
نویسنده: الکساندر دوگین، فیلسوف روس
مسئله، تقابل نخبگان و تودهها نیست. موضوع به این سادگی نیست. دو نوع نخبه وجود دارد: نخبهٔ معنوی و نخبهٔ شیطانی. هر دو میکوشند تودهها را در جهتهای متضاد هدایت کنند. مدرنیتهٔ غربی لحظهٔ ظهور نخبگان شیطانی است. آنها قدرت دارند و دشمن خود، یعنی ما را، سرکوب میکنند.
تودهها استدلال نیستند. آنها آنچه به آنها داده میشود را میپذیرند؛ نمیتوانند متفاوت باشند. آنها صرفاً بازتابدهندهٔ خرد واقعی یا خردِ شیطانیِ تحریفشدهٔ اندکشماراناند. نه خوباند و نه بد، همانند ماده. این روح است که همهچیز را تعیین میکند، و شیطان نیز روح است.
تمام شری که امروز با آن روبهرو هستیم، بسیار کهن است. صد سال پیش آنچنان آشکار بود که قدرتها و جنبشهای سیاسی عظیم برای مقابله با آن برخاستند. اما شکست خوردند. شر قدرت گرفت. ما با پیامدهای آن زندگی میکنیم.
دموکراسی رأی دادن و انتخاب تودههاست. اما آنها فقط به آنچه نخبگان پیشنهاد میکنند رأی میدهند و انتخاب میکنند. نخبگان دموکراسی را کنترل میکنند. این ابزار آنهاست، ماشین آنهاست. هرکس نخبگان را کنترل کند، همهچیز دیگر ـ از جمله دموکراسی ـ را کنترل میکند.
جهانیگرایی توطئهٔ جهانیِ نخبگان شیطانی است. آنها با ظهور مدرنیتهٔ غربی به شکل نهایی خود رسیدند. اکنون دامنهٔ کنترل آنها تقریباً کامل است. این در متون مقدس آمده است. اما انتخاب اردوگاه درست در این نبرد آخرالزمانی، وظیفهٔ انسان است.
تودهها نمیتوانند انتخاب کنند. آنها پیروی میکنند و اطاعت. تنها انسانِ نخبه واقعاً انتخاب میکند. این انتخاب، واقعی، آزاد و در همهٔ شرایط همواره ممکن است. اگر با حاکمیت شیطانیِ نخبگان شیطانی موافق نیستیم، باید آنها را هدف قرار دهیم. این است انقلاب. هیچ چیز دیگر.
نخبهٔ شیطانی جهانی، متحد و کاملاً همبسته با مرکز فرماندهی خود است. به همین دلیل است که تمام رسانهها و شبکههای متعلق به آنها دقیقاً از یک روایت واحد پیروی میکنند. نخبهٔ جهانی کوچک، اما بسیار منضبط است. نخبهٔ معنوی که با جهانیگرایان میجنگد، پراکنده است.
نخبهٔ معنوی محلی است و به ملت و دین محدود میشود. نمیتواند مقیاس واقعاً جهانیِ دشمن — آنتیکِیمنوس (به یک معنا: دجّال) — را درک کند. ضعیف و پراکنده است. اما اگر واقعاً معنوی باشد، همهٔ کسانی را که نشان روح را دارند بازمیشناسد. گنون و اوولا زمینه را آماده کردهاند.
سنتگرایی باید به یک واقعیت راهبردیِ عینی، یک شبکهٔ انقلابی تبدیل شود. نمیتواند یک جنبش یا حزب باشد. باید به چیزی متفاوت بدل شود. میتوانیم تقریباً بفهمیم که چه باید باشد، اگر آنچه را که در همهٔ مسائل منطقهای بیش از همه رد میکنیم با هم مقایسه کنیم.
آنچه در همهٔ کشورها بیش از همه از آن نفرت داریم، ما را متحد میکند و زمینه را برای سطحی بالاتر از اندیشه فراهم میسازد. سنتگرایی باید به یک راهبرد جهانی تبدیل شود. این همان اراده بهسوی نظم تمدنی است. تمدن در ذات خود به معنای سنت است.
با مبارزهٔ عینی برای تمدن خود در برابر تمدن جهانیِ شیطانی، به دیگر تمدنها کمک میکنیم تا همان کار را انجام دهند. این نکته را باید درک کرد. این نقطهٔ تغییر بازی است. ما باید انترناسیونال سنتگرایان را آغاز کنیم: آیندهنگر و تهاجمی، نه دفاعی.
مشکل اصلی سفیدپوستان این است که خود را با غرب، با مدرنیته، با استعمار، با مادیگرایی، با سرمایهداری و با فناوری یکی دانستند. و همهٔ اینها سنت مقدسی را که زمانی در گذشته داشتند از میان میبرد (یا از میان برده است).
سنت مقدس سفیدپوستان به دست خودِ سفیدپوستان نابود شد. بیسنت — بیسفیدپوست. این قتل نیست؛ خودکشی است. سفیدپوستان خودکشی را برگزیدند و آن را دریافت کردند.
سفیدپوست بودن یعنی چه؟ تقریباً هیچ، جز ظاهر فیزیکی. نه ارزشهای مقدس، نه دین، نه ریشهها. فقط موفقیت اقتصادی و طمع سرمایهدارانه. دیگر هیچ دلیلی برای سفیدپوست بودن وجود ندارد. جهانیگرایی بهوسیلهٔ سفیدپوستان ایجاد و اجرا شد.
سفیدپوستانِ جهانیگرا میخواستند تمام بشریت را دقیقاً شبیه خود کنند و تا حدی نیز موفق شدند. اما در نقطهای دریافتند که دیگر دلیلی برای سفید ماندن وجود ندارد. همه باید «جهانی» میشدند. و از همانجا خودویرانگری سفیدپوستان آغاز شد.
ای سفیدپوستان، غیرسفیدپوستان را برای نابودی خود سرزنش نکنید. خودتان را سرزنش کنید. غرب را سرزنش کنید. مدرنیته را سرزنش کنید.