چه زمانی زندگی در کمونیسم را آغاز خواهیم کرد؟
میکائیل لایتمن — کابالیست اسرائیلی، بنیانگذار و رئیس آکادمی بینالمللی کابالا «بنی باروخ» و عضو «شورای جهانی خردمندان»
به اندازهای که میتوانی، کار کن و به اندازهای که نیاز داری، دریافت کن. خوب، چه کسی نمیخواهد چنین زندگی کند؟ جامعهای عادلانه که در آن همه برابر باشند و نه فقیری وجود داشته باشد و نه ثروتمندی. آن هم نه در آیندهای نامعلوم، بلکه به معنای واقعی کلمه، تنها ۲۰ سال بعد.
این دقیقاً همان چیزی بود که نیکیتا سرگییویچ خروشچف، دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، در بیستودومین کنگره حزب کمونیست اتحاد شوروی در اکتبر سال ۱۹۶۱ وعده داد: «نسل کنونی مردم شوروی در دوران کمونیسم زندگی خواهد کرد!»
اما از تاریخی که برای گذار به کمونیسم تعیین شده بود، تقریباً ۵۰ سال گذشته است و کمونیسم نهتنها فرا نرسید، بلکه به رده آرمانشهرها رانده شد. در برخی کشورها حتی ایدئولوژی کمونیستی با ایدئولوژی نازی برابر دانسته شده و در سطح دولتی ممنوع گردیده است.
پس چه اتفاقی افتاد؟ چرا تحقق اهدافی که واقعاً خیرخواهانه بودند، در اتحاد شوروی به شکستی کامل انجامید؟
کمونیسم یا دیکتاتوری؟
پیش از همه، من نمیگویم آنچه میخواستند در اتحاد شوروی بسازند، میتوان کمونیسم نامید. آن یک دیکتاتوری بود. امپراتوری روسیه یک جامعه فئودالی بود که در آن جمعیت بیسواد اکثریت را تشکیل میداد. دهقانان فقیر بودند و به زمین خود بسته شده بودند. آنان نه فرصت انقلاب داشتند و نه، به طریق اولی، کمونیسم؛ اصلاً چنین واژهای را نمیشناختند.
برای بخش عمده طبقه کارگر، کمونیسم به از میان برداشتن طبقه ثروتمندان استثمارگر و واگذاری کارخانهها به کارگران خلاصه میشد. «صلح برای کلبهها، جنگ برای کاخها!» — رؤیای دیرینه دهقانان و کارگران روسیه درباره عدالت، در اصل در همینجا پایان مییافت.
و کارل مارکس در آثار خود بیدلیل تأکید نمیکرد که پیش از ساختن کمونیسم، باید مرحله معینی از رشد اجتماعی را پشت سر گذاشت. زیرا جامعه کمونیستی، پیش از هر چیز، جامعهای آگاه است که در آن همه، همانند اعضای یک خانواده واحد، با یکدیگر پیوند دارند.
هر کس دیگران را بخشی از وجود خود احساس میکند و پیش از آنکه به نیازهای خودخواهانه خویش بیندیشد، به نیازهای اطرافیان توجه میکند. و این امر از انسان درک روشنی از طبیعت خود و هدفی میطلبد که باید به سوی آن حرکت کنیم.
از «من» به «ما»
انسان معاصر کاملاً نقطه مقابل انسان آینده است. او میخواهد تنها به خودش فکر کند: خودش و خانوادهاش برایش اهمیت دارند و به بقیه هیچ اهمیتی نمیدهد. اگر دیگران را هم در نظر میگیرد، تنها به این دلیل است که آنان یا میتوانند به تحقق برنامههایش برای رسیدن به رفاه شخصی کمک کنند و یا مانع آن شوند.
و ناگهان به او میگویند: «تو باید درک کنی که تو و تمام بشریت یک کل واحد هستید.» یعنی او باید بفهمد و بپذیرد که بر اساس قانون طبیعت، ما باید به وضعیت یک خانواده برسیم. و حتی فراتر از آن: خانواده، به هر حال، یک پیوند مادی است، در حالی که سخن بر سر پیوند درونی ماست — نه در سطح فیزیکی، بلکه در سطح یک وحدت عمیق؛ جایی که هر کس نه «من»، بلکه «ما» را احساس میکند. و این «ما» یک کل واحد است.
به عبارت دیگر، چنین تحول درونی در انسان و دیدگاه او نسبت به جهان لازم است که تحقق آن در مدت کوتاه نه با زور و نه با اقناع ممکن نیست؛ بلکه تنها از طریق یک روند طولانی تربیت امکانپذیر است.
نومنکلاتور به جای تربیت
ما میدانیم که برای تربیت درست یک کودک، از هنگام تولد تا ورود او به زندگی بزرگسالی، حداقل ۲۵ سال زمان لازم است. وقتی بهاصطلاح کمونیسم در روسیه با روشهای خشونتآمیز، از طریق انقلاب و جنگ داخلی خونین میان اقشار مختلف جامعه تحمیل میشد، اصلاً از چه نوع تربیتی میتوانست سخن در میان باشد؟
جای تعجب نیست که در نتیجه همهچیز به ترور، اقتدارگرایی و سرکوب مخالفان انجامید. فراخوانهای توخالی برای دست کشیدن از خودخواهی و منفعت شخصی کارساز نشد. بهویژه آنکه مردم میدیدند چگونه به جای طبقه اشراف و بورژوازی، نومنکلاتور با جیرههای ویژه، مراکز توزیع بسته، ویلاهای دولتی و دسترسی به کالاهای خارجی ظهور کرده است.
در چنین وضعیتی، نهتنها کمونیسم، بلکه حتی سوسیالیسم نیز ساخته نشد.
آرمانهای والا و واقعیت عملگرایانه
نخستین انقلابیون اندیشههای پاک و آرمانهای والایی داشتند. این افراد برای رسیدن به اهداف متعالی آماده بودند خود را قربانی کنند. به یاد دارم زمانی که در لنینگراد دانشجو بودم، اتاقی را از پیرزنی انقلابی اجاره کرده بودم. او تعریف میکرد که چگونه در سرمای شدید، در حالی که از سرما میلرزید، به سربازانی که عازم جبهه بودند، پیراشکی توزیع میکرد. با آنکه خودش گرسنه بود، حتی به ذهنش هم خطور نمیکرد که یکی از آن پیراشکیها را برای خودش بردارد.
مردم به خودشان فکر نمیکردند؛ آرمان آنان انقلاب بود، انقلابی که بعداً شروع به بلعیدن فرزندان خودش کرد. و این یک روند طبیعی بود. آرمانها جهان خودخواهانه ما را به پیش میبرند، اما در پی آنها موجی کاملاً متفاوت از راه میرسد — موجی عملگرایانه که این آرمانها را زیر سلطه خود میگیرد و بر اساس قوانین معمول خودخواهانه عمل میکند.
کمونیسم بر اساس قوانین طبیعت برتر
چه بخواهیم و چه نخواهیم، جهان ناگزیر به سوی کمونیسم خواهد رفت، زیرا جهانیشدن و تکامل آن را به این سو سوق میدهند. اما کمونیسم تنها میتواند بر اساس قوانین طبیعت برتر ساخته شود — نه با روشهای خشونتآمیز، بلکه از طریق تربیت معنوی.
اصول این تربیت را کابالیستها هزاران سال پیش بیان کردهاند. مهمترین آنها این است: «همسایهات را همچون خودت دوست بدار.» بله، بله، همین اصلی که اغلب به عنوان یک شعار زیبا تلقی میشود، در واقع پایه عملی کمونیسم است. البته نه کمونیسم شوروی، بلکه کمونیسم کابالیستی که فرمول «از هر کس به اندازه تواناییاش، به هر کس به اندازه نیازش» را از نظریه به عمل روزمره تبدیل خواهد کرد. و آنگاه هر کس نه از روی اجبار، بلکه به فرمان قلب خود عمل خواهد کرد.
اینکه این امر دقیقاً چگونه اتفاق خواهد افتاد و انسان چه انگیزههایی برای آن پیدا خواهد کرد، به تفصیل در منابع کابالیستی توضیح داده شده است، اما این دیگر موضوع مقالهای جداگانه است.