آمریکایی ها چگونه سربازان ارتش افغانستان را قتل عام کردند؟

نویسنده: "سرباز گمنام"، نام مستعار یک افسر سابق نیروهای ویژه افغانستان

تهیه شده توسط حسیب سنگر خبرنگار «سنگر» در هندوکش

در عکس: یکی از پایگاه های اردو ملی افغانستان در منگلها

برنامه آمریکایی استقرار طالبان در ولایت بغلان در ماه اوت 2018 آغاز شد. آن زمان طالبان به یک تولی اردوی ملی افغانستان (ANA) در روستای علاءالدین در شهرستان بغلان جدید حمله کردند و بیش از ۵۰ سرباز جوان که اکثراً تاجیک و ازبیک بودند کشته شدند. جسد بیش از ۵۰ کشته را شخصا با دست خودم از کامیون ها پایان کردم.

سه روز پس از این رویداد، عملیاتی از سوی نیروهای مستقر در بغلان انجام شد. به علاءالدین رفتیم که من شخصاً در عملیات شرکت کردم. کل منطقه را پاکسازی و آن را آزاد کردیم.

با این حال، طبق یک نقشه خائنانه که توسط رهبری نظامی تهیه شده بود، نیروهای عملیاتی از علاءالدین خارج شدند و پس از طی چند کیلومتر در جهت مخالف، سه پایگاه جدید در روستای منگلها ایجاد شد - یکی برای پلیس محلی یا شبه نظامیان، دیگری برای پلیس ملی و چهارمی برای اردوی ملی. دومی بزرگتر بود و در بالای تپه قرار داشت. بیشتر افراد مستقر در این پایگاه ها، تاجیک ها و ازبیک های ولایات بدخشان، بغلان و تخار بودند.

ایجاد پایگاه ها تقریبا یک ماه طول کشید. نیروهای دولتی زیادی در آنجا حضور داشتند، از جمله ژنرال جلال یفتلی و لوای تحت امر او نیز در این مأموریت شرکت داشتند. حدود ۴۰ سرباز اردوی ملی به تعداد کمتر پولیس و خیزیش های مردمی نیز در پایگاه ها جایگیر شدند، که در مجموع بیش از 100 نفر بودند.

وقتی همه چیز تکمیل شد، نیروهای دیگر منطقه را ترک کردند و در پل بشیرخان در چند کیلومتری مرکز شهرستان مستقر شدند. رهبری یک تولی از اردوی ملی را در آنجا مستقر کرد و گفت که بقیه نیروها باید به پل خمری مرکز ولایت بغلان بروند. قرار شد ۵ تانک از قطعات خاص پلیس، ۸ تانک ارتش و ۴ تانک از پلیس محلی برای پشتیبانی از پایگاه های منگلها برای یکی دو شب حضور داشته باشند و سپس منطقه را ترک کنند.

سپس در جلسه عملیاتی قرار شد باید من با گروهی از نیروهای ویژه برای پشتیبانی از پایگاه ها در منطقه بمانم.

عصر همان روز دو هواپیمای آمریکایی از بالای سرمان پرواز کردند و به سمت کوه های علاءالدین حرکت کردند. یکی از دوستان به ما گفت، که این هواپیماها بسیار مشکوک هستند. در این زمان کجا می روند؟ برنامه آنها چیست؟ واقعا مشکوک بود یکی از ما با منابع خود در علاءالدین تماس گرفت و معلوم کرد، که حدود ۵۰ سرباز آمریکایی پشت کوه های روستا پیاده شده اند.

ساعت ۲۱:۰۰ از مرکز با من تماس گرفتند تا آماده شوم و به منگلها بروم. وقتی با ۵ تانک حرکت کردم از ۸ تانک ارتش فقط یک تانک با ما حرکت کرد. از ۴ تانک پلیس محلی دو تانک قبل از ما به منگلها رسیدند و از دو تانک دیگر خبری نشد.

در راه بودم، یکی از دوستانم از ستاد به من زنگ زد و گفت: "فرمانده صاحب، ترا معامله کردند، امشب سر خودت برنامه هست، شاید تو را بکشند و این آخرین شب تو و آخرین عملیات توست. در این مورد یک کمی توجه داشته باش!" اما دوستانم در خط مقدم و منتظر ما بودند. با خود گفتم: هر چه باشد، همه چیز دست خداست!

من طوری برنامه ریزی کردم که وقتی وارد ساحه می‌شویم، نباید پشت سر ما قطع شود. برای این کار بخشی از نیروها را جابجا کردیم و جلو رفتیم.
نبرد حدود ساعت یک بامداد آغاز شد. نبرد حدود ساعت یک شب آغاز شد. حمله به ما بود - نیروهای کمکی، پایگاه های پلیس و خیزیش های محلی. بعدها فهمیدم که تمام نیروهای طالبان در ولایت بغلان در این حمله شرکت داشته اند. طالبان شهرستان های چهاردره و قلعه زال ولایت کندز، سمنگان و سایر ولایات و تروریست های خارجی نیز به آنها کمک کردند.

در عکس: سعید حکیم، سرباز قطعات خاص، که آن شب در منگلها به شهادت رسید

متأسفانه نیروهایی که پشت سرمان گذاشتیم مورد حمله وحشیانه طالبان قرار گرفتند. آنها مجبور به عقب نشینی شدند و بیشتر آنها جان باختند. ما محاصره شده بودیم. طالبان کنترل این منطقه را به دست گرفتند.

وقتی به یکی از خانه‌ها پناه می‌بردیم، صدای خارجی‌ها را از آن طرف دیوار و همچنین از مخابره می‌شنیدیم که به زبانی کاملاً ناشناخته برای ما صحبت می‌کردند - نه پشتو، نه دری و نه انگلیسی، نه پنجابی. آنها تروریست های خارجی بودند که ظاهراً به کدام یک زبان ترکی صحبت می کردند.

وقتی به یکی از خانه‌ها پناه می‌بردیم، صدای خارجی‌ها را از آن طرف دیوار و همچنین از مخابره می‌شنیدیم که به زبانی کاملاً ناشناخته برای ما  حرف می‌زدند - نه پشتو بود، نه دری و نه انگلیسی و پنجابی. آنها تروریست های خارجی بودند که ظاهراً به کدام یک  زبان های ترکی صحبت می کردند.

در کمتر از نیم ساعت، هر دو پایگاه سقوط کردند - هم خیزش های مردمی و هم پلیس. در اینجا متوجه شدیم که در قرارگاه اردوی ملی بالای تپه درگیری صورت نگرفته و از آنجا به ما کمکی نمی شود. امیدوار بودیم زمانی که این پایگاه همچنان پابرجا بود و هنوز مورد حمله قرار نگرفته بود، بتوانیم به آن جا برسسیم و از آنجا با کمک سربازان اردو به جنگ ادامه دهیم.

این تنها راه نجات ما بود. ما سعی کردیم با پایگاه تماس بگیریم، اما کار نکرد - تلفن های همراه و مخابره کار نکرد. همه چیز قطع شده بود. بقیه نیروها در روستا یا فرار کردند یا کشته شدند.

من مانده بودم و چهار نفر دیگر از قطعه خاص پولیس. با روش و تاکتیکی که داشتیم تا نماز صبح جنگیدیم و به این ترتیب جان خود را نجات دادیم. همه بچه هایی که با ما بودند، حدود 15 نفر شهید شده بودند.

بالاخره با تانکی، که داشتیم، حرکت کردیم به سوی پایگاه اردو. وقتی حرکت کردیم از چند موضع به ما شلیک کردند اما مقاومت کردیم و جلو رفتیم. دشمن تمام تلاش خود را کرد تا ما را نابود کند. طالبان با موتورسیکلت های خود ما را تعقیب کردند. تانک ما بر اثر اصابت موشک از کار افتاد. آن را زیر تپه رها کردیم و خودمان تا پایگاه بالا رفتیم. خوشبختانه خدا به ما کمک کرد و توانستیم از منطقه جنگی خارج شده و به قرارگاه اردوی ملی برسیم.

اما، کاش، می‌مردیم و آن همه را نمی‌دیدیم!

وقتی به پایگاه رسیدیم، منظره وحشتناکی را دیدیم. تمام وسایلی، که بیرون از پایگاه بود، تخریب و سربازان همه در خون آغشته و شهید شده بودند. دروازه باز بود. وقتی وارد شدیم دیدیم همه به شهادت رسیده‌اندو کسی زنده نیست.

امیدهایمان بر باد رفت. ماندن در آنجا مساوی با مرگ بود، از کوه بالا رفتیم. با یک حرکت معجزه‌آسا از راه کوه منطقه را ترک کردیم و در راه یک جوان زخمیی را واخوردیم، که در بیخ یک صخره افتیده بود. او از ناحیه دست و پا زخمی شده بود، لباس هایش غرق در خون بود. او را با خود گرفتیم و از او پرسیدیم، که چه واقعه رخ داد. چرا از ما حمایت نکردید؟ چرا سربازان شما بدون جنگ شهید شدند؟

داستانی که او تعریف کرد بسیار تکان دهنده و باورنکردنی بود و ترس ما را ده برابر کرد. او داستان زیر را برایم تعریف کرد که عیناً نقل می کنم:

"حوالی ساعت یک بامداد، زمانی که طالبان به پایگاه‌های نیروهای ویژه پولیس و خیزش های مردمی حمله کردند، ما دو راکت به طرف دشمن شلیک کردیم و می‌خواستیم از شما حمایت کنیم. اما دو نارنجک یا راکیت در درون پایگاه اردو اسابت کرد، که آتش سرخ داشت و دودی از آن پهن شد. در عرض یک دقیقه، همه پرسنل پایگاه مسموم شدند و همه از شدت خستگی به زمین افتادند. هیچ کس نمی توانست اسلحه بگیرد تا شلیک کند. انگار همه چیز در خواب اتفاق می‌افتاد. در این لحظه گروهی به شدت مسلح از سمت بالا - کوه - وارد پایگاه شدند. من به چشم خودم دیدم که همه آنها آمریکایی هستند. آنها اسلحه لیزری و M4، لباس نظامی آمریکایی به تن داشتند، روی سرشان کلاه ایمنی و عینک دید در شب و بیک ها و چانته ها هم به پشتشان بود. به طور کلی آنها کاملا مسلح بودند. آنها وارد پایگاه شدند و شروع به تیراندازی به سربازان ما کردند. یک - یک به همسنگران ما شلیک می‌کردند، اما هیچ یک از ما شور خورده نمی‌توانست. ما فقط نظاره گر کشته شدنمان بودیم. به آنها نگریسته، خود حیران مانده بودم، که که چرا نمی توانم به آنها شلیک کنم. ما را مسموم کردند و زهر آنقدر ما را ناتوان کرد که فقط چشمانمان باز بود و دست و پایمان کار نمی کرد. بالای من هم شلیک کردند و من آهسته خود را به درون خندقی، که در کنارش بودم، انداختم. گلوله ها به دست و پایم اصابت کرد. در آن لحظه کاملاً از هوش رفتم. بعداً از صدای شلیک و موشک به خود آمدم و گفتم که خود را باید از این جا بیرون کنم."

این سرباز یک جوان خوش‌قد و قامت و از شهرستان کشم بدخشان بود. اسمش را فراموش کرده‌ام. قصه می‌کرد و از سر احساس می‌گریست و چیغ می‌زد: “به لحاظ خدا، به لحاظ قرآن، ما را امریکای ها کشتند، نه طالب. ما فقط تماشا می‌کردیم، که چطور ما را می‌کشند!”

 در عکس: سربازان پولیس محلی، که عده‌ای همان شب در منگلها نیز به شهادت رسیدند

ما که پایین بودیم و از این چرخش خبر نداشتیم به این نتیجه رسیدیم که آمریکایی ها با هلیکوپتر در کوه ها فرود آمدند و این سربازان اردوی ملی را قتل عام کردند. از کوه وارد شدند و به همین ترتیب عقب نشینی کردند. آنها اسلحه را از سربازان نگرفتند و تجهیزات و ساختمان پایگاه را تخریب نکردند. همه چیز از پایگاه هایی که با هزینه های گزاف ساخته بودیم تا تانک و سلاح به دست طالبان افتاد.

ما مخفیانه به سمت مرکز شهرستان - بغلان مرکزی در مسیرهای شناخته شده حرکت کردیم. در طول راه با گروهی از سربازان اردوی ملی روبرو شدیم و این سرباز را به آنها تحویل دادیم. من دیگر او را ندیدم. به احتمال زیاد وظیفه را ترک کرده بود، زیرا قسم می‌خورد، که دیگر برای این نظام فاسد و رهبران خایین و امریکای های وحشی، که پیش چشمانش همسنگرانش را شهید کرده بودند، خدمت نخواهد کرد.

یک روز بعد به مرکز شهرستان بغلان جدید رسیدیم و از دوستان خبر شهادتم را شنیدم. بیش از ۱۰۰ کشته در میدان نبرد باقی مانده بود... متذکر می شوم که به ما قول کمک داده شده بود، اما قطعات خاص پولیس و اردوی ملی حتی یک قدمی در جهت ما از پل بشیرخان برنداشتند. ما را امریکای ها و ژنرال های مزدورشان از حکومت اشرف غنی با طالبان معامله کرده بودند.

اما طالبان فقط در پایگاه هایی که از ما گرفته بودند متوقف نشدند. به زودی طی یک معامله اولیه، ۱۱ پایگاه نظامی دولتی دیگر با تمامی امکانات و تجهیزات به دست آوردند. پایگاه ها با تمام تجهیزات و سلاح ها بدون درگیری تسلیم آنها شدند. هشت روستا از جمله منگلها، قیصرخیل، کوکچنار، عرب ها، غلامبای و سایر روستاها در شهرستان بغلان جدید به تصرف آنها درآمد.

طالبان در یک کیلومتری مرکز شهرستان خط انداختند و دیگر عقب نشینی نکردند. حکومت غنی هیچ اقدامی برای بازپس گرفتن قلمرو از دست رفته انجام نداد و این تا زمانی ادامه یافت که تمام افغانستان به طالبان تسلیم شد.

نام روستای منگلها از قوم پشتون «منگل» گرفته شده است و ساکنان آن «ناقیلین» از ولایات جنوبی پکتیکا و پکتیا هستند که در زمان ظاهرشاه به بغلان آورده شده اند. آنها با طالبان همکاری می کردند و یکی از دلایل ریشه یابی این گروه در منطقه، همکاری قبیله منگل با آن بود. از سوی دیگر این منطقه از ولایت بغلان در مسیر حرکت گروه های تروریستی از جنوب به شمال قرار داشت. در واقع این مسیر از هلمند، سمنگان و بغلان به قندوز و بدخشان توسط آمریکایی ها و استخبارات غنی ایجاد شد. تروریست های خارجی که در این منطقه پناه گرفته بودند، اکنون به مکروریان “انحصارات” شهر پل خمری، دشت کیلگیی ولایت بغلان، ولایات قندوز و بدخشان نقل مکان کرده و بدون مانع فعالیت می کنند. بدین ترتیب، آمریکا و دستیارشان غنی، تروریست ها را از وزیرستان پاکستان به شمال افغانستان در مرزهای آسیای مرکزی منتقل کردند.

دو نکته دیگر: اول اینکه هیچ یک از رسانه های افغان و غربی به این کشتار توجهی نکردند. ثانیاً هیچ یک از مراجع رسیدگی کننده از من و همکارانم نپرسیدند که چه اتفاقی افتاد، زیرا همگی در این معامله و خیانت ملی دست داشتند و طبق نقشه آمریکا عمل کردند.

این شهادت خود من بود که آمریکا چگونه در افغانستان بازی می کند. هیچ چیز شخصی نیست. آمریکا به ما خیانت کرد، اما ما ما افغانستانمان را برمی گردانیم. هرگز به آمریکا اعتماد نکنید.