«سنگر»: خوانندگان گرامی! با احترام به دو شخصیتی که در این بحث حضور دارند، حفیظ منصور و فیاض بهرمان نجیمی، این مطالب را تقدیم شما می‌کنیم، زیرا از نگاه ما این یک بحث واقعاً آموزنده است؛ از جمله برای خوانندگان غیرفارسی‌زبان ما. درک این‌که تمدن و مقاومت فارسی چه فراز و فرودهایی را پشت سر گذاشته و همچنان می‌گذراند، در چنین روزگاری اهمیت ویژه‌ای دارد.

«شاهنامه» باید بار دیگر به‌عنوان متن مقاومت بازخوانی شود و لازم است از چارچوب صرفاً ادبی بیرون آورده شود. این اثر باید دوباره به‌عنوان متنی زنده از فلسفه سیاسی، اخلاق مقاومت و حافظه تمدنی خوانده شود؛ همان چیزی که آیت‌الله خامنه‌ای زمانی توصیه می‌کرد به‌عنوان «کتاب زیر بالین هر ایرانی» نگاه داشته شود و اکنون امامعلی رحمان با اهدای آن به هر خانواده تاجیکستانی آن را عملی می‌کند. زیرا فردوسی تنها روایتگر گذشته نبود، بلکه الگویی برای بقا در دوران فروپاشی نیز آفرید. مردم ایران این الگوی بقا را در دو جنگ علیه اسرائیل و ایالات متحده نشان دادند!

فردوسی و دیگران

متن حفیظ منصور — سیاستمدار و نویسنده، و یکی از چهره‌های برجسته حزب «جمعیت اسلامی» و جبهه مقاومت افغانستان — که در صفحه فیس‌بوک او منتشر شده است.

در روز جهانی زبان پارسی به نظر من در مورد نقش ابوالقاسم فردوسی سرایشگر شاهنامه مبالغه ها می شود، اگر این مساله نرم‌تر بیان شود، شخصیت های برجسته‌ی دیگری که در رشد و شگوفایی زبان پارسی گام های بلندی برداشتند، به فراموشی می رود که در واقع در حق آن ها جفاست. بصورت نمونه؛

_برای اولین بار امام ابوحنیفه رح فتوا داد که آن هایی که زبان عربی بلد نیستند، می توانند به زبان پارسی نماز شان را ادا کنند. صدور چنین فتوایی در سده‌ی دوم هجری آن هم در عراق کار سهل و ساده‌ی است؟ در واقع او بود که با این فتوای خود از برابری زبان ها سخن گفت و میان لفظ و معنای قرآن مجید تفکیک قایل شد.

_ اگر بهزاد معروف به ابومسلم خراسانی دستگاه اموی را در دمشق بر نمی انداخت و قدرت را به عراق منتقل نمی کرد، که در اثر آن خانواده های بلخی و مروی در اداره‌ی امور سهیم نمی شدند، معلوم نیست که سرنوشت زبان پارسی به کجا می کشید؟

_ مگر انتقال قدرت از امین به مامون الرشید به وسیله‌ی طاهر دوالیمینین زمینه‌ی حضور پارسی زبان ها را در دربار خلافت گسترده نکرد.

_ این سامانیان بودند، که نویسندگان و شاعران پارسی گو را تشویق کردند و برای آن ها فرصت بالندگی فراهم داشتند. در عهد آن ها بود که قرآن به زبان پارسی ترجمه شد و در اختیار مسلمانان قرار گرفت.

_ اگر دستور یعقوب لیث صفاری نبود، چه کسی زبان پارسی را وارد مراسلات رسمی می کرد و چه کسی زبان پارسی را به زبان قدرت بدل می کرد.

تنها چسبیدن به شاهنامه و پیشینه‌ی این زبان را به خدمات فردوسی خلاصه کردن، نمی تواند دلیل موجه و قانع کننده باشد. درحالی که فتوای دینی با قدرت نظامی سیاسی وآفرینش ادبی کاخ بند پارسی رابرافراشته اند.

 

فردوسی و بحران آگاهی تمدنی در جغرافیای نامنهاد افغانستان

تأملی در اخوانیسم، افغانستان‌گرایی و هویت پارسی

پیش درآمد

بحران هویت در میان نخبگان اخوانی پارسی‌زبان افغانستان

نویسنده: فیاض بهرمان نجیمی، تحلیلگر امور منطقه‌ای و بین‌المللی، عضو شورای مشاوران «سنگر»

در قلمرو تاریخ‌نگاری فرهنگی، خطرناک‌ترین نوع تحریف، نه انکار مستقیم حقیقت، بلکه جابه‌جایی آرام مرکز ثقل آن است؛ جایی که یک تمدن، به‌تدریج از حافظه تاریخی خود جدا می‌شود و ریشه‌هایش در چارچوب ایدئولوژی‌های تازه بازتعریف می‌گردد.

یادداشت حفیظ منصور درباره فردوسی و نقش او در تاریخ زبان پارسی، نمونه‌ای دقیق از همین جابه‌جایی ایدئولوژیک است؛ متنی که در ظاهر می‌کوشد «مبالغه» در نقش فردوسی را نقد کند، اما در عمق خود، پروژه‌ای گسترده‌تر را نمایندگی می‌کند: انتقال منشأ هویت پارسی از «خرد حماسی و تمدنی» به «فقه سیاسی و امت‌گرایی اسلامی».

واکنش شدید روشنفکران و فعالان حوزه مدنی پارسی به آن یادداشت، تنها واکنش به چند اشتباه تاریخی نبود؛ بلکه واکنشی بود به یک ذهنیت ریشه‌دار در میان بخشی از رهبران جمعیت اسلامی افغانستان و جریان‌های اخوانی‌تبار منطقه؛ ذهنیتی که هرگز نتوانست میان «اسلام‌گرایی سیاسی» و «هویت تمدنی پارسی» آشتی برقرار کند. این جریان‌ها، هرچند در بدنه اجتماعی خود بیشتر بر شانه‌های تاجیک‌ها و پارسی‌زبانان ایستاده بودند، اما در سطح نظری و ایدئولوژیک، هماره به امت اسلامی بیش از حافظه تاریخی و تمدنی مردم خود وفادار ماندند.

در نتیجه، تاجیک‌بودن در بسیاری موارد نه یک آگاهی تاریخی و تمدنی، بلکه تنها یک موقعیت اجتماعی و ابزار بسیج سیاسی بود. به همین دلیل، هنگامی که بحران تاریخی افغانستان به نقطه سرنوشت‌ساز خود رسید، این جریان‌ها فاقد هرگونه پروژه رهایی‌بخش برای حوزه پارسی شدند. آنان نه نظریه‌ای برای حق تعیین سرنوشت داشتند، نه قرائتی انتقادی از دولت متمرکز افغانستان، و نه حتی درکی تمدنی از مسئله زبان و هویت. تمام افق سیاسی‌شان در نهایت درون چارچوب «افغانستان اسلامی» و «امت واحده» باقی ماند؛ چارچوبی که در عمل به بازتولید همان ساختار تاریخی سلطه انجامید.

در چنان بستری، کوچک‌سازی فردوسی تنها یک داوری ادبی نیست؛ بلکه تلاشی است برای تضعیف مهم‌ترین ستون حافظه مستقل پارسی‌زبانان. زیرا فردوسی تنها یک شاعر نبود؛ او معمار بزرگ حافظه تاریخی و فلسفی حوزه تمدنی پارسی بود. شاهنامه فقط مجموعه‌ای از ابیات حماسی نیست، بلکه مانیفستی عظیم درباره خرد، عدالت، مشروعیت سیاسی، مقاومت و تداوم تاریخی یک تمدن است. تمدنی که پس از فروپاشی ساسانیان و سلطه خلافت عربی، در معرض نابودی فرهنگی قرار داشت.

از همین‌جاست که تقابل واقعی آغاز می‌شود: تقابل میان «خرد حماسی پارسی» و «ایدئولوژی تعبدی اخوانی». فردوسی جهان را بر محور خرد، داد و مسئولیت انسانی تفسیر می‌کند؛ در حالی‌که اسلام‌گرایی اخوانی، مشروعیت را نه از خرد و عدالت تاریخی، بلکه از امت، شریعت و نظم ایدئولوژیک استخراج می‌کند. برای همین است که شاهنامه، ناخودآگاه به یک خطر معرفتی برای پروژه اخوانی بدل می‌شود؛ زیرا انسان شاهنامه، مقلد منفعل نیست، بلکه سوژه‌ای خردمند، مبارز و مسئول است.

حفیظ منصور در یادداشت خود می‌کوشد  خاستگاه و آغازگاه عظمت زبان پارسی را از شاهنامه به فتوای ابوحنیفه، حرکت‌های نظامی ابومسلم خراسانی، طاهر ذوالیمینین و سیاست‌های سامانیان منتقل کند. اما این روایت، از اساس دچار یک مغالطه بزرگ است: خلط میان «زمینه سیاسی» و «بقای تمدنی». بدون تردید، سلسله‌هایی چون سامانیان یا برخی وزیران ایرانی‌تبار، در ایجاد فضا برای رشد زبان پارسی نقش داشتند، اما هیچ‌کدام نتوانستند آن را به یک حافظه تاریخی فراملی و ماندگار تبدیل کنند. این کار را فردوسی انجام داد؛ آن هم نه با فتوای دینی یا فرمان حکومتی، بلکه با خلق یک جهان‌بینی کامل.

در واقع، تفاوت فردوسی با دیگر چهره‌هایی که منصور نام می‌برد، در همین نقطه نهفته است. ابوحنیفه یک فقیه بود که برای تسهیل عبادت مسلمانان غیرعرب، فتوایی محدود صادر کرد؛ ابومسلم و طاهر، سرداران  خلافت ساز و یا درون‌ساختار آن به مانند برمکیان بودند؛ و صفاریان یا سامانیان، دولت‌مردانی عمل‌گرا؛ اما فردوسی، بنیان‌گذار حافظه تمدنی بود. او زبان پارسی را نه فقط زنده نگه داشت، بلکه به آن روح تاریخی، فلسفی و حماسی بخشید.

این جستار، تلاشی است برای نقد همین پروژه ایدئولوژیک؛ پروژه‌ای که می‌کوشد هویت پارسی را از بنیادهای تمدنی و خردگرایانه‌اش جدا کرده و آن را چوکات فقه سیاسی و اسلام‌گرایی امتی بازتعریف کند. در این مسیر، نخست به تحریف‌های تاریخی درباره زبان پارسی و نقش دیوان‌سالاری خواهیم پرداخت؛ سپس شاهنامه را به‌عنوان مانیفست خرد حماسی و حافظه تمدنی بررسی خواهیم کرد؛ و در نهایت، نسبت اخوانیسم افغانستانی را با بحران هویت و شکست سیاسی حوزه پارسی بر پایه مفاهیم جامعه شناسیک و تاریخی و نه دینی بررسی می کنم.

 

ـ یکم ـ

تحریف تاریخ زبان پارسی

۱. زبان پارسی و مغالطه‌ی امت‌گرایانه

یکی از بنیادی‌ترین خطاهای نظری در یادداشت حفیظ منصور، خلط میان «تسهیل مذهبی زبان» و «پایداری تمدنی زبان» است. او می‌کوشد با برجسته‌سازی نقش ابوحنیفه، ابومسلم خراسانی، طاهر ذوالیمینین، یعقوب لیث و سامانیان، این تصور را ایجاد کند که بقای زبان پارسی بیشتر مدیون فقه اسلامی، خلافت و قدرت سیاسی بوده تا حاصل مقاومت تمدنی و حافظه تاریخی مستقل حوزه پارسی. این خوانش، در ظاهر تاریخی اما در عمق خود ایدئولوژیک است؛ زیرا هدف نهایی آن انتقال خاستگاه هویت پارسی از «تمدن» به «امت» می باشد.

در این روایت، زبان پارسی دگر یک حامل یک جهان‌بینی مستقل نی، بلکه تنها ابزاری در خدمت نظم اسلامی معرفی می‌شود؛ گویی پارسی تنها زمانی مشروعیت یافت که فقیهان اجازه استفاده از آن را صادر کردند یا خلفا و امیران مسلمان به آن میدان دادند. چنین برداشتی، در واقع تاریخ را وارونه می‌کند؛ زیرا زبان پارسی پیش از اسلام، زبان یک تمدن عظیم، دستگاه اداری، فلسفه، شعر، اسطوره و دولت بود. این زبان، با ورود اسلام خلق نشد؛ بلکه پس از فروپاشی سیاسی ایران ساسانی، وارد مرحله‌ای از بقا و بازسازی تمدنی گردید.

در حقیقت، اگر زبان پارسی تنها محصول فتوای فقهی یا حمایت قدرت سیاسی بود، می‌بایست مانند صدها زبان دیگر در درون خلافت عربی حل می‌شد. آنچه آن را حفظ کرد، نه تساهل خلافت، بلکه مقاومت حافظه تاریخی و فرهنگی مردمانی بود که نمی‌خواستند در نظم عربی ـ اموی مستحیل شوند ـ مانند جنبش بزرگ شعوبیه!

۲. فتوای ابوحنیفه؛ تسهیل عبادت، نه پروژه احیای تمدنی

حفیظ منصور، همچون بسیاری از اسلام‌گرایان اخوانی، تلاش می‌کند نقش ابوحنیفه را در بقای زبان پارسی برجسته سازد و آن را هم‌سنگ نقش فردوسی جلوه دهد. او به فتوای مشهور ابوحنیفه اشاره می‌کند که اجازه می‌داد مسلمانان غیرعرب نماز را به زبان پارسی بخوانند. بدون تردید، این فتوا در زمان خود نشانه‌ای از انعطاف فقهی بود، اما تبدیل آن به «ریشه و چشمه حیات زبان پارسی» تحریفی آشکار است.

ابوحنیفه یک فقیه بود، نه نظریه‌پرداز هویت فرهنگی. دغدغه او حفظ انسجام امت اسلامی و تسهیل عبادت نومسلمانان بود، نه احیای تمدن ایرانی یا دفاع از هویت پارسی. حتی در درون مذهب حنفی نیز این فتوا بعدها محدود، مشروط یا در عمل کنار گذاشته شد. بنابراین، نسبت دادن بقای زبان پارسی به چنین فتوایی، بیش از آنکه استدلال تاریخی باشد، تلاشی برای اسلامی‌سازی چشمه هویت پارسی است.

این نگاه، به گونه دقیق بازتاب ذهنیت اخوانی است، که نمی‌تواند بپذیرد تمدنی خارج از چارچوب امت اسلامی، دارای استقلال معرفتی و فلسفی باشد. برای چنین جریان‌هایی، زبان پارسی تنها زمانی ارزشمند است که در خدمت فقه، تفسیر و نظم اسلامی قرار گیرد، نه اینکه حامل حافظه مستقل تاریخی و خردورزی پیشااسلامی باشد.

۳. ابومسلم و طاهر؛ سرداران خلافت، نه معماران هویت پارسی

منصور سپس به ابومسلم خراسانی و طاهر ذوالیمینین اشاره می‌کند و آنان را از عوامل زمینه‌ساز رشد پارسی معرفی می‌نماید. اما این روایت نیز مبتنی بر اغراق و جابه‌جایی مفهومی است.

ابومسلم خراسانی، هرچند از خراسان برخاست و در سقوط امویان نقش کلیدی داشت، اما پروژه‌اش احیای هویت ایرانی نبود. او در نهایت در خدمت انتقال قدرت از امویان به عباسیان قرار گرفت. عباسیان نیز برخلاف تصور رمانتیک برخی اسلام‌گرایان، خلافتی عربی ـ اسلامی را ادامه دادند که مرکزیت فرهنگی آن بغداد و زبان اصلی دیوان و دانش آن عربی بود.

طاهر ذوالیمینین نیز، با وجود ایرانی‌تبار بودن، بیشتر یک فرمانده وفادار به خلافت بود تا نظریه‌پرداز استقلال فرهنگی خراسان. حتی منابع تاریخی نشان می‌دهد که اشراف ایرانی آن دوران، در بسیاری موارد شیفته فصاحت عربی و فرهنگ بغداد بودند؛ زیرا زبان قدرت، علم و مشروعیت سیاسی تنها عربی بود.

بنابراین، تلاش برای تبدیل این شخصیت‌ها به قهرمانان «نجات زبان پارسی» ناشی از نوعی ناسیونالیسم امتی است، که می‌خواهد همه دستآوردهای تمدنی پارسی را در درون ساختار خلافت اسلامی بازتعریف کند تا هویت مستقل این حوزه از میان برود.

۴. سامانیان؛ حامیان شعر پارسی، نه پارسی‌سازان کامل دیوان

یکی از رایج‌ترین افسانه‌های تاریخ‌نگاری معاصر افغانستان و ایران، این ادعاست که سامانیان دیوان‌سالاری را پارسی کردند و زبان پارسی را به زبان رسمی کامل حکومت مبدل نمودند. حفیظ منصور نیز همین روایت را تکرار می‌کند. اما بررسی دقیق اسناد تاریخی نشان می‌دهد که این تصویر، بسیار اغراق‌آمیز و تا حد زیادی نادرست است.

سامانیان بی‌تردید نقشی بزرگ در حمایت از شعر و ادب پارسی داشتند. در دربار آنان شاعرانی چون رودکی، دقیقی و بلعمی مجال رشد یافتند و ترجمه‌هایی از متون دینی و تاریخی به مانند «تفسیر طبری» به زبان سُچه و سره پارسی صورت گرفت. اما میان «حمایت از ادب پارسی» و «پارسی‌سازی کامل ساختار اداری» و تبدیل پارسی به «زبان قدرت» فاصله زیاد و تفاوت عظیم وجود دارد.

بخش عمده دیوان‌سالاری سامانیان همچنان به عربی اداره می‌شد. اسناد، مکاتبات رسمی و ساختار فقهی ـ اداری خلافت‌محور آن عصر هنوز زیر سلطه عربی بود. حتی بسیاری از دانشمندان و دبیران سامانی آثار مهم خود را به عربی می‌نوشتند، زیرا زبان علم و مشروعیت رسمی همچنان عربی محسوب می‌شد.

این نکته اهمیت بنیادی دارد؛ زیرا نشان می‌دهد که بقای زبان پارسی فقط حاصل حمایت حکومتی نبود. اگر چنین می‌بود، با سقوط سامانیان نیز زبان پارسی فرو می‌پاشید. اما آنچه پارسی را ماندگار کرد، انتقال آن از سطح «ابزار دیوان» به سطح «حافظه تمدنی» و از طریق نگهبانان اصلی آن یعنی «دهگان ها یا دهقان ها»بود و  فردوسی نماینده برجسته آن بود که توانست کار بزرگی انجام دهد.

۵. یعقوب لیث؛ اسطوره‌سازی از یک واکنش زبانی

روایت مشهور دیگری که منصور تکرار می‌کند، نقش یعقوب لیث صفاری در رسمی‌سازی زبان پارسی است. روایت معروف می‌گوید هنگامی که شاعری در حضور یعقوب قصیده‌ای عربی خواند، او گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟» و خواست شعر به پارسی خوانده شود:

ای امیری که امیران جهان خاصه و عام

بنده و چاکر و مولای و سگ بند وغلام

ازلی خطی در لوح که ملکی بدهید

به ابی یوسف یعقوب بن اللیث همام

به لتام آمد رتبیل ولتی خورد به لنگ

لتره شد لشکر رتبیل و هبا گشت کنام

لمن الملک بخواندی تو امیرا به یقین

با قلیل‌الفیه کن زاد در آن لشکر کام

عمر عمار ترا خواست و زوگشت بری

تیغ تو کرد میانجی به میان دد و دام

عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی

در آکار تن او سر او باب طعام

مطابق تاریخ سیستان محمد وصیف سگزی این شعر را سرود که نیم آن عربی است و بعضی واژه های هم دارد که تا به حال در کابل به کار می روند!

این روایت، اگرچه از نظر نمادین مهم است، اما به‌هیچ‌وجه به معنای فارسی‌شدن دیوان‌سالاری نبود. یعقوب لیث نه نظریه‌پرداز زبان بود و نه معمار ساختار اداری نوین. او یک فرمانده نظامی برخاسته از طبقات فرودست بود که بیشتر دغدغه تثبیت قدرت و گسترش دین اسلام را داشت تا بازسازی تمدنی پارسی، حتا سقوط دولت کابل شاهان بخش پروژه عربی ساز بود که انجام داد!

دیوان‌ها و مکاتبات رسمی در عصر صفاریان همچنان به عربی باقی مانند. تفاوت میان «زبان شعر دربار» و «زبان بوروکراسی» دقیقاً همان نقطه‌ای است که روایت‌های ایدئولوژیک آن را نادیده می‌گیرند.

۶. اسفراینی، میمندی و نبرد واقعی زبان در دیوان

واقعیت تاریخی فارسی‌سازی دیوان، نه در عصر صفاریان یا سامانیان، بلکه در کشاکش‌های پیچیده دوره غزنوی و سپس سلجوقی آشکار می‌شود. در اینجا نقش وزیرانی چون ابوالعباس اسفراینی پر اهمیت بود.

اسفراینی، وزیر محمود غزنوی، کوشید دیوان و مکاتبات رسمی را از عربی به فارسی دری منتقل کند. او که برخاسته از سنت دیوان‌سالاری ایرانی بود، تلاش کرد ساختار اداری خراسان را از وابستگی مطلق به عربی بیرون آورد.

اما آن روند پایدار نماند. پس از سقوط اسفراینی، احمد بن حسن میمندی که شیفته فرهنگ بغداد و زبان عربی بود، تمام اصلاحات او را لغو کرد و دوباره عربی را بر دیوان مسلط ساخت.

این کشمکش نشان می‌دهد که مسئله زبان، تنها مسئله «حمایت حکومت» نبود؛ بلکه میدان نبرد دو جهان‌بینی بود:

  • جهان‌بینی ایرانشهری ـ خراسانی،
  • و جهان‌بینی خلافت‌محور عربی.

هرچند روشنفکر دیگری ـ بونصر مشکان ـ کوشید زبان پارسی را در دیوانسالاری برگرداند، اما عصر مسعود غزنوی پر از آشوب بود و کار وی به گونه بايسته ادامه نیافت.

سرانجام، در عصر سلجوقیان و با نقش وزیرانی چون عمیدالملک کندری و خواجه نظام‌الملک، زبان پارسی توانست جایگاه پایدارتر اداری پیدا کند و زبان قدرت شود. اما آن پیروزی نه حاصل فقه یا امت اسلامی  بلکه نتیجه تداوم  سنت تمدنی ایرانی ـ خراسانی بود.

۷. چرا فردوسی مسئله اصلی است؟

در همین نقطه است که اهمیت واقعی فردوسی آشکار می‌شود. تمام شخصیت‌هایی که منصور نام می‌برد، در بهترین حالت زمینه‌سازان یا بازیگران سیاسی بودند؛ اما هیچ‌کدام نتوانستند برای پارسی «حافظه تاریخی جاودان» خلق کنند.

شاهنامه، زبان پارسی را از سطح ابزار اداری یا شعر درباری فراتر برد و آن را به ستون هویت تمدنی بدل ساخت. فردوسی نه فقط واژگان، بلکه اسطوره ها، تاریخ، اخلاق، فلسفه سیاسی و روح مقاومت را احیا کرد. او برای نخستین‌بار پس از فروپاشی ساسانیان، ایرانیان و خراسانیان را دوباره به یک روایت تاریخی مشترک پیوند داد.

به درستی به همین دلیل است که پروژه‌های اخوانی و امت‌گرا، ناگزیر دست به کوچک‌سازی فردوسی‌ می زنند. چنان گرایش در آغاز انقلاب اسلامی در ایران حاکم بود و حتا میخواستند آرامگاه فردوسی را تخریب کنند، که آیت الله خامنه ای با نوشتن یک نامه مانع تخریب آن شد. شاهنامه یادآور این حقیقت است که حوزه پارسی یک «تمدن تاریخی مستقل» است.